🔥 بشتابید که اکران اختصاصی خاندان اژدها در راه است...💢 هیجان این فصل سریال را روی پرده میبریم! اکر…
انتشار: 2026/07/15 18:31 UTC
🔥 بشتابید که اکران اختصاصی خاندان اژدها در راه است...💢 هیجان این فصل سریال را روی پرده میبریم! اکران اختصاصی فصل 3 «خاندان اژدها» در تهران!📆 هر هفته یک قسمت⏰ دوشنبهها، و پنجشنبهها ساعت ۷:۳۰💰 برای اطلاعات بیشتر و تهیهٔ بلیت به آیدی زیر پیام بدید: @WhereTheShadowsLie◆سرزمین میانه ---↯@Earth_Middle ◆وستروس ---↯@Westerosir
پستهای تلگرام — Westeros #GOT
تفاوت سه واقعهی رخ داده، در کتاب و سریال«مطلب زیر حاوی اسپویل کتاب و سریال است.» تغییر پیشنهاد دهنده، تجزیه وستروسدر قسمت هشتم و آخر فصل سوم سریال خاندان اژدها دیدیم که سر گواین هایتاور با گروگانش به سوی شاهزاده دیمون میآید و به او صلح را پیشنهاد میدهد و میگوید به پیشنهاد دیرون تارگرین قلمرو را تقسیم کنند. ملکه رینیرا به کرونلندز، شمال، ویل و همهی زمینهایی که با رود ترایدنت آبیاری میشود حکومت کند و دیرون از اولدتاون حکومت کند. لرد کورلیس ولاریون نیز از این پیشنهاد حمایت میکند اما دیمون از این پیشنهاد عصبانی میشود و تا آستانهی خفه کردن گواین پیش میرود. جالب است بدانید که در واقع این پیشنهاد توسط ملکه الیسنت هایتاور به ملکه رینیرا تارگرین داده میشود. دستور قتل دیرون در کتابهنگامی که رینیرا اولف وایت و هیوهمر را به تامبلتون میفرستد تا از آنجا دفاع کنند و دیرون را از میان بردارند، لرد کورلیس پیشنهاد کرد که شاید بتوان پرنس دیرون را زنده دستگیر کرد و به عنوان گروگان نگه داشت. اما ملکه رینیرا تزلزلناپذیر بود: «او تا ابد نوجوان باقی نمیماند. اگر اجازه دهیم به بلوغ برسد، دیر یا زود به دنبال انتقام از پسرانم میرود.»در سریال دیدیم که رینیرا بر خلاف کتاب مخالف قتل دیرون بود و عقیده داشت او در خیانت برادرانش نقشی ندارد و تصمیم گرفته بود دیرون دروغین را به دیوار بفرستد.ماجرای ملکههای فاحشهخانهحالا به کتاب بر میگردیم. خبر این نقشهها به سرعت به گوش ملکهی بیوه رسید و وحشت او را فرا گرفت. ملکه الیسنت نگران جان فرزندانش به اتاق تخت آهنین رفت تا زانو بزند و طلب صلح کند. اینبار ملکهی در زنجیر ایدهی تجزیهی وستروس را پیش کشید. کینگزلندینگ و کراون لندز، شمال، ویل و تمامی سرزمینهایی که توسط ترایدنت آبیاری میشدند و همچنین جزایر به رینیرا تعلق میگرفت. به اگان دوم استورملندز، وسترلندز و ریچ میرسید و او از اولدتاون حکمرانی میکرد.رینیرا پیشنهاد مادر خواندهاش را با تمسخر رد کرد. ملکه اعلام کرد: «پسرانت شاید در دربارم جایی میداشتند، تنها اگر وفادار میماندند. اما آنان سعی کردند تا مرا از حق طبیعیام محروم کنند و خون پسران شیرینم پای آنان است.»الیسنت پاسخ داد: «خون حرامزادگان بود که در نبرد ریخته شد. پسرانِ فرزند من کودکانی بیگناه بودند که بیرحمانه به قتل رسیدند. چند نفر دیگر باید کشته شوند تا عطش انتقامت فروکش کند؟»