آفوگاتوهورا! سوژهی امروز را از بین کلماتت پیدا کردم. بیا تا برایت از آفوگاتو بگویم. من خیلی کافه ن…
انتشار: 2026/07/27 12:55 UTC
آفوگاتوهورا! سوژهی امروز را از بین کلماتت پیدا کردم. بیا تا برایت از آفوگاتو بگویم. من خیلی کافه نمیرفتم. یعنی خیلی تفریح نمیکردم. یعنی خیلی از خانه بیرون نمیرفتم. سال ۱۴۰۱ تازهتازه شروع کرده بودم که گاهی، اگر دوستی، رفیقی، یا حتی غریبهای پیدا بشود، بروم بیرون، کافهای، جایی. فروردین ۱۴۰۲ یکی از همکلاسیهای یکی از دورههای آنلاینی که شرکت کرده بودم، از بوشهر آمده بود تهران و از آنجا با دوستان تهرانیاش آمده بود کاشان. [یک لحظه به اینکه این مسیر برعکس شود و کسی مرا اینقدر دوست خودش بداند فکر کردم و دلم خواست.]ازم خواست یک جا را پیشنهاد کنم که برویم شام بخوریم. برای من اینجور وقتها شام یعنی پیتزا! زنگ زدم به دوست بامعرفت دایرةالمعارفم و او یک پیتزافروشی شیک کمپله معرفی کرد. هر چه دوستم جنوبی خونگرم و خاکی بود، دوستان تهرانیاش شیک و مجلسی بودند و انگار گروه خونیشان به ما نمیخورد. بعد از صرف پیتزا رفتیم کمی حوالی باغ فین به گشت و گذار. دلشان کافه خواست. رفتیم کافه لکاسی. از اسمش، که هنوز هم نمیدانم یعنی چه، ادا میریزد. کافه نگو، بلا بگو! لکاسی، در واقع کافه نبود، یک کافهی برپایهی قهوه بود! عطر قهوه مستم میکند، اما آنهمه تلخی، هیچوقت انتخابم نیست. حالا دارم فکر میکنم که تو و تمام شیفتگان قهوه کیف میکنند از وجود چنین بهشتی، اما من چی؟ منو را بالاپابین کردم تا رسیدم به اسمی که قهوه نداشت و آن نامی نبود جز آفوگاتو. با ترس و لرز سفارش دادم. طبیعی بود. نمیدانستم چه چیزی در انتظارم است. خدا را شکر دو اسکوپ بستنی وانیلی بود که به جرعهای اسپرسو آلودهبودندش. بدم نیامدها، ولی کم پیش میآید انتخابم باشد. بستنی قهوه هم همینطور است برایم. میدانی، برای من آدمها، حتا از طعمها مهمترند. یعنی مثلاً طعم غذا، نوشیدنی یا هر چیزی، وقتی برایم مهمتر میشود که تنها باشم. تا وقتی با کسانی باشم که وجودشان خوشحالم میکند، به طعمها چندان اعتنایی ندارم و فرقی ندارد که مثلاً بستنی کاکائویی میخورم یا بستنی قهوه، سالاد سراز سفارش میدهم یا آفوگاتو. حالا دیگر آنقدر کافه رفتهام که تا حدودی از منوها سر در بیاورم و از نام همهچیز شوکه نشوم. گفته بودی که از برف و سرما بیزاری، اما نمیدانستم که طعم سرد هم دوست نداری. آبدوغخیار بیچاره! پس با این گرمای طاقتسوز چه میکنی؟ امیدوارم بستنی را حذف نکرده باشی و کاش از رفتار سرد هم بیزار شوی.اگر هنوز هم داری در نوشتههام پی فایده میگردی، برای من همین کافیست که یاد کافه لکاسی افتادم. بیا با هم برویم. تو هر مدل قهوهای که در لحظه عشقت کشید سفارش بده، من هم آفوگاتو میخورم، مثل مریم. راستی، میدانستی که آفوگاتو یک کلمهی ایتالیایی است و به فارسی میشود غرقشده؟ بستنی توی قهوه غرق شده، مثل من که در تو، مثل من که در غم، مثل تو که در غم، مثل مریم.#ناگهاننوشت