#روایت_تشییع_تهران(۲)📍میدان انقلاب؛ قبل از شروع تشییعهر چه به میدان انقلاب نزدیک تر میشدیم اطراف ش…
انتشار: 2026/07/21 12:09 UTCدریافت: 2026/08/15 01:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 01:15 UTC
#روایت_تشییع_تهران(۲)📍میدان انقلاب؛ قبل از شروع تشییعهر چه به میدان انقلاب نزدیک تر میشدیم اطراف شلوغتر میشد. در بین راهی انقلاب تا تئاتر شهر دیگر از یک حدی جلوتر نتوانستیم برویم.میدان از جمعیت لبریز شده بود به چهار خیابان اطرافش. خیابانها تا چند صد متر آن طرفتر از میدان هم پر از جمعیت شده بودند و اگر حتی چند قدم جلوتر میرفتیم در تراکم شدید میان مردم گیر میکردیم.ساعت داشت هفت میشد اما هنوز خبری از شروع تشییع نبود.قرار بود ماشین حامل پیکرهای مطهر شهدا از دماوند در مسیر تشییع قرار بگیرد و چهار انگشتی تخمین زده بودیم احتمالا از ۱۲ ظهر به بعد به انقلاب میرسد.مثل جمعیت درون خیابان روی آسفالت زمین نشستیم. پشت و جلویمان صفهای درهم تنیده مردم نقش بسته بود.صدای ضعیفی از نوای مداحی در وسط میدان انقلاب به گوش میرسید.اما همان یکذره صدا هم در پچپچهای ناهماهنگ مردم کف خیابان گم میکردم.اخبار خیابان ها را از داخل گوشی که اینترنتش، مثل یک موج بالا و پایین میرفت، دنبال میکردم.سیاهی یک دست میدانهای شهر را که در فیلمهای هوایی در کانال ها میدیدم، خیلی توجهم را جلب کرده بود در حالی که پرچم های سرخ به اهتزاز درآمده، فضای تیرهی تسلیت را به سمت خشم سوق میداد.📍میدانهای شهر؛ مسیر تشییعجمعیت کشیده بود به میدانهای اطراف انقلاب، ولیعصر و تئاتر شهر و کشور دوست هم کم تراکم تر از خود انقلاب جمعیت داشت.در خیابان دماوند هم مردم شانه به شانه هم ایستاده بودند و خیابان جای سوزن انداختن نداشت.میدان آزادی و میدان امام حسین هم پر شده بود. کم کم متروهای منتهی به میادین اصلی را میبستند و از این سیل جمعیت همه ترسیده بودند. 📍میدان انقلاب؛ قبل از شروع تشییع دو سه شربت گلاب یخزده و بسته میان جمعیت نشسته بر آسفالتهای خیابان توزیع کردند. شربتهایی که بیش از اندازه شیرین بود.ساعت از هفت گذشت و هنوز ماشین تشییع را آماده نکرده بودند، داشتم خط خبری و جمعیتهای عظیم در خیابان به خیابان تهران را دنبال میکردم که ناگهان همه ایستادند. به سرعت و در حالی که قلبم تند شده بود به تبعیت از جمعیت خیابان ایستادم.پا صاف کردم روی پاشنه و سرم را از روی جمعیت بالا کشیدم. دنبال یک دلیل برای ایستادنمان بودم.همه نگاهشان روی همدیگر برگشت.(چرا ایستادیم؟)خانمی شانهام را لمس کرد و در حالی که خودش ایستاده بود گفت(خانم شما چرا ایستادی؟)(آخه بقیه ایستادن!)لحظاتی بعد همه خندهشان گرفت. موجی که سر منشا آن معلوم نبود اما دلیلش بیقراری دلها بود مثل یک سیم به جمعیت کشیده شد.دوباره همه نشستیم و در حالی که خود را برای یک انتظار پنج ساعته کف خیابان داغ و آفتابزده آماده میکردیم، کمتر از نیم ساعت بعد خط خبری در گوشیهایمان و صدای مجری از بلندگو وسط میدان انقلاب غوغا به پا کرد.✅ نبض دانشگاه در دستانت!🆔 @utnabz