سخنان ملکهی بیوه تنها آتش خشم رینیرا را شعلهور تر کرد. او هشدار داد: «من حاضر نیستم بیش از این دروغی بشنوم. یک بار دیگر دربارهی حرامزادگی صحبت کن تا بدهم زبانت را در بیاورند.»یا سپتون یوستاس داستان را اینگونه روایت میکند. مونکان نیز روایت مشابهی را در روایت راستین خود میگوید.در اینجا باز هم روایت ماشروم متفاوت است. کوتوله میگوید که رینیرا به جای تهدید به بریدن زبان، دستور داد تا زبان مادرخواندهاش بریده شود. به گفتهی آن دلقک تنها به خاطر حرفی از جانب بانو میساریا بود که منصرف شد. کرم سفید مجازاتی ظالمانهتر پیشنهاد کرد. همسر شاه اگان و مادرش، در غل و زنجیر به فاحشهخانهای خاص برده شدند و در آنجا به هر مردی که میخواست از آنان لذت ببرد، فروخته شدند. قیمت بالا بود؛ یک اژدهای طلایی برای ملکه الیسنت و سه اژدهای طلایی برای ملکه هلینا که جوانتر و زیباتر بود. با این حال ماشروم میگوید که بسیاری در شهر بر این باور بودند که این بها برای همبستر شدن با یک ملکه ناچیز است. گفته میشود، میساریا گفته است: «بگذارید آنقدر آنجا بمانند تا آبستن شوند. آنها اینهمه از حرامزادگان آزادانه سخن میگویند؛ بگذارید هر کدام یک حرامزادهای برای خود داشته باشند.»در سریال دیدیم که به طور کلی این روایت یا شایعه ماشروم از داستان حذف شد و سازندگان تصمیم گرفتند آن را به روی صفحهی تلویزیون نیاورند.کتاب آتش و خون#خاندان_اژدها #فکت#تاریخ#کتاب#سریال#houseofthedragon #HOTD#fact@westerosir
🤩🤩 نقد و بررسیِ خاندان اژدها | همراه با آتش و خون🐉 پست پایانی فصل سوم — جمعبندیِ فصل 👁 هشدار لو رفتن داستان: کتاب و کلِ فصل سوم👋 خب، بعد از روی هم ۵۰ پستِ تحلیلی و نزدیکِ ۳۷ هزار کلمه (چیزی حدودِ یه کتابِ صد و بیست صفحهای) در مورد یک فصل هشت قسمتی از سریال، توی این پست میخوام این فصل رو ببندم. البته هنوز حس میکنم کلی حرفِ نگفته مونده! اول از همه ممنون که این چند ماه پای این متنها موندید، آدمایی که همهی تحلیلها رو خوندید! شما هیچوقت آدم سابق نمیشید! بریم پکیجمون رو بستهبندی کنیم!#️⃣ اول از همه بریم سراغِ نمره، چون خیلیاتون پرسیدید. من از یه جایی به بعد به هیچ قسمتی نمره ندادم. چون از یه جایی به یه نتیجهی مهم رسیدم و الان هم قرار نیست به این فصل نمره بدم! 🤷 ما یه فصل کامل نشستیم دربارهی این حرف زدیم که چرا اُلف انتخاب کرد، چرا دیرون به سوگندش عمل کرد، چرا سریال آلیس گذشتهی جدیدی از الیس برای ما رو کرد. حالا آخرش بیام بگم «۷ از ۱۰»؟ اون عدد هیچکدوم از این حرفها رو توی خودش نگه نمیداره. بعد از اینکه قسمت سوم تحلیل رو نوشتم دیدم که من برای هر قسمت معیارها وتحلیلهایی دارم، که ارزششون در یک عدد ساده قابل بیان نیست.📉 خب حالا بدونِ عدد: این فصل چطور بود؟⌛️ قبل از هر قضاوتی، باید یه چیزی رو بدونید که نصفِ ایرادهای این فصل و فصل دو رو توضیح میده. فصلِ دو قرار بود ده قسمت باشه و شد هشت قسمت. اون دو قسمتِ حذفشده کجا رفتن؟ شدن قسمتِ یک و دوی همین فصل سه. یعنی فصلِ سه عملاً با شش قسمت باید یه فصلِ کامل رو تعریف میکرد.😬 حالا بیشتر منطقی به نظر میآد که چرا این فصل انقدر شلوغ بود و چرا فینال فصل حس یه قسمتِ وسط (مثلا قسمت ۴) رو میداد؟ چون واقعاً بود. و بدترش اینه که فصلِ چهار قراره فصلِ آخر باشه؛ یعنی همین بدهیِ داستانی داره منتقل میشه به فصلی که باید همهچی رو تموم کنه.🎬 یه نکتهی دیگه هم دربارهی فصلِ دو هست! اون فصل وسطِ اعتصابِ نویسندهها ساخته شد و اجازه نداشتن سرِ صحنه فیلمنامه رو تغییر بدن. برای همین بعضی دیالوگهاش خشک بود. فصلِ سه این محدودیت رو نداشت و این کاملاً معلومه که بازیگرها این فصل دستشون بازتر بود. گفتم بازیگرا، اینو بگم که تیم بازیگری این سریال توی این فصل بینظیر بودن! به شخصه نه تنها بازی بد ندیدم، که یکی از یکی دیگه بهتر بود! تام، اما، مت، الیویا، جیمز نورتون، همه خوب بودن! 🥇 و اما رتبهبندی. بهنظرِ من (و خیلیهای دیگه) فصلِ یک هنوز بهترین فصلِ این سریاله. دلیلش هم جاهطلبیشه، یه فصل نشست و چند دهه و چند نسل رو، با تعویضِ بازیگر و همهی دردسرهاش، به شکلِ فشرده تعریف کرد و از پسش براومد. هرچند همون فصل هم اشتباههای خودش رو داشت (مرگِ الکیِ لینور، هنوز هم برام قابلِ هضم نیست).📈 ولی بینِ فصلِ دو و سه، فصلِ سه سر و گردن بالاتره. فصلِ دو دو تا قسمتِ واقعاً ضعیف داشت (پنج و شش) که صحنههاش خوب بود ولی خودِ قسمتها جمع نمیشدن، و فینالش هم اصلاً فینال نبود. از اون طرف این فصل کاملتر و منسجمتر بود.🏷 یه صحبت کوچیک در مورد اسمِ قسمتها داشته باشم.😤 «مردانِ بیچهره» برای قسمتِ ششم، صادقانه بگم، یه شوخیِ بیمزه با ما بود. کلِ فصل داشتیم دنبالِ قاتلِ ردا طلاییها میگشتیم، اسمِ یه قسمت رو گذاشتن اسمِ فرقهی آدمکشهای جادویی، و هیچکس هم نیومد.👏 ولی بقیهشون واقعاً خوب بودن. «رینیرای پیروزمند» اسمِ یکی از فصلهای خودِ کتابه. حالا توی کتاب واقعاً یهکم حسِ پیروزی داره ولی توی سریال یه ذره هم نداشت. «فرودِ ملکه» یا کویینزلندینگ هم که شاهکار بود: هم بازیِ کلمه با کینگزلندینگ (فرودِ پادشاه)، هم اشاره به اگانِ فاتح، هم کلِ بحثِ جنسیت توی یه اسم.🧩 «خمنشده و شکستهنشده»، که شعارِ خاندانِ مارتله: خم نمیشویم، نمیشکنیم، از پا درنمیآییم. اون تیکهی حذفشده رو هم علتش رو توی پست توضیح دادم.❓ حالا بریم سراغِ چیزهایی که این فصل جواب نداد و مونده برای فصلِ بعد:۱. قاتلِ ردا طلاییها کی بود و اون مردِ دوچشمرنگی چی میگفت؟ ۲. دیرون زندهست یا نه، و تساریون بالاخره کِی پرواز میکنه؟ ۳. ویگار کجاست و چرا ایموند رو ول کرد؟ ۴. مردمِ کینگزلندینگ رینیرا رو قبول میکنن یا نه، و ولاریونها چی کار میکنن؟ ۵. تایلند لنیستر اصلاً کجاست؟ (این چرا یهو غیبش زد) ۶. رینا و شیپاستیلر چی میشن؟🖤💚 اگه واقعگرا باشیم، چه خوشمون بیاد چه خوشمون نیاد، یه کارهایی این سریال کرد که «بازی تاج و تخت» هیچوقت نکرد.