#روایت_تشییع_قم(۲)📍صحن جمکران صحن مسجد از شب قبل پر شده بود. بعضیها روی کولههایشان خوابشان برده ب…
انتشار: 2026/07/22 10:31 UTCدریافت: 2026/08/15 01:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 01:15 UTC
#روایت_تشییع_قم(۲)📍صحن جمکران صحن مسجد از شب قبل پر شده بود. بعضیها روی کولههایشان خوابشان برده بود. صدای زنگ گوشی چند نفر، سکوت شبستان را برای چند ثانیه میشکست و صاحب گوشی با دستپاچگی آن را قطع میکرد. بعضیها روی فرشها نشسته بودند و تسبیح میگرداندند. بعضیها به ستونها تکیه داده بودند و فقط به مسیر ورود خیره مانده بودند ...پسرکی روی شانه پدرش خوابیده بود. پدر، هر چند دقیقه یکبار جای دستش را عوض میکرد تا بچه بیدار نشود.چند قدم آنطرفتر، مادری نوزادش را در آغوش گرفته بود. زن کناری از او پرسید: «با این کوچیکی آوردیش؟»لبخند تلخی زد و گفت: «آره... آوردمش زهرا کوچولو رو راهی کنه.»زن چیزی نگفت. فقط دستش را روی سر نوزاد کشید.در میان آن جمعیت، فاصلهها از بین رفته بود. کسی دیگری را نمیشناخت، اما بطری آبش را تعارف میکرد، جا باز میکرد تا دیگری بنشیند..شب که از راه رسید، بعضیها میان برنامهها سراغ شارژر یا پریز برق را از خادمان میگرفتند. چند نوجوان گوشهای نشسته بودند و پاهای خستهشان را ماساژ میدادند.برنامهها یکی پس از دیگری ادامه داشت. گاهی صدای تلاوت قرآن، شبستان را پر میکرد و همه بیاختیار سکوت میکردند. بعد از آن، مداح روضه میخواند و صدای گریه از گوشهوکنار بلند میشد. میان برنامهها، سخنران از صبر، شهادت و از عظمت آن دختر کوچک میگفت و هر بار که نام «زهرا کوچولو» را میآورد، صدای هقهق جمعیت بیشتر میشد.هر چند دقیقه یک نفر از خادمان رد میشد و مردم بیاختیار میپرسیدند: «آوردنش؟» پاسخ همیشه یک جمله بود: «هنوز نه.»دقایق به کندی میگذشت. بعضیها قرآن را بسته بودند و فقط تسبیح میان انگشتانشان میچرخید. بعضی زیر لب صلوات میفرستادند و چشم از در برنمیداشتند. انتظار، آرام پیش میرفت؛ اما از چهرهها میشد فهمید که برای همه، زمان کندتر از همیشه میگذرد.نزدیک اذان صبح، ناگهان صدای یکی از خادمان در شبستان پیچید: «آقا را آوردند...»جمله هنوز تمام نشده بود که همهمه قطع شد. انگار کسی صدای همه را یکباره گرفته باشد. ✅ نبض دانشگاه در دستانت!🆔 @utnabz