خانم دستفروش مترو، گیرهسرای پاپیونی بامزهای داره. خیلی شلوغه، جا نیست نفس بکشیم، عصر چهارشنبه، هم…
انتشار: 2026/08/05 12:16 UTCدریافت: 2026/08/06 22:32 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/06 22:32 UTC
خانم دستفروش مترو، گیرهسرای پاپیونی بامزهای داره. خیلی شلوغه، جا نیست نفس بکشیم، عصر چهارشنبه، همه خسته و مرده، به زور سرپا از سرکار به سمت خونه. یه دفعه یه دستی رو میبینم از وسط جمعیت کش میاد، از جلوم رد میشه و میره سمت گیرهسر پاپیونی قرمز؛ یه خانمه که چهرهش خیلی خوشگل ولی خیلی پژمردهست، میخواد گیرهسرها رو هرجور شده از اون لا-لوها نگاه کنه. توی شکمم خنک میشه، لبخند میزنم.اولین بارایی که سوار مترو میشدم اصلا فلسفهی اینهمه فروشنده توی مترو رو نمیفهمیدم، ولی حالا میبینم آدمیزاد با چه چیزای کوچیکی سرپاست. چون چشمای خانمه رو که دنبال میکنم، مردمکش با دقت دنبال اون پاپیونی میگرده که از همه بیشتر دوسش داره، دستاشو میذاره روشون و یکی یکی نگاهشون میکنه. انگار حالا پژمردگی صورتش کمتره، جاشو داده به دقت و یه برق خیلی کمِ بچگونه توی چشماش. منم از اون گیرهسر پاپیونیه خوشم میاد. راستی، خودم صبح که با تمام اضطراب و بیخوابی و خستگی، داشتم میرفتم دانشکده که امتحان بدم، سهتا گیرهسر گلی خریده بودم. رنگاشو با دقت و وسواس انتخاب کردم. منم تمام امروزو با چه چیز کوچیکی سرپا بودم!این روزا دارم همه معناهای زندگیمو از دست میدم. دیگه هرچی نگاه میکنم هیچ برقی توی چشمام نمیبینم. شاید باید دوباره صبح بیدار شم به گلای بالکن آب بدم، شاید باید برای رادمهر پنکیک آبی درست کنم، یا فیلمای رمانتیک ببینم، سریالی شروع کنم که کمکم با شخصیتاش ارتباط بگیرم، یا نمیدونم، برم بازم تنهایی سینما، به حرکت برگ درختا دقت کنم، بالکن رو بشورم و با پای برهنه رو سنگ خیس راه برم.شاید باید همین لحظه، همینجا، یهذره کمتر بمیرم، یهذره بیشتر سر پا شم، فقط چون خانم دستفروش مترو گیرهسرای پاپیونی بامزهای داره.۳۱ تیر ۱۴۰۵