🛡 اول: بهمون نشون داد هر منطقهی وستروس فرهنگِ خودش رو داره. شمالیها با طبل و سپر میآن، ریورلندیها جور دیگهای میجنگن، اولدتاون یه جورِ دیگه حرف میزنه. توی گات همهشون یهجور بودن.🏳 دوم: پرچمها. توی همین قسمتِ آخر روی دژکوبِ اسکار تالی نشانِ ونس و براکن و پایپر بود. یادتونه فصلِ آخرِ گات، ارتشِ دنریس کینگزلندینگ رو فتح کرد و حتی یه پرچمِ تارگرین هم توش نبود؟👑 سوم: تاج. توی گات معمولاً کسی تاج سرش نبود، در حالی که تاج مهمترین نمادِ این دنیاست. اینجا تاجِ جیهیریس یه شخصیتِ مستقله، تاج اگان فاتح، یه نشانهی بارز برای مردمه که اگان پادشاه باید باشه! 🔗 و چهارم، که برای من از همه مهمتره اینه که سریال تارگرینها رو توی تاریخِ خودشون نشونده، داره به معنای واقعی تاریخ رو میبافه. ویسنیا، میگور، جیهیریس، دنیسِ رویابین، نابودیِ والریا، تخمهای ملکه رینا. توی گات انگار تارگرینها از آسمون افتاده بودن! ✍️ و حالا سوالِ اصلی: این هنوز داستانِ جورج مارتینه؟📚 مارتین توی وبلاگش از سه تا تغییر شکایت کرده بود: شرایطِ مرگِ هلینا، حذفِ میلور، و اینکه رینا شیپاستیلر رو گرفت. و راستش حق با اونه. این فصل، فصلِ جورج نبود. ماجرای اُرموند و دیرون و بچههای روی بارو توی کتاب نیست. سفرِ الیسنت به هرنهال برای کشتنِ پسرش توی کتاب نیست. اینا نقشهی جورج نیستن.🦋 ولی یه چیزی هست. استدلالِ مارتین این بود که چون میلور رو حذف کردید، مرگِ هلینا دیگه دلیل نداره. ولی این فصل، بهنظرِ من، جوابِ اون حرف رو داد؛ ما دقیقاً دیدیم چرا هلینا اون تصمیم رو گرفت، و به نظرم یکی از محکمترین خطوط روایی رو هلینا داشت. اسمِ اون یادداشتِ مارتین «پروانههای سمی» بود، و فصل با الیسنت وسطِ یه مشت پروانهی آروم تموم میشه. انگار سریال داره یواشکی جواب میده: تغییراتِ ما سمی نیست.📚 حرفِ آخرم که مهمترین چیزیه که این فصل بهم یادآوری کرد. «شوالیهی هفت پادشاهی» یه داستانِ کوتاهِ سیهزار کلمهای رو برداشت و بازش کرد؛ کارِ سختی نبود، چون متن سرِ جاش بود. ولی «آتش و خون» یه رمان نیست. یه کتابِ تاریخِ خشکه که صد سال بعد از ماجرا نوشته شده، و بیشترش از جای خالی ساخته شده.📚 همین نکتهی اصلیه. هر بار که من نوشتم «کتاب میگه»، دقیقترش اینه که «یکی از این سه نفر میگه». آرکمیستر گیلداین (که نویسندهی کتاب آتش و خون هست و خودش شاهدِ هیچکدومِ این اتفاقات نبوده و سالها پس از اتفاقات اون رو نوشته) داره سه تا روایتِ متناقض رو کنار هم میذاره:🔖 یک، ماشروم؛ دلقکِ رینیرا، که روایتش پر از سکس و اغراقه و گیلداین مدام میگه این یکی بوی چرندیات میده.🔖 دو، سپتون یوستاس؛ که توی رد کیپ بوده ولی گیلداین صریح مینویسه که از رینیرا خوشش نمیاومد و همین اون رو منبع ناموثقی میکنه.🔖 سه، گرندمیستر مانکن و کتابِ «روایتِ راستین»، که معتبرترین منبعِ این جنگ حساب میشه. جالب کجاست؟ «روایتِ راستین» عمدتاً بر اساسِ نوشتههای گرندمیستر اوروایل نوشته شده. همون اوروایلی که سالها به دستور رینیرا توی سیاهچال بوده!