#داستان_نسـل_سـوخـتہ#قسمت_دهــم✍️من سعی می کردم با همه تیپ و اخلاقی دوست بشم...بعضی رفتارها خیلی بر…
انتشار: 2026/07/10 20:11 UTC
#داستان_نسـل_سـوخـتہ#قسمت_دهــم✍️من سعی می کردم با همه تیپ و اخلاقی دوست بشم...بعضی رفتارها خیلی برام آزاردهنده بود،اما به همه چیز، به چشم تمرین نگاه می کردم.تمرین برای برقراری ارتباط،تمرین برای قرار گرفتن در موقعیت های مختلف و برخوردهای متفاوت،تمرین برای صبر،تمرین برای مدیریت دنیایی که کم کم وسعتش برام بیشتر می شد، شناخت شخصیت ها،منشا رفتارها برام جالب بود.اگر چه اولش با این فکر شروع شد چرا بعضی ها دست به گناه میزنن؟چه چیزی باعث تفاوت فکر و انتخاب انسان ها حتی در شرایط مشابه میشه؟و بیشترین سوال ها رو هم تفاوت رفتاری و شخصیتی من با پدرم برام درست کرده بود.خیلی دلم می خواست بفهمم به چی فکر می کنه ومن خیلی راحت با احسان دوست شده بودم برای یه عده سخت بود که اون به وسایل شون دست بزنه مادر احسان، گاهی براش ساندویچ های کوچیکی درست می کرد.ما خوراکی هامون رو با هم تقسیم می کردیم و بعضی ها من رو سرزنش می کردن.حرف هاشون از سر دوستی بود اما همین تفاوت های رفتاری بیشتر من رو به فکر می برد ...و من هر روز با احسان بیشتر گرم می گرفتم تنها بود و می خواستم این بت فکری رو بین بچه ها بشکنم.اما دیدن همین رفتارها و تفکرها کم کم این فکر رو در من ایجاد کرد،تا چه اندازه میشه روی دوستی و ثبات ارتباط بین آدم ها حساب کرد؟بچه هایی که تا دیروز با احسان دوست بودن امروز ازش فاصله می گرفتن و پدری که تا چند وقت پیش علی رغم همه بدرفتاری هاش در حقم پدری می کرد کم کم داشت من رو طرد می کرد...حس تنهایی و غمی که از فشار زندگی و رفتارهای پدرم در وجودم ایجاد شده بود،با این افکار از حس دلسوزی برای خودم حالت منطقی تری پیدا می کرد اما به عمق تنهاییم بیشتر از قبل اضافه می شد...📿رمضان از راه رسید و من با دنیایی از سوال ها که جوابی جز سکوت یا پاسخ های سطحی چیز دیگه ای از دیگران نصیبشون نمی شد به مهمانی خدا وارد شدم.یه ساعت قبل از اذان از جا بلند می شدم و می رفتم توی آشپزخونه کمک مادرم حتی چندبار قبل از اینکه مادرم بلند بشه من چای رو دم کرده بودم...پدرم ، 4 روز اول رمضان رو سفر بود.اون سحر ،نیم ساعت به اذان با خواب آلودگی تمام از اتاق اومد بیرون تا چشمش بهم افتاد دوباره اخم هاش رفت توی هم.حتی جواب سلامم رو هم ندادسریع براش چای ریختم دستم رو آوردم جلو که ...با همون حالت اخموی همیشگی نگام کرد_به والدین خود احسان می کنید؟جا خوردم دستم بین زمین و آسمون خشک شد.با همون لحن تمسخرآمیز ادامه داد_لازم نکرده من به لطف تو نیازی ندارم تو به ما شر نرسان خیرت پیشکش😏بدجور دلم شکست دلم می خواست با همه وجود گریه کنممن چه شری به کسی رسونده بودم؟غیر از این بود که حتی بدی رو با خوبی جواب می دادم؟غیر از این بود که چشم هام پر از اشک شده بود؟😞یه نگاه بهم انداخت نگاهش پر از حس غرور و پیروزی بود._اصلا لازم نکرده روزه بگیری... هنوز 5 سال دیگه مونده پاشو برو بخواب.اما صدام بغض داشت و می لرزید_به تو واجب نشده.من راضی نباشم نمی تونی توی خونه من روزه بگیری.نفسم توی سینه ام حبس شده بود و اون مثل پیروز میدان بهم نگاه می کرد.همون جا خشکم زده بود مادرم هنوز به سفره نرسیده از جا بلند شدم شبتون بخیر و بدون مکث رفتم توی اتاق.پام به اتاق نرسیده اشکم سرازیر شد تا همون جا هم به زحمت نگهش داشته بودم در رو بستم و همون جا پشت در نشستم سعید و الهام خواب بودن جلوی دهنم رو گرفتم صدای گریه کردنم بیدارشون نکنه💔خدایا تو شاهد بودی که هر چه در توانم بود انجام دادم.من چه ظلمی در حق پدرم کردم که اینطوری گفت؟من می خواستم روزه بگیرم اما پدرم نگذاشت تو شاهد باش چون حرف تو بود گوش کردم اما خیلی دلم سوخته خیلی...💔گریه می کردم و بی اختیار با خدا حرف می زدم.صدای اذان رادیوی مادرم بلند شد پدرم اهل نماز نبود گوشم رو تیز کردم ببینم کی میره توی اتاقش دوباره بخوابه برم وضو بگیرم.می ترسیدم اگر ببینه دارم نماز می خونم اجازه اون رو هم ازم صلب کنه که هنوز بچه ای و 15 سالت نشده.تا صدای در اتاقشون اومد آروم لای در رو باز کردم و یواشکی توی حال سرک کشیدم👀از توی آشپزخونه صدا می اومد دویدم سمت دستشویی که یهو دیدم اونی که توی آشپزخونه بود پدرم بود.👈نویسنده:شهیدسید طاها ایمانی⏪ #ادامہ_دارد...الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــ الْفَـــرَج💚 @tobe94

