✔️یادداشتی بر کتاب «نواختن بیوقفه» :وقتی «نواختن بیوقفه» را شروع کردم، تصور میکردم قرار است کتاب…
انتشار: 2026/06/26 11:07 UTCدریافت: 2026/08/01 00:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/01 00:10 UTC
✔️یادداشتی بر کتاب «نواختن بیوقفه» :وقتی «نواختن بیوقفه» را شروع کردم، تصور میکردم قرار است کتابی بیشتر دربارهٔ مدرسه و معلمی بخوانم؛ اما هرچه جلوتر رفتم، احساس کردم در حال خواندن کتابی دربارهٔ انسان هستم.یکی از تجربههای من در خواندن این کتاب، ملموس شدن مفاهیمی بود که پیش از این بیشتر در قالب اصطلاحات روانشناسی میشناختم. بسیاری از مفاهیمی که بارها شنیده بودم، اینجا از دل آدمها، رابطهها، اشتباهها، تردیدها و تصمیمها بیرون آمده بودند و به شکلی زنده و قابل لمس معنا پیدا میکردند. نوشتن سادهترین مسائلی که درون خود پیچیدگیهای زیادی نهفته دارد، کاری سهل ممتنع است که نویسنده به خوبی از پس آن برآمده است. در طول کتاب با نویسنده خندیدم، بغض کردم، تعجب کردم، فکر کردم و گاهی خودم را جای معلم و گاهی جای دانشآموز گذاشتم. این جابهجایی مداومِ زاویه دید برای من یکی از ویژگیهای ارزشمند کتاب بود. انگار کتاب مدام یادآوری میکرد که پشت هر رفتار، احساسی هست و پشت هر احساس، نیازی.با خواندن کتاب رفته رفته متوجه شدم علاوه بر مفاهیم، آدمها را نیز به خاطر سپردهام. سلمان را، ر.م را، پسرک مهاجر ترکزبان را، دانشآموزی که زیر بار احساس ناتوانی خم شده بود، کریمی را که هنوز با یادآوری «خدا نکشتت کریمی، این چی بود گفتی پسر!» لبخند روی صورتم میآید. برایم جالب بود که شخصیتهای کتاب صرفاً مثالهایی برای توضیح یک مفهوم نبودند؛ کمکم به آدمهایی تبدیل شدند که دغدغهها، ترسها، امیدها و حتی شوخیهایشان در ذهنم ماند. نگاه معلم نیز برایم مورد توجه بود؛ معلمی که هر بار میکوشید راهی متناسب با همان آدم و همان موقعیت پیدا کند، نه نسخهای یکسان برای همه.شاید به همین دلیل است که هنگام خواندن بعضی فصلها فقط ناظر نبودم. کنار بعضی دانشآموزان نشستم، برای بعضیهایشان نگران شدم، گاهی دلم میخواست به آن نوجوان مضطرب بگویم که از پسش برمیآید و گاهی از خودم میپرسیدم اگر جای معلم بودم و آن دانشآموز میگفت: «پول میگیرین، وظیفتونه همین کارارو سر کلاس بکنید»، چه واکنشی نشان میدادم. یا در موقعیتهای مشابه، میان قانون و رابطه، اقتدار و مهربانی، قاطعیت و انعطاف، چه تصمیمی میگرفتم؟از نکاتی که برایم لذتبخش بود این بود که کتاب مرا فقط به همدلی وادار نکرد، بلکه مدام وارد گفتوگویم کرد. بعضی جاها کاملاً با نویسنده موافق بودم، بعضی جاها مقاومت میکردم، بعضی جاها پرسشهای تازهای برایم شکل میگرفت. به گمانم این نشانه یک کتاب زنده است؛ کتابی که صرفاً خوانده نمیشود، بلکه با خواننده ارتباط برقرار میکند.ویژگی جالب دیگر کتاب این بود که تقریباً هر فصل از من دعوت میکرد چیزی را در خودم پیدا کنم. از احترام و صمیمیت، از مرزها، از قهرمانسازی، از نگاه انتقادی، از درماندگی آموختهشده، از حسرت، از امیدواری، از دیدن رنج پشت رفتارها. گویی کتاب بیش از آنکه درباره دانشآموزان باشد، درباره خودِ من است و لنز دوربین را آرامآرام به سمت خواننده برمیگرداند.آنچه در ذهنم ماند، فارغ از خاطرات مدرسه، نوع نگاه معلم به آدمها بود. نگاهی که سعی میکرد انسانها را پیش از قضاوت کردن، بفهمد. نگاهی که میان اقتدار و زورگویی تفاوت میگذاشت، میان احترام و صمیمیت مرز قائل بود، میان خوشبینی و امیدواری فرق میدید و میدانست هر رابطهای، حتی صمیمیترین رابطهها، به مرزهای روشن نیاز دارد.در بسیاری از فصلها به توانایی نویسنده در پیدا کردن راهحلهای خوب و کافی برای آدمهای مختلف غبطه خوردم. از خودم پرسیدم چگونه معلمی که هنوز روانشناسی نخوانده است، تا این اندازه ظرافتهای انسانی را میبیند و برای هر دانشآموز، متناسب با شخصیت و موقعیتش، راهی متفاوت پیدا میکند.این نگاه از کجا آمده بود؟ از مطالعه و جست و جو، از تجربه، از مشاهده، از شهود یا ترکیبی از همه اینها؟نکته دیگری که با خواندن کتاب برایم پررنگ شد این بود که میتوان انسانها را کمتر سیاه و سفید دید. از قهرمان سازی عبور کرد و آدمهای معمولی را دوست داشت. آدمهایی که با وجود ضعفها و محدودیتهایشان، همچنان تلاش میکنند کمی بهتر باشند. به گمانم کتاب نیز دربارهیِ همین آدمهای معمولی امّا واقعی است.«نواختن بیوقفه» بیش از آنکه کتابی دربارهٔ آموزش باشد، کتابی دربارهٔ توجه بود؛ توجه به دیگری، توجه به خود، توجه به آنچه پشت رفتارها پنهان میشود و توجه به امیدی که حتی در دل ناکامیها میتواند زنده بماند.«نواختن بیوقفه» در تجربه من، همان لحظاتی بود که لنز دوربین آرام آرام از روی جهان برداشته شد و به سمت خودم برگشت.افسانه مهریپنجمین روز از تیرماهسال ۱۴۰۵