😯 این یعنی معتبرترین تاریخِ رقصِ اژدهایان، بازنویسیِ یه میسترِ متأخر از خاطراتِ یه زندانیه. و همون زندانی خودش خیلی از اطلاعاتش رو از دهنِ لریسِ لنگ شنیده بود. ماشروم دربارهی لریس میگه کلمات مثلِ عسل از دهنش میچکید، و هیچ زهری به این شیرینی نبود.🎯 برای همینه که کتاب مدام میگه «حقیقت را احتمالاً هرگز نخواهیم دانست». سپتونِ اعظمی که شبانه مُرد و پنج تا مظنون داشت. آلیس ریورز که «ظاهراً» حرامزادهی استرانگهاست. و هلینا، که سه تا نظریه و یه شایعه دربارش هست.💡 و این جوابِ نهاییِ منه به سوالِ «سریال به کتاب وفادار بوده یا نه؟» — کتاب یه متنِ ثابت نیست که بشه بهش وفادار بود. کتاب دعوای سه تا آدمِ مُردهست که یه نفرِ چهارم داره داوریشون میکنه و مدام میگه نمیدونم. سریال هم دقیقاً همون کاری رو کرده که کتاب از خوانندش میخواد: جای خالیها رو پر کرده. فقط با نسخهای که لزوماً نسخهی ما نیست، و حق داریم غر بزنیم.🙏 و حرفِ آخر: امسال بهترین سالِ وستروس بود. «شوالیهی هفت پادشاهی»، فصلِ سومِ «خاندان اژدها»، و نمایشِ «پادشاهِ دیوانه»، همه توی یک سال. تا حالا هیچوقت سه تا اثرِ بزرگ توی یه سال نداشتیم. هرچند هیچکدومشون کتاب نیستن، و ته دلمون همه یه چیز میخوایم: «بادهای زمستان».✍️ فصلِ چهارم فصلِ آخره. هرچی این فصل قرض گرفت، اونجا باید پس داده بشه؛ و هرچی من این فصل گفتم «بذارید برای بعد»، اونجا میآد. تا اونموقع، هوای همدیگه رو داشته باشید.#بررسی_فصل #خاندان_اژدها #کتاب_در_برابر_سریال #HOTD @westerosir
اسکرینتایم فصل ۲ و ۳ شخصیتهای خاندان اژدها👑 رینیرا: ۱:۴۴:۲۰ ⬅️ ۱:۵۵:۳۷ 🔺۱۱ دقیقه🐉 دیمون: ۱:۰۵:۱۰ ⬅️ ۱:۱۸:۰۷ 🔺۱۳ دقیقه👸 آلیسنت: ۱:۰۹:۱۰ ⬅️ ۴۹:۲۷ 🔻۲۰ دقیقه🔥 اگان: ۳۹:۰۰ ⬅️ ۲۹:۰۹ 🔻۱۰ دقیقه⚔️ ایموند: ۲۷:۲۰ ⬅️ ۳۵:۲۶ 🔺۸ دقیقهدر فصل سوم، کریستون کول بیشترین افت را داشت و از ۳۸ دقیقه و ۲۰ ثانیه به ۱۷ دقیقه و ۴۵ ثانیه رسید. در مقابل، هلینا از ۱۵ دقیقه و ۲۰ ثانیه به ۲۵ دقیقه و ۸ ثانیه افزایش حضور داشت. کورلیس، میساریا و لاریس هم کمی کاهش پیدا کردند.اورموند با ۳۲:۴۳، بعد از او گوین با ۲۷:۰۰، آلین با ۲۵:۳۶ و دیرون با ۲۲:۱۱ قرار میگیرند. آلیس ریورز هم ۱۹:۵۳ حضور دارد. جیس با ۹:۱۳ و تایلند لنیستر با ۱۱:۲۳، در مقایسه با این شخصیتها حضور کمتری دارند.رینیرا همچنان بیشترین حضور رو داره، دیمون پررنگتر شد و آلیسنت و اگان عقب رفتن. در عوض، شخصیتهایی مثل اورموند، گوین، آلین و دیرون وارد مرکز روایت فصل سوم شدن. فصل دوم بر رینیرا، دیمون و آلیسنت متمرکز بود و فصل سوم بدون کنار گذاشتن آنها، داستان را گستردهتر کرد و شخصیتها، جبههها و درگیریهای بیشتری را وارد روایت کرد.#خاندان_اژدها #HOTD@Westerosir
