تصویرهای شکسته و رویایی که ...در مسیر پیاده روی امشب که برای سوژه ای به یکی هایپرهای بزرگ رفته بودی…
انتشار: 2026/07/18 18:56 UTC
تصویرهای شکسته و رویایی که ...در مسیر پیاده روی امشب که برای سوژه ای به یکی هایپرهای بزرگ رفته بودیم، سه سوژه داشتیم که به دو مورد می پردازیم و مورد سوم بماند!مسئول فروشگاه بزرگی که چندین شعبه و فروشگاه بزرگ را در شهر مدیریت می کرد، از طلب ۱۷ میلیارد تومانی فروشگاه هایش از دولت بابت کالا برگ هایی که جنسش را به مردم داده بود می گفت و گلایه از دیر تسویه کردن حساب، و می ترسید و ترس داشت که نکند دولت پولش را ندهد و یا دیر بدهد و مثل می زد و می گفت همین فروشگاه شش میلیارد و پانصد میلیون تومان طلب دارد و اخرین پرداختی ۲۲ تیر بوده به مبلغ چهارصد میلیون که فقط پول فروش یک روز کالا برگ فروشگاه هست، و البته که این مشکل تمامی فروشگاه های کوچک و بزرگی است که با کالا برگ جنس می فروشند، و اگر بدهی دولت و طلب فروشگاه بیشتر شود، بسیاری یا به مرز ورشکستگی می رسند و یا دیگر نمی توانند در قبال کالا برگ جنس بدهند، هر فروشگاه ظرفیت و سرمایه و نقدینگی محدودی دارد و اگر فروشگاهی نتواند طلبش را وصول کند نمی تواند پول عمده فروش را بدهد و چکش بر می گردد، با توجه به این نکته که بعضی خریدها هم نقدی می باشد، درباره گام پلاس و طلب از پیشگامان هم گفت که نکته مهمی بود و اگر پیشگامان بدهی های عقب افتاده اش را پرداخت نکند ضربه بد دیگری به اعتماد سهامدارانش خواهد خورد و اما، همینطور که روی صندلی اول مغازه کنار ان مدیر فروشگاه نشسته بودیم، ناگهان چشممان به چشم پیرزنی که چادر قدیمی رنگی مندرسی را دور خود پیچیده بود خوردبا بهت و حیرت و ذوق و در حالی که اشک در چشمانش حلقه بسته بود نگاهمان می کردارام و در حالی که از شوق می لرزیدنزدیک شدنگاهمان کردروبریمان ایستادلبخندی زد و خندیددستی کشید به ریشمان و انگار که همه عمر ما را می شناخته گفت چرا ریش هایت بلند شده؟ چرا کوتاه نمی کنی؟ چرا بخودت نمی رسی....گفتیم: نرسیدم، شلوغ و گرفتار بودمگفت: الهی دورت بگردم چرا شلوغ بودی، دردت به سرم بخورد چرا گرفتاری؟و بعد متعجب پرسید چرا اینجا نشستی، اینجا چکار می کنی، و با تکرار جملاتی که یک مادر برای فرزند عزیزش می گوید، اسمی را گفت که متوجه نشدیم و اما مفهموش، داداش و برادر بود.امد جلوتر پیشانیمان را بوس کرد و باز قربان صدقه مان رفت و تا امدیم بلند شویم و بگویم خواهر...که زن جوان مانتو پوشی یکدفعه خود را رساند و شروع کرد به عذرخواهی کردن از ما و اشاره که مادرش حالش خوب نیست و اشتباه گرفته و به مادرش گفت که برادرش نیستیم، اشاره کردیم اشکالی ندارد و بگذارد مادرش لااقل چند لحظه ای خوشحال باشد از دیدن کسی که به برادرش شباهت می دهد، که عذرخواهی کنان و با شرمندگی که نفمیدیم برای چی؟ دست مادرش را گرفت و در حالی که مادرش با نگاهی غمگین ما را همینجور نگاه می کرد او را برد داخل فروشگاه.همچنان از دور نگاهمان می کردبرادری را که پیدا کرده بود، دوباره گم کرد...بهت و ذوق و شوق و حالت نگاهش همچنان در ذهنمان استانگار ما نیز سالهای سال او را می شناختیمهیچکس در عمرمان اینقدر قربان صدقه مان نرفته بود، عشقی که در نگاهش بود، عشق عمیق یک خواهر بود به برادر، عشق خواهرانه، عشقی ناب است، عشقی که بوی عشق مادر می دهدسوژه ای شد برای یک نمایشنامهای کاش بیشتر باهاش حرف زده و لحظاتی تا در فروشگاه بود، برادرش شده بودم و بعد یک جوری باهاش خداحافظی می کردمپیرزن خیلی سال داشت، و نگاهش، یک چیزی در ان بود که نفهمیدم چی بودیک چیزی که همینجور در جستجوی معنا و مفهومش هستیمکاش رویایش را دخترش از بین نبرده بودکاش تصویری را که در ذهنش بود نشکسته بودکاش....محمدرضا شوق الشعراء۱۴۰۵/۴/۲۷✅توفان یزد@Toofaneyazd