اون آقای مسن میگفت، من قبل انقلاب خیلی وضع خوبی داشتم، طلافروش بودم و مال و منالم هم بادآورده نبودتا اینکه گرفتار عشق به قمار میشن و همه رو میبازنیکی از پاهاشون مصنوعی بود و از لحاظ جسمی خوب نبودناما میگفتن من دیگه چیزی ندارم که ببازم، فقط زبونم برام مونده ولی عاشق اینم که رو اون هم قمار کنم و بعد که بریدنش، تتهپتهکنان بلند بخندم و بگم آخ جون اینم باختم :))بعد عصاش رو گرفت بالا و بهمون نشون داد، روش نوشتهبود:خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر...