⛔️داستان پادشاه و دختران .براساس واقعیتپادشاهی بود به نام شهریار٬ یک روز متوجه شد که زنش بهش خیانت کرده و از خشم زیاد دستور داد تا زنشو اعدام کنن. اما این درد به قدری عمیق بود که از تمام زن ها نفرت پیدا کرد.برای همین دستور داد هر شب یه دختر باکره براش بیارن تا باهاش ازدواج کنه و شب رو باهاش سپری میکرد. صبح که میشد دختر هارو اعدام میکرد تا هیچ دختری فرصت خیانت نداشته باشه.یه روز دختری به نام شهرزاد با شاه ازدواج کرد ، وقتی شب شد....😰ادامه ی داستان. ➡️