گفتی بنویس. من نوشتنم نمیآمد. من اشک داشتم. تو گفتی بنویس دختر. بنویس تا مرگ به سراغت نیامده. تو ن…
انتشار: 2026/07/30 13:43 UTCدریافت: 2026/08/02 00:12 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/02 00:12 UTC
گفتی بنویس. من نوشتنم نمیآمد. من اشک داشتم. تو گفتی بنویس دختر. بنویس تا مرگ به سراغت نیامده. تو نمیدانستی دوری همان مرگ است و نوشتن همان اشک. تو هیچ نمیدانستی. اگر این غم را میدانستی نمیگفتی بنویس. میگفتی گریه کن عزیزکم. گریه کن. گریه بر هر دردی دواست. بهخیالت نوشتن حالم را خوب میکرد. خوب نکرد. من کلمه نداشتم. همه اشک بودم و همه دلی دلتنگ. فرهنگ لغت توی کتابخانهٔ تو دلتنگ نداشت. اشک هم. من را هم. من همان کتابِ دورِ قدیمیِ کنج کتابخانه بودم. خاکگرفته. غمگرفته. تو گفتی بنویس و من گریهام آمد. بلد بودم دوری را بنویسم. بلد بودم دوری را گریه کنم. من همهچیز را بلد بودم. تو اما گریهخواندن بلد نبودی... گریه را هم باید خواند. گریه مثل کلمه است. باید خواننده داشته باشد. گفتی بنویس. ننوشتم. گریه کردم. کلمهها از چشمهایم چکید. باید بخوانی این کلمهها را... گریه خواندنیترین نوشتهٔ دنیاست.