یک بار هم وقتی بچه بودم، یادم نیست سر چی، داشتم از بابا مشورت میگرفتم یا نمیدانم داشت نصیحتم می ک…
انتشار: 2026/07/15 20:17 UTC
یک بار هم وقتی بچه بودم، یادم نیست سر چی، داشتم از بابا مشورت میگرفتم یا نمیدانم داشت نصیحتم می کرد که من خیلی دراماتیک برگشتم گفتم: «چون دوست دشمن است، شکایت کجا بریم؟» بابا که احتمالاً از این حاضرجوابی شاعرمآبانهام شوکه شده بود، کمی مکث کرد و گفت: «پیش خدا!»در تمام این سالها، بی آنکه حواسم بوده باشد، صندوقچهی رازهایم بودی و چه رازی رازتر از اینکه از فلانی خوشم آمده یا با بهمانی دوستم یا با پنبهدانی خداحافظی کردهام. امشب اما دوستی که داشتم از من گرفتی و من شکایت پیش خدا میبرم، با دلی که اگر چه صدبار مثل توبه شکستی، باز آمدم.یادم هست که یک بار هم به طعنه، ازم تشکر کردی که حوالهات دادهام به چرخ گردون. کجا را داشتم دیگر؟ بشمار! شاید هزار بار، رشتهی پارهشدهی محبت را گره زدم که به تو نزدیکتر شوم. ببین تو چه کردی؟#ناگهاننوشت