«حکایت منبر رفتن آیت الله مستجابی برای برخی از اوباش و کمک یکی از اولیا الهی به او»💠آیت الله سید مر…
انتشار: 2026/07/16 13:05 UTC
«حکایت منبر رفتن آیت الله مستجابی برای برخی از اوباش و کمک یکی از اولیا الهی به او»💠آیت الله سید مرتضی مستجابی (رحمة الله) :🔸در زمان جوانی که در تهران درس میخواندم ، یکی جایی دعوت میشدم که برای ارازل و اوباش منبر میرفتم. این اوباش من را برای سخنرانی هفتگی هر هفته دعوت می کردند و این دعوت تا چندین سال ادامه داشت ، خلاصه تمام شد من آمدم ساکن اصفهان شدم. 🔸یک روز در زمان قبل از انقلاب ، عده ای از همان اوباش پا شدند از تهران آمدند اصفهان و گفتند آمدیم کمی بمانیم و جا هم نداریم ، منزل شما میخواهیم بخوابیم. خلاصه بنده میخواستم ، فردا ظهر اینها را ببرم جایی برای نهار به صرف بریانی...🔸فردا به همراه این اوباش ، که هم معتاد بودند و هم عرق خور رفتیم بازار ؛ بنده در جلو حرکت می کردم و ان افراد به دنبال بنده حرکت می کردند . بازار دنبال یک جایی بودم که به اینها بریانی بدهم. اتفاقا پول هم ابدا یک ریال هم نداشتم و در فکر بودم و در دلم خدا خدا می کردم که چکار کنم آبروم نرود.🔸از جلو یک مغازه ای که صاحبش پیرمردی بود که یکی از اولیا الهی بود ، رد میشدم ، صدایم زد مستجابی کجا میروی؟ بیا بریانی. بنده هم رفتم داخل مغازه ایشان و این اوباش که قریب بیست نفرم بودند، نشستند.آن پیرمرد فورا بیست دست بریان آورد ، و این افراد میل کردند پیرمرد پرسید : چه چیز دیگری میل دارید؟ این افراد بلند گفتند : یک دست دیگر بیاور. بنده هم هاج و واج و مبهوت که پول ندارم. این افراد دست دوم بریانی را خوردند. پیرمرد دوباره گفت : چه چیزی بیاورم؟گفتند چای بیاورر. این پیرمرد برای این افراد ، دو سه باری چای اورد و خوردند. پیرمرد بلند گفت : چه بیاورم؟ این افراد گفتند سیگار.سیگار هم اورد. پیرمرد گفت دیگه چه بیاورم ؟ این افراد گفتند قلیان. بنده هم خدا خدا می کردم و نگران بودم که پول اینها رو چکار کنم.پیرمرد رفت برای این افراد قلیان آورد و این افراد خوب قلیان کشیدند.🔸بنده افسرده و متحیر که خدایا من پول ندارم ، در دلم یک توسلی پیدا کردم ، بعدش دیدم پیرمرد امد و در گوشم گفت :ناراحت نباش حساب شده قبلا!!!این پیرمرد (رضوان الله تعالی علیه) از اولیا الهی بود که بچه دار هم نشد و بعد از فوتش در تخت فولاد اصفهان به خاک سپرده شد...@varesoon






