کلاس اول راهنمایی بودم. یه روز ساعت ۵ عصر که زنگ آخر بود، داشت برف میومد. اولین برف زمستون بود.این…
انتشار: 2026/08/17 07:40 UTCدریافت: 2026/08/17 08:00 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 08:00 UTC
کلاس اول راهنمایی بودم. یه روز ساعت ۵ عصر که زنگ آخر بود، داشت برف میومد. اولین برف زمستون بود.اینقد ذوق داشتم هی از پنجره بیرون رو نگاه میکردم. معلم زبان گفت حواست به پای تخته باشه.چند دقیقه بعد، بازم ناخودآگاه گردنم کج شد سمت پنجره.غروب و برف چیز عجیبی بود.یهو معلوم گفت پاشو برو بیرون. منی که توی اون سن اصلا نمیدونستم بیرون کردن از کلاس ینی چی، هی نگاش کردم و لبخند زدم. اصلا نمیدونستم چی میگه!یهو اومد یه گوشهی لباسم رو گرفت و مثل بردهها منو کشوند اون سر کلاس، درو باز کرد منو هل داد بیرون، درو محکم بست.من هنوزم نبخشیدمت آقای معلم. تو حتی باعث شدی من از زبان انگلیسی هم متنفر بشم. منی که همهی درسام خوب بودن، همیشه از زبان میترسیدم.چرا یاد این خاطره افتادم؟ چون در سن ۲۸ سالگی، صبح روز تعطیل نشستم گرامر پایهی زبان میخونم، چیزی که یک عمر ازش فراری بودم.》HaloBy《@Tweety_offical
نخستین مشاهده و پستهای مشابه
این برچسبها فقط زمان نخستین مشاهده متن عمومیِ همسان در این فهرست را نشان میدهند و اثباتکننده نویسنده اصلی نیستند.
- توییتر فارسی · تطابق نزدیکِ متصل به نمونه مبنا — ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ۲۱:۴۱
- توییتی · تطابق دقیق — ۲۶ مرداد ۱۴۰۵، ۸:۰۰
اثر انگشت فشرده دقیق و تطابق نزدیکِ متصل به یک نمونه مبنا · زمان ناشناخته، ناموجود باقی میماند



