به دوستم فکر میکنم این روزها، که گفت از تکرار کارهای خانه خسته است. که گفت امشب در سر شوری دارد. گ…
انتشار: 2026/08/10 06:57 UTCدریافت: 2026/08/12 01:40 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/12 01:40 UTC
به دوستم فکر میکنم این روزها، که گفت از تکرار کارهای خانه خسته است. که گفت امشب در سر شوری دارد. گفت که سرش پر از ایده است که بنویسد، اما کارهای هر روزهی خانه مجال نمیدهد.به آنیکی فکر میکنم که میرود کلاس نویسندگی و کاش دخترش که بزرگتر شود به خودش نزدیکتر شود. به خود بودهاش پیش از مادرشدگی. به خودم فکر میکنم که نه مادرم، نه ایدهای توی سرم میچرخد و یاد آدمهایی میافتم که به من حس ناکافیبودن دادند. وقتی گفتم که هر کاری از دستم برمیآمده انجام دادهام، پرسیدند که چند تا کتاب نوشتهام؟ به خودم فکر میکنم که به همان اندازه که نوشتن را دوست دارم، از آن بیزارم. عشقم به نوشتن هم، انگار مثل عشق به آدمها، حیف و حرام شد و شما که کار و زندگی و شغلتان با نوشتن گره نخورده، نمیدانید چه میگویم؟ پس بهتر است پیش از آن که مرا به باد انتقاد بگیرید، لب فرو بندید. انگار دیگر نوشتن را وقتی دوست دارم که قدر دانسته شود. انگار دیگر دوست ندارم شغلم باشد. مطمئنم که اگر نوشتن برایم علاقه و سرگرمی بود و با آن امرار معاش نمیکردم، قطعاً طور دیگری دوستش داشتم. به تمام کسانی که در این جرگه قرار میگیرند، غبطه میخورم و کاش که من هم از آنها بودم.خستهام؟ بیزارم؟ دلزدهام؟ دلتنگم؟ دلتنگم. دلتنگم. دلتنگم و بیش از این چیزی نمیدانم.#ناگهاننوشت