ویسریس رینیرا را وارث تاج کرد؛ اما آیا فرمان یک پادشاه میتوانست سنتی را شکست دهد که مردان را بر زنان مقدم میدانست؟رینیس تارگرین:«مردان قلمرو انتظار خواهند داشت او وارث باشد، نه تو؛ چون این نظم امور است.»رینیرا اما جواب دیگری داشت:«وقتی ملکه شوم، نظم جدیدی ایجاد میکنم.»و شاید تمام رقص اژدهایان را بتوان در همین دو جمله خلاصه کرد؛ نبرد میان «نظم موجود» و زنی که میخواست آن را تغییر دهد. چون برخلاف شورش بلکفایر، که دو مدعی مرد برای تخت آهنین در برابر یکدیگر قرار گرفتند، رقص اژدهایان یک زن را مستقیماً مقابل یک مرد قرار داد.در نخستین شورش بلکفایر، دو مدعی اصلی تاج مرد بودند؛ دیرون دوم، پادشاه مشروع، و دیمون بلکفایر، پسر مشروعشدهی اگان چهارم. اختلاف میان آنها فقط «مشروع در برابر حرامزاده» نبود؛ شایعات دربارهی نسب دیرون، کاریزما و محبوبیت دیمون، مخالفت با سیاستهای دیرون و حتی شمشیر بلکفایر، همگی به شکلگیری این بحران کمک کردند. در نهایت دیمون شکست خورد و سلطنت تارگرینها پابرجا ماند.اما در رقص اژدهایان، جنسیت یکی از عوامل اصلی بحران جانشینی بود؛ با وجود این، نمیتوان جنگ را صرفاً به زن بودن رینیرا نسبت داد. اختلافات بر سر جانشینی، ازدواج او با دیمون و نگرانی بخشی از اشراف از این اتحاد، در کنار تصمیمها و اختلافات سیاسی درون خاندان تارگرین، همگی در شعلهور شدن جنگ نقش داشتند.البته یک واقعیت را نمیشود نادیده گرفت: زن بودن رینیرا خودش به یک استدلال سیاسی علیه ادعای تاج تبدیل شد. او در برابر سنتی ایستاده بود که مردان را در جانشینی بر زنان مقدم میدانست.ویسریس اول پیش از تولد پسرانش، رینیرا را وارث خود معرفی کرده بود و لردهای زیادی برای او سوگند وفاداری خورده بودند. حتی بعد از تولد اگان، ویسریس این تصمیم را تغییر نداد. اما پشت ادعای اگان فقط «پسر بودن» قرار نداشت؛ شورای بزرگ سال ۱۰۱ و سنتی وجود داشت که در آن مردان در جانشینی بر زنان مقدم بودند. بنابراین وقتی ویسریس مرد، سبزها استدلال کردند که اگان بهعنوان پسر پادشاه باید بر رینیرا مقدم باشد.در رقص، خود خاندان سلطنتی وارد جنگ با خودش شد. جنگی که بخش بزرگی از قدرت خاندان تارگرین را درگیر کرد و هزینهای بسیار سنگین روی دست این خاندان گذاشت. شدت درگیری به حدی بود که آثارش فقط به نتیجهی جنگ محدود نماند و برای سالها بر آیندهی تارگرینها و جایگاه اژدهایان در وستروس سایه انداخت.پس رقص را نمیتوان صرفاً داستان «رینیرا در برابر آگان» دانست. این جنگ همزمان دربارهی حق جانشینی، قدرت سنت، اختیار پادشاه در تعیین وارث و این سؤال بود که آیا یک زن میتواند بر یک مرد در صف جانشینی مقدم باشد.مهمترین پیامدش بعد از پایان جنگ دیده شد(اسپویل وقایع بعد از پایان رقص اژدهایان ⚠️)در سال ۱۷۱، پس از مرگ دیرون اول و بیلور اول، دو پسر اگان سوم، هر دو بدون فرزند، مسئلهی جانشینی دوباره مطرح شد. دختران اگان سوم، یعنی دینا، رینا و الینا، ادعاهایی برای تاج داشتند؛ اما این ادعاها کنار گذاشته شد و تاج به برادر اگان سوم، ویسریس دوم، رسید.خاطرهی رقص هم در این تصمیم بیتأثیر نبود و به یکی از دلایل تقویت جایگاه مردان در جانشینی تبدیل شد. و تراژدی ماجرا اینجاست که رینیرا برای اثبات حق یک زن به تاج جنگید، اما شکستش بعدها به تقویت همان سنت کمک کرد و جایگاه زنان را در جانشینی تارگرینها ضعیفتر کرد.