⚫️ روضهی آخرین دیدار...▪️نمیدانم تا بحال انگشت دستتان را با لبه کاغذ بریدهاید یا نه. زخمش نه خون…
انتشار: 2026/07/01 19:28 UTC
⚫️ روضهی آخرین دیدار...▪️نمیدانم تا بحال انگشت دستتان را با لبه کاغذ بریدهاید یا نه. زخمش نه خونریزی شدیدی دارد، نه عمق زیادی! یک برشِ نازک، نامرئی و بهشدت ظریف است که بیصدا میآید، درست روی اعصابِ لختِ انگشت مینشیند و سوزشی دیوانهکننده را تا مغز استخوان مخابره میکند. سوزشی که نه کشنده است و نه اجازه میدهد دردش را فراموش کنی!▪️خبر یک خط بود: «پیکر مطهر رهبر شه..ید انقلاب و خانواده ایشان، در جایگاه مرتفعی در مصلی قرار خواهد گرفت...»▪️مصلی برای ما همیشه تقاطعِ زمین و آسمان بود. جایی که همیشه با مفهوم «سر بالا گرفتن» گره خورده بود. در اقیانوسِ بیکرانِ عیدهای فطر، ما روی آن فرشها تنها یک کار را خوب بلد بودیم: کندنِ نگاه از خاک و گردن کشیدن به سمت آن قله. ▪️آفتابِ ما نه از مشرق، که دقیقا از همان خطبهگاه مرتفع طلوع میکرد. او همیشه آن بالا بود؛ افراشته، کوهوار و بیدار. وقتی دستش بالا میآمد، ما شبیه میلیونها آفتابگردان مسحور، مدار صورتمان را با گردش دستهای او تنظیم میکردیم. آن بلندا، قله غرور ما بود و ما روی پنجهی پا قد میکشیدیم تا در سایه خطبههایش، زنده و بیدار بمانیم.▪️آن انگشتری عقیق، چنان بر قنداق سلاح مشت میشد که لرزه بر ستون کاخهای جهان میانداخت. چشمهای ما شرطی شدهاند به دیدن «ایستاده» او در آن ارتفاع.▪️آن «جمعه نصر» در مصلی یادتان میآید؟! جهان از مدارش خارج شده بود و زمین زیر پایمان میلرزید، تنها پناهگاهمان زل زدن به همان مکان مرتفع بود. نگاه میکردیم تا ببینیم «او»، در اوج، ایستاده است یا نه. مستحکم، شبیه ستونی که سقف در حال ریزش آسمان را روی شانههایش نگه داشته تا روی سرِ ما آوار نشود.▪️اما حالا... ▪️وقتی به لحظه رویارویی با آن بلندا فکر میکنم، سایه سنگینِ یک کسوفِ ابدی، روشنترین دلگرمی روزگارم را به تاراج میبرد. من از چشمهای خودم میترسم. از این مردمکهای یتیم که میدانم به محض رسیدن به صحن، بیاختیار و از روی همان ولع شیرینِ سالها، به جستجوی قامتِ او به سمت آسمانِ شبستان پرواز خواهند کرد.▪️ما سالها برای تماشای «قیامِ» او صف میبستیم. برای دیدن صخرهای که امواجِ تمامِ فتنهها به سینهاش میخورد و متلاشی میشد. اما حالا قرار است به تماشای سکوتِ کوهستان برویم. تصورِ اینکه باید در میانِ دریای انسانهای بهتزده بایستم و به جای آن دست گرهخورده حیدری و آن صلابت طوفانشکن، در بالاترین نقطه شبستان به جلالت آرمیده خورشیدی خیره شوم که تمام شکوه این دیار را در آغوشِ پرچم عزا با خود به خواب برده است، هوای همین اتاقی را که در آن نشستهام، در قفسه سینهام به سنگ لحد بدل میکند.▪️ما میرویم تا زیرِ آوارِ آن ارتفاع، با تمام آفتابگردانهای سرشکسته این شهر، در سوزش ابدی همان زخم نامرئی بسوزیم و هزار باره جان بدهیم.اینستاگرام | سایت | بله | روبیکا | ایتا | سروش | یوتیوب | شاد | آپارات | تلگرام | ایکس@TebyanOnline


