الهی! بد را بدتر نکن!روستاییِ فقیری که از تنگدستی و سختی معیشت جانش به لب رسیده بود، یک روز صبح کفش…
انتشار: 2026/07/15 04:30 UTC
الهی! بد را بدتر نکن!روستاییِ فقیری که از تنگدستی و سختی معیشت جانش به لب رسیده بود، یک روز صبح کفش و کلاه کرد و نزد کدخدای ریش سپید ده رفت و گفت: آکدخدا! بدادم برس فشار زندگی آنقدر مرا در تنگنا قرار داده که به فکر خودکشی افتاده ام.از دیدن زن و بچههایم خجالت می کشم، زیرا حتی قادر به تامین نان خالی هم برای آنان نیستم.با زن و شش فرزند قد و نیم قد مادر و خواهرم در یک اتاق کوچک مخروبه زندگی می کنیم، که با هر نم باران آب به داخل آن چکه می کند. این اتاق آنقدر کوچک است که شب وقتی چسبیده به هم در آن می خوابیم، پای یکی دو نفرمان از درگاه بیرون می ماند.دیگر ادامه این وضع برایم قابل تحمل نیست… پیش تو آمده ام تا راهی برای رهایی وضع من و خانوادهام پیدا کنی و یک راهی جلوی پایم بگذاری!کدخدا پرسید: از مال دنیا چه داری؟روستایی گفت: همه دار و ندارم یک گاو، یک خر، دو بز، سه گوسفند، چهار مرغ و یک خروس است. کدخدا گفت: من به یک شرط به تو کمک می کنم و آن این است که قول بدهی هرچه گفتم انجام بدهی.روستایی که چارهای نداشت ناگزیر شرط را پذیرفت و قول داد….کدخدا گفت: امشب وقتی خواستید بخوابید باید گاو را هم به داخل اتاق ببری. روستایی برآشفت که:آکدخد، من به تو گفتم که اتاق آنقدر کوچک است که حتی من و خانوادهام نیز در آن جا نمی گیریم. تو چگونه می خواهی که گاو را هم به اتاق ببرم؟!کدخدا عصبانی گفت: فراموش نکن که قول دادهای هر چه گفتم انجام دهی وگرنه نباید از من انتظار کمک داشته باشی.صبح روز بعد، روستایی پریشان و نزار نزد کدخدا رفتو گفت: دیشب هیچ یک از ما نتوانستیم بخوابیم. سر و صدا و لگداندازی گاو خواب را به چشم همه ما حرام کرد.کدخدا یکبار دیگر قول روستایی را به او یادآوری کرد و گفت: امشب علاوه بر گاو، باید خر را نیز به داخل اتاق ببری.چند روز به این ترتیب گذشت و هر بار که روستایی برای شکایت از وضع خود نزد کدخدا می رفت، او دستور می داد که یکی دیگر از حیوانات را نیز به داخل اتاق ببرد تا این که همه حیوانات هم خانه روستایی و خانوادهاش شدند!روز آخر روستایی با چشمانی گود افتادهوسراپایِ زخمی و لباس پاره نزد کدخدا رفت و گفت که واقعا ادامه این وضع دیگر برایش امکان پذیر نیست!کدخدا دستی به ریش خود کشید و سری تکان داد و لبخندی زد و گفت: دوره سختیها به پایان رسیده و به زودی گشایشی که می خواستی حاصل خواهد شد.پس از آن به روستایی گفت که شب گاو را از اتاق بیرون بگذارد!و ماجرا در جهت معکوس تکرار شد و هر روز که روستایی نزد کدخدا می رفت، به او می گفت که یکی دیگر از حیوانات را از اتاق خارج کند تا این که آخرین حیوان خروس نیز بیرون گذاشته شد.روز بعد وقتی روستایی نزد کدخدا رفت، کدخدا از وضع او سئوال کرد و روستایی گفت: خدا عمرت را دراز کند کدخدا پس از مدتها دیشب خواب راحتی کردیم. به راستی نمی دانم به چه زبانی از تو تشکر کنم. آه! که چه راحت شدیم.خدا عمرت را دراز کندنمی دانیم که اگر ترا نداشتیم، چه روزگار و روزهای سختی داشتیم و چگونه از گردنه این سختی ها عبور می کردیم، خدا سایه ات را بر سر ما و دیگر اهالی کم نکند✅دریچه کتاب@daricheketab

