در ستایش مرگ یک شب پاییزی، دههی اول محرم، رفتیم مامان را دم حسینیهی محلهی پدریاش پیاده کردیم و…
انتشار: 2026/07/14 15:38 UTC
در ستایش مرگ یک شب پاییزی، دههی اول محرم، رفتیم مامان را دم حسینیهی محلهی پدریاش پیاده کردیم و برگشتیم پیش پدر و مادر بابا. آن شب چادر سیاهی سرم بود که هر وقت میپوشیدمش، پدربزرگم میگفت شبیه اولولو شدهای! منظورش همان مترسک بود. چادرم از آن مشکیهای کشکشیده و آستیندار بود. آن شب که رفتم، پدربزرگ مرد و دیگر مرا ندید که تشبیهم کند به مترسک! اواخر پاییز ۸۹ بود.یک کتاب دربارهی تبلیغات ترجمه کرده بود که قرار بود بترکاند! ترجمهویراییاش را سپرد به من. دلخوش بودیم که میترکانیم با هم، مترجم و ویراستار و کتاب و استادمان. ترجمهویرایی تمام شد و حسابکتاب را صاف کردیم. یکی، دو روز بعد، همهچیز ترکید! سرطان امان نداد و علیرضا شیروانی مرد. چند قدم مانده به پاییز ۱۴۰۱ بود. جوان شاعر را تازه پیدا کرده بودم. از دوستان دو فاطمهی شاعر بود. هم شعرهاش قشنگ بود هم به مرام و مسلک و معرفت. مادرش چند ماه پیش مرد و تنها شد. چند روز پیش توی اینستاگرام نوشته بود خداحافظ. من فکر خودکشی از سرم گذشت. افسرده چو افسرده ببیند... پرسیدم که یعنی چه؟ گفت باید بروم. تا یک ماه، دو ماه، سه ماه، نمیدانم. گفتم که دلمان برایت تنگ میشود. گفت که دعا کن زود خوب شوم. گفتم دعا میکنم اما نمیدانم اثر دارد یا نه. یکی از شعرهاش را فرستاد، تشکر کرد و رفت. فردا شبش با فاطمهی شاعر رفته بودند کافه. به دو شب نکشیده، خبر آمد که رفته است. برای همیشه. از این دنیا. ابراهیم روزبهانی. از امشب زیر خروارها خاک خوابیده. آن شعرش که این اواخر استوری میکرد، برای آبان ۹۸ بود: خون آبانم من! حالا حالم شبیه شعر حامد ابراهیمپور است. آنجا که میگوید: عزا بگیر! که آبان ما، محرّم ماستدوست دارم وقتی مرا از تنم بگیرند، توی کلماتم مانده باشم. در یاد آدمها. و کاش یکیشان بهمناسبت مرگم چیزکی بنویسد. شاید نفر بعدی من باشم. آدم چه میداند؟ #محتوایزندگی