سمفونی مردگان: به یاد زندگی ماجرا را از کجا شروع کنم؟ از اینکه بیش از پانزده سال است فایل پیدیاف…
انتشار: 2026/08/15 17:17 UTCدریافت: 2026/08/17 17:09 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 17:09 UTC
سمفونی مردگان: به یاد زندگی ماجرا را از کجا شروع کنم؟ از اینکه بیش از پانزده سال است فایل پیدیاف کتاب سمفونی مردگان را بین فایلها دارم و نخواندهام. من هنوز هم آدم بوی خوش ورق و صدای صفحاتم. البته یادم هست که دوستم میگفت اگر کتابخوان بخرم، دیگر کتاب کاغذی نخواهم خواست. فعلاً که فکر خریدش هم نیستم با این اوضاع. بعد از آن، سال ۹۳ سر کلاس دکتر فرحزاد حرف از عباس معروفی شد و استادمان گفت سمفونی مردگان براساس جریان سیال ذهن نوشته شده است. این عبارت در آن سال، آنقدر برایم غریب بود که با خودم گفتم حالاحالا ها نخواهم رفت سراغش. سال ۹۳ با اینکه اولین مواجههام با تهران نبود، اما اولین حضورم در محیط آکادمیک در تهران بود و تازهتازه داشتم میفهمیدم که چقدر دهاتیام. :) زمان گذشت و رسیدم به بهار، به تو. یادم نیست چطور شد که حرف افتاد به عباس معروفی یا سمفونی مردگان. درست یادم نیست که چه میگفتی حتا. مست از این بودم که با شور و شوق ویژهی خودت داری حرف میزنی. گفتم که از اینکه هنوز سمفونی مردگان را نخواندهام، احساس شرمندگی میکنم.واکنشت شاید خیلی معمولی بود، اما من ذوق کردم. احتمالاً چون واکنش تو بود و من، من بودم. گفتی که شرمندگی چرا؟ خیلیها هنوز سمفونی مردگان را نخواندهاند.چند روز بعد با فاطمهی شاعر حرف زدم و سراغ شعر تازه گرفتم. آن روزهای سیاه قطعی اینترنت برای ما فقیرفقرا بود. در نتیجه فاطمهی شاعر نمیتوانست شعرهای جدیدش را در کانال تلگرام منتشر کند. من هم نظرکرده بودهام که باهاش دوستم. تو هم نظرکرده بودی که با من دوست شده بودی. توی شعر جدیدش آمده بود: او عاشق زنان رمانهای خارجی من آیدای سمفونی مردگان ولی اسم آیهان و اورهان را همهجا دیده بودم این سالها. حتا استادمان هم در آن سالها اشاره نکرد که آن دو برادر، خواهری دارند به نام آیدا. هنوز هم سمفونی مردگان را نخواندهام ها، اما میدانم که آیدای سمفونی مردگان غریب است و در بند رنجهای تحمیلی خانواده. آن روز هم گفتی که دختر کافهچی که در دقایق آخر دیده بودیاش داشته سمفونی مردگان را میخوانده و به او گفتهای که دیگر تا مدتها نخواهد توانست رمان دیگری بخواند. گفتم که خیلی هم درونگرا نیستی پس. پرسیدی که چرا؟ گفتم که با دختر کافهچی حرف زدهای راحت. منِ برونگرا هم بودم همین کار را میکردم. خندیدی. بعدها فهمیدم که برونگرا نبودهای، اما چون سمفونی مردگان از آن علایقی است که سرشارت میکند، تو را به حرف آورده.چند روز بعد که احساس میکردم چیزی از تو به یادگار میخواهم، ازت خواستم که برایم سمفونی مردگان بخری. چند شب پیش که رفتم کتابفروشی، اول از همه یک جلد سمفونی مردگان برداشتم. شاید میخواستم در ذهنم آخرین دریچهی امید را ببندم. پذیرش این که تو که نیستی و دیگر کسی نخواهد بود که بشود ازش خواست سمفونی مردگان به من هدیه بدهد.«تو که نیستی خیال کن که دیگه هیشکی باهام نیست» بهقول نفس حق هایده.هنوز هم نرفتهام سراغش. نمیدانم چرا. میترسم دست بگیرم و دیگر تا مدتها دلم نخواهد هیچی بخوانم. شاید هم میخواهم دیرتر خوش به حالم شود و این خوشحالی مجسم را به تأخیر بیندازم. نمیدانم تا کی. امروز اینستاگرام یک ویدئو نشانم داد که عباس معروفی در آن حرف میزد. میگفت وقتی سمفونی مردگان را نوشته، استادی، که نفهمیدم کی بود، به او گفته است که برو یک گوشه قایم شو و دیگر ننویس که میترسم کار را خراب کنی و آقای نویسنده، در جواب گفته که دارد سال بلوا را مینویسد و آن را از سمفونی مردگان دوستتر میدارد. گاهی که اینجا مینویسم، گمان میکنم دارم فقط با تو حرف میزنم. برای همین است که اعترافاتی به زبانم میآید که هیچکس جز تو نمیدانست. بله، قرار بوده که سمفونی مردگان، سال بلوا، توجه بیشتر به آثار عباس معروفی، یادگاری تو باشد. آدمیزاد از بازی سرنوشت خبر ندارد. بیا فکر کنیم میخوانی و با خودت میگویی: «کتاب قشنگیه. کاش من برات خریده بودم.»#کتاب