توی کتاب «عشق در زمان وبا» نوشتهی «گابریل گارسیا مارکز»، فرمینا دختر نوجوونیه که به دنبال ابراز عل…
انتشار: 2026/07/28 13:21 UTC
توی کتاب «عشق در زمان وبا» نوشتهی «گابریل گارسیا مارکز»، فرمینا دختر نوجوونیه که به دنبال ابراز علاقهی یه پسر به اسم فلورنتینو، عاشق اون میشه و با هم نامههای عاشقانه رد و بدل میکنن. با خبردار شدن پدرِ فرمینا از این جریان، فرمینا با مخالفت سختِ پدرش مواجه میشه و پدرش برای این که دخترش رو از اون پسر دور کنه اونو با خودش به سفر میبره و این سفر طولانی میشه. ولی چون فلورنتینو کارمند تلگراف بوده، ارتباط فرمینا و فلورنتینو همچنان در طول اون سفر از طریق تلگراف حفظ میشه.بعد از مدتها که فرمینا و پدرش به شهر خودشون برمیگردن، نویسنده فرمینا رو توصیف میکنه که چهقدر بزرگ شده و چه تغییراتی در اون به وجود اومده. فردای اون روزی که از سفر برمیگردن، فرمینا به همراه پیشخدمتشون برای خرید به بازار میره و فلورنتینو اونها رو توی بازار میبینه و تعقیبشون میکنه و فرمینا متوجه اون نمیشه تا این که توی یه شیرینیفروشی، فلورنتینو خودش رو به فرمینا نشون میده. و اینجا نویسنده میگه که:«فرمینا با دیدن فلورنتینو، هیجان عشق را احساس نکرد و برعکس در یک چشم به هم زدن متوجه عظمت اشتباهش شد. با وحشتی خوفناک از خود سوال کرد که چطور توانسته بود آن همه مدت با آن همه سماجت چنان رویایی را در قلب خود پرورش بدهد. لحظهای به اشکال موفق شد فکر کند: پروردگارا! چه مرد بیچاره ای»..!"این توصیفات رو خیلی دوست داشتم. این حس و حال خیلی برام آشنا بود. تغییر ناگهانی و زیر و رو شدن افکار و احساسات.. یه مدتی همهی دنیات میشه یه آدم و میپرستیش و یکی دو سال یا حتا چند ماه بعد، یه ذره که از اون آدم و اون حال و هوا دور میشی، یه روز به خودت میای و برات سوال میشه که چرا اون آدم انقدر برات جذاب بوده در حالی که الان..فروغ شباویزچاپ شده در مجلهی عروسک سخنگو شمارهی 351