آیا خدا مرده است؟چرا خدا ساکت است؟چرا به ما کمک نمیکند؟اگر خدایی بود و میخواست پاسخ دهد شاید میگفت:…
انتشار: 2026/07/26 16:09 UTC
آیا خدا مرده است؟چرا خدا ساکت است؟چرا به ما کمک نمیکند؟اگر خدایی بود و میخواست پاسخ دهد شاید میگفت:ای بندگان گمراه من،وقتی فریاد میزنید «خدا کجاست؟ چرا ساکت است؟ چرا این همه ظلم را متوقف نمیکند؟»بدانید که من ساکت نیستم.من دارم تماشا میکنم.دارم میبینم چگونه شما جنایت را «حکم الهی» نامیدید،چگونه گلوهای بریدهشده را «عدالت» خواندید،چگونه رنج و فریاد زنان و کودکان اسیر را «غنیمت» پنداشتید.من به شما خرد دادم، وجدان دادم، قلب دادم.اما شما همه را زیر پا گذاشتید تا یک مرد قرن هفتمی زنباره را که شمشیر به دست میگرفت و فرمان قتل و کشتار و تجاوز میداد، «پیام بر » بنامید.وقتی تاریخ خودتان را نخوانید بارها تکرار خواهد شد تا درس بگیرید .بنیقریظه را به یاد بیاورید.۶۰۰ تا ۹۰۰ مرد — نه فقط جنگجو، بلکه هر مرد بالغی که ریش درآورده بود .دستهایشان بسته شد، یکییکی در بازار مدینه گردن زده شدند.جلوی چشم خانوادههایشان کودکان و زنانشان به اسارت رفتند، به عنوان کنیز و غنیمت جنگی تقسیم شدند.و شما این را «حکم خدا یا همان الله خودتان » خواندید.شما هنوز هم در کتابهایتان این را افتخار می دانید و یا از کسانی که آن را افتخار میدانند توضیحی نمیخواهید.آیا من چنین چیزی را خواستم؟آیا من گفتم اسیران دستبسته را یکییکی سر ببرید؟آیا من گفتم زنان اسیر را به بردگی جنسی بکشید؟آیا من گفتم کسی که دینم را ترک کند، خونش را حلال بدانید؟آیا من گفتم دست و پا قطع کنید، سنگسار کنید، شلاق بزنید، تا مردم از ترس به من ایمان بیاورند؟نه.اینها را یک جنگسالار عرب در قرن تاریک خودش فرمان داد.شما با بی شرمی و حماقت آن را به من نسبت دادید.شما کتابی را که پر از تهدید و خشونت قبیلهای است، بدون کوچکترین نقد و پرسش، «کلام بینقص من» خواندید.من به شما خرد دادم تا فکر کنید که آیا من به شما فرمان داده ام که :چگونه مردان یک قبیله را قتلعام کنید و زنانش را به بردگی ببرید؟؟؟چگونه دختران اسیر را در شب اول اسارت به تصاحب بگیرید؟؟؟چگونه کسی را که فقط باور دیگری دارد، بکشید و بگویید «این حکم خداست»؟چگونه چهارده قرن جنایت را با توجیه «حکمت الهی» ادامه دهید؟من ساکت ماندم تا چهره واقعیتان را ببینید.تا بفهمید آنچه شما «دین مینامید فقط یک باور متوحش است که با شمشیر گسترش یافت،با ترس حفظ شد،و با حماقت و سکوت شما به عنوان دین پذیرفته شد .حالا از شما میپرسم نه با مهربانی، بلکه با خشم کسی که نامش را هزار بار کثیف کردید:چرا هنوز به چنین باوری افتخار میکنید؟چرا هنوز کتابی را که پر از دستور قتل و اسارت است، مقدس میدانید و فکر میکنید من آن را برای شما فرستاده ام؟چرا هنوز مردی را که خون اسیران را ریخت و زنان را غنیمت دانست، پیامبر مینامی؟چرا عقلت را خاموش کردی و وجدانت را فروختی؟چرا مرا به این جنایات شریک کردی؟من سکوت کردم واجازه دادم خودتان را در آینه جنایتهایتان ببینید.تا روزی که شرم کنید،تا روزی که بپرسید چرا اسلام ، این اندیشه اهریمنی را دین خواندیم؟تا روزی که زنجیر ترس و عادت را پاره کنید.وگرنه،من همچنان ساکت میمانم.و خونهایی که ریختید،تا ابد بر گردنتان خواهد ماند.چرا دین نور و پاکی را کنار گذاشتید و به اهریمن پیوستید؟به سخنان نیاکان خود فکر کنید — همان نیاکانی که زرتشت، پیامبر نور و راستی، به آنها آموخت و هیچگاه سخن از کشتن، شکنجه، اسارت یا بدی نکرد. او میگفت:«خوشبختی از آن کسی است که خوشبختی دیگران را بخواهد و فراهم کند.»«پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک» — این سه اصل بنیاد زندگی است؛ نه تهدید با جهنم، نه قطع دست و پا، نه گردن زدن اسیران دستبسته.او میفرمود:«اگر با بدیها — با دروغ، خشونت و اهریمن — مبارزه کنید، با اندیشه و کردار نیک در راه راستی گام بردارید، من (اهورامزدا) در کنار شما خواهم بود؛ آب و آبادانی، زیبایی، راستی و درستی به سرزمین شما خواهد آمد.»
