#المحنةوقال لي إن كانت والدتك في الغلاء تغزل غزلا رقيقا فتبيع الأستار بدرهمين اقل أو اكثر فكان ذلك…
انتشار: 2026/08/19 17:43 UTCدریافت: 2026/08/20 21:25 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/20 21:25 UTC
#المحنةوقال لي إن كانت والدتك في الغلاء تغزل غزلا رقيقا فتبيع الأستار بدرهمين اقل أو اكثر فكان ذلك قوتناوكان قديما قبل أن نأخذ من السلطان يأكل عندنا وربما وجهنا بالشيء فيأكل منهودخل يوما إلى منزلي وقد غيرنا سقفا لنا فدعاني ثم أملى علي حديث الأحنف بن قيس قال حدثنا سليمان بن حرب قال حدثنا حماد بن مسلمة عن يونس عن الحسن قال قدم الأحنف بن قيس من سفر وقد غير أسقف بيته حمر وشقا شق وخضروها فقالوا له أما ترى إلى سقف بيتك _ فقال معذرة إليكم أني لم أره لا ادخله حتى تغيروهواعتلت من عيني ليلة فلم يزل عندي فقلت اللهم أني أسألك الصبر فقال سل الله العافية فان الصبر إنما يكون مع البلاءوكان كتب إلى إسحاق بن راهويةفكتب إلى إسحاق أن الأمير عبد الله بن طاهر وجه إليودخلت عليه وفي يدي كتاب أبي عبد الله فقال ما هذا الكتاب _ فقلت كتاب احمد بن حنبل فقال هاته فأخذه فقرأه وقال أني لأحبه واحب حمزة بن هيضم اليوسنجي لانهما لا يختلطان بأمر السلطان ثم قال لست أمنك على هذا الكتاب واخذه فوضعه تحت مصلات فقرات كتاب إسحاق على أبي فامسك عن الكتاب إليهوكان يتنور في البيت إلا انه قال لي يوما وكان يوما شتويا أريد ادخل الحمام بعد المغرب فقل لصاحب الحمام فقلت لصاحب الحمام فلما كان المغرب فقال ابعث إليه أنى قد ضربت عن الدخول وتنور في البيتواردت أن اشتري جارية نصرانية فقال لا تشتر نصرانيةواشتريت جارية فشكت إليه أهلي فقال كنت اكره لهم الدنيا وكان ربما بلغني عنكما الشيء فقالت له يا عم ومن يكره الدنيا غيرك _ فقال لها فشانك إذنو به من می گفت: مادرت در زمان گرانی، نخ نازک میرسید و پردهها را به دو درهم یا کمتر یا بیشتر میفروخت ،و این خرجی [معیشت] ما بود.و در گذشته پیش از اینکه [من،صالح رحمه الله ] از سلطان[مقامات حکومتی] چیزی بگیرم، نزد ما غذا میخورد و گاهی چیزی [از غذا] برایش می فرستادیم و از آن میخورد.روزی به خانۀ من آمد، در حالی که ما سقفی از خانه ،مان را تغییر داده بودیم مرا فراخواند :و سپس حدیث احنف بن قیس را بر من املا کرد. او گفت « سلیمان بن حرب برای ما روایت کرد که حماد بن سلمه از یونس و او از حسن نقل کرده است که احنف بن قیس از سفر بازگشت، در حالی که سقف خانه ا ش را به رنگ های قرمز و پارچه های رنگارنگ [مخصوص سقف] تغییر داده و آن ها را رنگ آمیزی کرده بودند، پس به او گفتند: آیا سقف خانه ا ت را نمی بینی؟ گفت: از شما عذرخواهی می کنم، من آن را ندیدم، داخل آن نمی شوم تا زمانی که آن را تغییر دهید » شبی از درد چشم گفتم: «پرودگارا! مرا صبر عطا کن.» (امام) گفت «عافیت بخواه؛ زیرا صبر به همراه ابتلا هست.(یکبار) :به اسحاق بن راهویه نامه نوشت. اسحاق در پاسخ آن به من نوشت امیر عبدالله بن طاهر به سوی من آمد و نزد او وارد شدم. و در دستم نامه أبو عبدالله ( امام احمد) بود.گفت : این نامه چیست؟ گفتم نامه احمد بن حنبل است.گفت آن را به من بده. آن را گرفت و خواند. و گفت من او را دوست دارم. و حمزه بن هیصم را هم دوست دارم. زیرا آن دو[با حکومت] آمیخته نشدند سپس:گفت « این نامه را از تو در امان نمی دانم » و آن را گرفت و زیر سجاده.اش گذاشت و من نامۀ اسحاق را بر پدرم خواندم.امّا او(امام احمد) از نوشتن به وی خودداری کرد» معمولًا در خانه حمام می کرد؛ اما در یک روز زمستانی:به من گفت « می خواهم پس از مغرب به حمام عمومی بروم، صاحب حمام را با خبر بساز » مطلب را به صاحب حمام گفتم و هنگامی که وقت مغرب فرا رسید،(امام احمد) :گفت « به او [پیام ]ی بفرست که من از رفتن [به حمام عمومی ] منصرف شدم در خانه حمام می کنم »زمانی ،خواستم کنیزی نصرانی بخرم (امّا) امام احمد گفت : نصرانی نخر. کنیزی خریدم و خانوادهام نزد او شکایت کردند، او گفت « من دنیا را برای آن هاناخوشایند میدانم [تا به دنیا دل نبندند]»گاهی چیزی دربارۀشما دو نفر به من می.رسید پس به او گفت: ای عمو، چه کسی غیر از تو دنیا را ناخوشایند میداند؟ به او گفت : « پس کار خودت را بکن [هر کاری ]میخواهی بکن »مولف کتاب 👈 صالح پسر امام احمد رحمهما الله هستندمترجم 👈 ابو ذکر الله ایرجکتاب 👈 زندگی نامه و عقیده امام احمد بن حنبل