جورج آر. آر. مارتین دربارهی ریشههای این داستان گفته که از تاریخ الهام میگیرد، اما عناصر تاریخی را بسیار بزرگتر و دراماتیکتر میکند. او برای توضیح رقص اژدهایان به «آنارشی» انگلستان اشاره کرده؛ جنگی که پس از مرگ هنری اول، میان دخترش ماتیلدا و استفان بر سر تاج شکل گرفت، با اینکه هنری پیش از مرگ، ماتیلدا را وارث خود تعیین کرده و لردها به او سوگند وفاداری داده بودند.مارتین در واقع میگوید بسیاری از محدودیتهایی که زنان در وستروس با آن روبهرو هستند، ریشه در تاریخ واقعی دارند؛ تاریخی که در آن زنان هم برای رسیدن به قدرت سیاسی با موانع جدی روبهرو بودند.شورش بلکفایر جنگی میان دو مدعی مرد برای تاج بود؛ اما رقص اژدهایان جنگی بود که در آن جنسیت یکی از دلایل اصلی تعیین حق جانشینی شد. و شکست رینیرا بعدها خودش به بخشی از حافظهی سیاسی وستروس دربارهی حکومت زنان تبدیل شد.#خاندان_اژدها#مقاله#تحلیل#HOTD@Westerosir
داستان شورش مدعیان بلکفایر را از زبان مارتین بشنوید:تمام اتفاقات بعد دورهای بود که اژدهایان از بین رفته بودند. اگر اژدها بود تارگرینها احتمالا میتوانستند راحتتر با این قضیه کنار بیایند.برای مشاهده کامل ویدیو به وستروس مدیا مراجعه کنید.#مصاحبه#مارتین@Westerosir
حذف میلور تارگرین و بررسی فاجعهی قتل او در کتاب «بخش دوم» «مطلب زیر حاوی اسپویل کتاب و سریال است.» با محاصرهی لانگتیبل توسط اورموند هایتاور، حدود سی فرسخ به سوی جنوب غرب، بیتربریج از زنان و مردان گریزان از ارتش هایتاور پر بود. بانو کسول، پس از بیوه…حذف میلور تارگرین و بررسی فاجعهی قتل او در کتاب«بخش سوم» بخش پایانی«مطلب زیر حاوی اسپویل کتاب و سریال است.» نگهبانان حاضر در این سوی پل با شنیدن فریادها به سر ریکارد دستور توقف دادند. او نهایستاد و سعی کرد تا از آنها عبور کند. اما یکی از آنها افسار اسبش را کشید، تورن دستش را قطع کرد و به راهش ادامه داد.اما در کرانهی جنوبی نیز نگهبانانی بودند و دیواری علیهش تشکیل دادند. از دو طرف به او نزدیک شدند و با چهرههایی سرخ و فریادزنان، شمشیرها و تبرهایشان را تکان میدادند و نیزههای بلندشان را در هوا میچرخاندند، در حالی که تورن به این سو و آن سو میرفت و اسب دزدیاش را میچرخاند و به دنبال راهی در میان صفوف آنان میگشت. پرنس میلور به او چسبیده بود و از ترس جیغ میکشید.سرانجام این کمانهای زنبورکی بودند که او را از پا درآوردند. یک تیر به دستش خورد، دیگری در گلویش فرو رفت. سر ریکارد از زین به پایین افتاد و بر روی پل در گذشت، در حالی که خون از دهانش بیرون میزد و سخنان آخرش را نامفهوم میکرد. سر ریکارد تا آخرین لحظه پسرک را که قسم خورده بود تا از او محافظت کند را رها نکرده بود تا آنکه زن رختشویی به نام ویلو پاوند-استون پرنس گریان را از میان بازوانش بیرون کشید.