#روایت_تشییع_تهران(۴)📍در مسیر میدان آزادیجلوتر دو، سه تا موکب دیگر دیدیم. از هر سه ساختمان حداقل یک…
انتشار: 2026/07/21 14:09 UTCدریافت: 2026/08/15 01:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 01:15 UTC
#روایت_تشییع_تهران(۴)📍در مسیر میدان آزادیجلوتر دو، سه تا موکب دیگر دیدیم. از هر سه ساختمان حداقل یکی از آنها برای زائران در باز کرده بود. فرقی نمیکرد ساختمان، شرکت خصوصی است یا دولتی یا بانک یا حسینیه.از بالای دیوارها مردهایی با شلنگ و بطری و هر چیزی که دم دستشان بود روی مردم آب میگرفتند تا کسی گرمازده نشود.📍در حوالی آزادیمسیر یکطرفه بود و بازگشتی نداشت. بعد بیش از سه، چهار ساعت پیادهرویِ پیوسته، بالاخره به نزدیکی میدان آزادی رسیدیم. در این نزدیکی جمعیت آنقدر فشرده شدهبود که مردم انگار در آغوش همدیگر راه میرفتند. ساعت از ۱۲ گذشته بود و حول اذان بود.داخل یک ساختمان پر بود از کانکسهای سرویس قابل حمل. خیلی خلوتتر از قبلیها بود، همانجا وضو گرفتیم و دوباره به خیابان برگشتیم.پرسوجو که کردبم، هنوز نزدیک یک کیلومتر تا خود میدان آزادی مانده بود.اما کمی که جلوتر رفتیم ادامه دادن عملا غیرممکن شد، چرا که جمعیت چنان درهمتنیده بود که فرصت نفس کشیدن را هم دیگر نمیداد.از طرفی این جمعیت درهمتنیده، بخواهی_نخواهی به جلو هُلمان میداد و برگشتن در این میان به هیچوجه امکانپذیر نبود.📍زیر سایهی یک بانکبه سختی خودمان را کنار کشیدیم و از پلههای بانک کنار عابر بالا رفتیم. بانک با یک در میلهای بسته بود اما از لابهلای میله ها شلنگی بیرون آمده بود و یک مرد چهارشانه لبهی باغچهی کوچکِ کنار بانک ایستاده بود و شلنگ را روی سر مردم میگرفت. پلهی بانک کاملا خیس شده بود و آب، گلولای کفشهایمان را هم به خود کشیده بود. وضعیت ناجوری بود و چند تن خانمی که همراه ما روی پلهها ایستاده بودند بیتوجه به گلولای،آنقدر خسته بودند که روی همان پلهها نشستند.مردم در مسیر دسته دسته چنبره میزدند دور شلنگ و در پیشبرد مسیر پیادهروی خلل ایجاد میکردند.یکی بطری بالا میگرفت و دیگری سرش را از میان دسته میکشید و دهانش را باز میکرد، آنیکی صورت و سرش را جلو میداد تا آب کمی جلوی گرما را بگیرد و عرق را از سر و صورتش بشورد. نیم ساعتی همانطور ایستادیم، جمعیت کم نمیشد و هرلحظه افراد بیشتری سمت میدان آزادی روانه بودند. اما در دقایق کوتاهی، خلاهایی میان جمعیت یافتیم و سریعا خودمان را لابهلای آن ها جا کردیم.📍حوالی آزادی؛ هنگام اذان ظهرقرار بود برگردیم؛ ولی طاقت نیاوردیم و با جمعیت همراه شدیم. یک ساعتی دیگر در مسیر بودیم، چشمهایمان لابهلای جمعیت میگشت تا شاید بتوانیم یک ماشین بزرگ را که شبیه یک ضریح آشناست ببینیم. اما ناگهان زمزمههایی بین مردم پخش شد (آقا دیگه رفت. ماشین افتاد توی بزرگراه.)از یکی پرسیدم(چرا بزرگراه؟)شانه بالا انداخت. یکی دیگر گفت،(سوار هلیکوپتر شدند. روانهی قم. )(پس چرا هنوز مردم دارن جلو میرن؟) اینیکی هم شانه بالا انداخت و گفت (چه میدونم والا، از بیقراریه دیگه)نمیدانستیم کدام راست است و کدام نیست، گوشیهایمان آنتن هم نمیداد. آقا کجا بود؟ باز هم گمشان کرده بودیم. 📍در جستوجوی جایی برای نمازدیگر نفسهایمان بریده بود. مردم همه خیابان به خیابان شهر سرگردان بودند و از سر صبح، همه یا در شلوغی مترو بودند و یا پیاده میرفتند. دیگر هیچکجای شهر خالی از جمعیت نبود. از گوشه پیادهرو، کنج دیوار آجری، به دنبال یکجایی برای نماز میگشتیم. کمی که رفتیم یک ساختمان که معلوم نبود ساختمان چیست درش باز بود و روی زمین، خاک لایه به لایه نشسته بود. سه مرد آنجا ایستاده بودند و نماز میخواندند و دو خانم نیز پشت آنها به نماز ایستاده بودند.روبهرویشان مردی با صورت چروکیده و ریشی بلند سرش را بند دیوار کرده بود و کنارش پسری دو سه ساله روی یک پاره کارتون خوابش برده بود، درحالی که بخش عظیمی از بدنش روی زمین بود. ✅ نبض دانشگاه در دستانت!🆔 @utnabz