امروز روز مرگ توستساعت هفت صبح با صدای آلارم از خواب پریدم. چند ثانیه طول کشید تا بفهمم کجام. مثل ه…
انتشار: 2026/07/17 21:03 UTC
امروز روز مرگ توستساعت هفت صبح با صدای آلارم از خواب پریدم. چند ثانیه طول کشید تا بفهمم کجام. مثل همیشه نور کمرنگی از لای پردههای خاکستری میاومد توی اتاق و بوی قهوهی مونده توی هوا پیچیده بود. دستم رو دراز کردم سمت گوشی تا آلارم رو خاموش کنم، اما یه اعلان روی صفحه خشکم کرد.«امروز روز مرگ توست.»فرستنده نداشت. نه شمارهای، نه اسمی، نه حتی یه عکس. فقط همین یه جمله.چند ثانیه بهش خیره شدم و بعد پوزخند زدم.«تبلیغات گهه مسخره؟»پیام رو بستم و از تخت بلند شدم، ولی اون جمله مثل خوره افتاده بود به جونم.ساعت ده، وقتی داشتم از خیابون رد میشدم، صدای یه بوق بلند همهچیز رو به هم ریخت. قبل از اینکه بفهمم چی شده، یه نیسان با سرعت از چند سانتیمتریم رد شد. بادش جوری خورد تو صورتم که انکار تو دعوا چک خوردم نگاه ترسیده مردمو پشت سر خودم حس میکردم. اگه فقط یه قدم جلوتر بودم، مرده بودم.بیاختیار دستم رفت سمت گوشی.«امروز روز مرگ توست.»سعی کردم بیخیالش بشم.ساعت یک، کنار یه ساختمون وایستاده بودم و سیگار میکشیدم که یهو صدای شکستن چیزی اومد. ریدم تو خودم یه گلدون بزرگ از طبقه پنجم افتاد و کمتر از نیم متر کنارم خورد زمین. تکههای سفالش پاشید روی کفشهام.سیگار از بین انگشتهام افتاد.قلبم دیوونهوار میزد.این دیگه نمیتونست تصادف باشه.از اون لحظه به بعد حس کردم یکی دنبالمه. نه اینکه ببینمش... فقط حسش میکردم. انگار هر جا میرفتم، یه جفت چشم از جایی نامعلوم نگاهم میکرد.ساعت چهار، توی آسانسور ساختمون گیر افتادم. چراغها خاموش شدند و کابین با یه تکون شدید وایساد.چند ثانیه توی تاریکی موندم.بعد صدایی شنیدم.صدای نفس کشیدن.آهسته... منظم...یخ کردم.توی آسانسور فقط من بودم.نفسم رو حبس کردم.صدا قطع شد.انگار هر بار که نفس میکشیدم، یه نفر هم کنارم نفس میکشید.فلاش گوشیمو روشن کردم وقتی بردم گوشیمو سمت ایینه یه مرد با صورت له شده انعکاس من شده بودهمون لحظه در آسانسور باز شد، پریدم بیرون.دویدم رفتم توی خونه. در رو قفل کردم و همه چراغها رو روشن گذاشتم. میترسیدم از تاریکی روشنایی بهم حس بهتری میدادنگاهم افتاد به یه قاب عکس روی دیوار.من و یه زنچند ثانیه بهش خیره موندم.اصلاً یادم نمیاومد اون عکس کی گرفته شده.آلبومها رو بیرون کشیدم.هیچ عکسی از سه سال اخیر وجود نداشت.هیچی.نه تولد، نه سفر، نه مهمونی.گوشی رو برداشتم و مخاطبهام رو بالا و پایین کردم. بعضی اسمها برام غریبه بودند. حتی نمیتونستم یادم بیاد آخرین بار کی با کسی بیرون رفتم یا با دوستی حرف زدم. اخرین پیامام اخرین تماس هام اخرین عکس های گوشیم همه مال سه سال پیش بود. انگار سه سال از زندگیم گم شده بود.آخرین خاطرهی واضحی که داشتم...بارون بود.چراغهای یه ماشین.صدای ترمز.و بعد...هیچی.ساعت یازده و پنجاهونه دقیقه شد.روی مبل نشسته بودم و به ساعت خیره شده بودم.هر ثانیه انگار یه ساعت طول میکشید.زیر لب گفتم:«فقط یه دقیقه...»ثانیهشمار رسید به دوازده. داد زدم از خوشحالی یدفعه همه چراغها خاموش شدند.تاریکی مطلق.رو گوشیم پیام اومد :(تا وقتی نپذیریش محکوم به تکرارشی)چراغها روشن شدند.روی مبل روبهروم یه مرد نشسته بود، لباسهاش غرق خون بود. از کنار سرش خون خشک شده پایین اومده بود و یه طرف صورتش له شده بود. لبخند غمگینی زد.اون مرد خود من بودمگوشی ویبره خورد.«مرگ امروز با موفقیت ثبت شد.»بعد یه پیام دیگه اومد: سه سال پیشو به یاد بیار، بپذیرش سرم رو تکون دادم.«نه... نه...»مرد خونآلود آروم گفت:«سه ساله هر شب همین پیامها رو میخونی.»اشک توی چشمهام جمع شد.«دروغه...»لبخندش محوتر شد.«هر بار یادت میره.»مرد از جاش بلند شد و به سمتم اومد.اون موقع بود که یه چیز رو فهمیدم.سایه نداشت.خم شد و کنار گوشم آروم گفت:«چیزی که هر روز بیدار میشد، تو نبودی شایان فقط خاطرهی تو بود.»چراغها خاموش شدند.چشمامو بستم با خودم میگفتم نه این حقیقت ندارهاون گفت: تا وقتی حقیقت تاریکو نپذیری در بند نوری توی تاریکی صدای آلارم گوشی بلند شد.چشمهام رو با وحشت باز کردم.ساعت هفت صبح بود.نفسنفس میزدم.زنده بودم.با دستهای لرزون گوشی رو برداشتم.روی صفحه نوشته شده بود:«امروز روز مرگ توست.»@vectenاگه خوشتون اومد واسه دوستاتون فروارد کنین و ممنون میشم عضو کانالم بشید و داستانامو بخونین.🩸🩸🩸