هر چند با کشتن شوالیه و گرفتن پسرک، مردم نمیدانستند با جایزهشان چه کنند. ملکه رینیرا پاداش بسیاری برای بازگشت او قرار داده بود، اما کینگزلندینگ فرسنگها دورتر بود. ارتش لرد هایتاور نزدیک بود. شاید آنها حتی پول بیشتری پرداخت میکردند. وقتی یکی پرسید که اگر جایزهی پسر زنده و مرده یکی بود چه، ویلو پانداستون میلور را محکم تر در آغوش گرفت و گفت هیچکس حق ندارد به پسر جدید او آسیب بزند (ماشروم میگوید که آن زن هیولایی بود که اندازهی سی سنگ وزن داشت، سادهلوح و نیمهدیوانه بود و نامش را با کوباندن لباسهایی که در رودخانه میشست به دست آورده بود.) سپس اسلای آمد و از میان جمعیت عبور کرد، او در حالی که در خون اربابش غرق شده بود، مدعی شد که پرنس متعلق به اوست، زیرا او تخم اژدها را پیدا کرده بود. کمانداری که تیرش سر ریکارد تورن را از پای درآورده بود نیز مدعی چنین چیزی شد. سپس آنها با هم بحث کردند، بر سر یکدیگر فریاد زدند و بر بالای جسد شوالیه یکدیگر را هل دادند. با حضور افراد بسیاری بر روی پل، غافلگیرکننده نیست که روایات متعددی از سرنوشت میلور تارگرین به دستمان رسیده است. ماشروم میگوید که ویلو پاند_استون پسر را آنقدر محکم به خود فشرد که کمرش را شکست و او را له کرد. سپتون یوستاس به ویلو اشاره نمیکند. در روایت او، قصاب شهر پرنس را با ساطور به شش تکه تقسیم کرد تا تمامی کسانی که بر سرش دعوا میکردند یک تکه از او را بگیرند. داستان راستین استاد اعظم مونکان میگوید که پسر به دست مردم تکه تکه شد، اما نام و نشانی از آنان به میان نمیآورد.تمام چیزی که با قطعیت میدانیم این است که زمانی که بانو کسول و شوالیههایش سر میرسند و جمعیت را متفرق میکنند، پرنس مرده بود. ماشروم به ما میگوید که بانو به محض دیدن او رنگ از رخسارش میپرد و میگوید: « خدایان ما را به خاطر این نفرین خواهند کرد.» به دستور او اسلای و ویلو پاوند_استون و پسرک اصطبلبان از بخش میانی پل قدیمی به دار آویخته شدند، به همراه آنان مردی که صاحب اسبی بود که سر ریکارد از مهمانخانه دزدیده بود نیز اعدام شد. زیرا (به اشتباه) تصور شده بود که او به فرار تورن کمک کرده است. بانو کسول، جسد سر ریکارد را پوشیده در ردای سفیدش به همراه سر پرنس میلور به کینگزلندینگ فرستاد. تخم اژدها نیز به لرد هایتاور در لانگ تیبل فرستاده شد، به امید آنکه این تخم کمی از خشمش بکاهد.ماشروم که ملکه را دوست داشت، به ما میگوید وقتی سر کوچک میلور در مقابل رینیرا قرار گرفت، در حالی که بر روی تختآهنین نشسته بود، به گریه افتاد. سپتون یوستاس که علاقهی زیادی نداشت، در عوض میگوید که او لبخند زد و دستور به سوزاندن سر داد، زیرا او از خون اژدها بود. با اینکه برای مرگ پسر اعلامیهای رسمی صادر نشد، اما خبر مرگ او در شهر پیچید. و در عرض مدت زمانی کوتاه، داستان دیگری روایت شد، داستانی که در آن ملکه رینیرا دستور داده بود تا سر شاهزاده را داخل یک لگن توالت به مادرش، ملکه هلینا بدهند. با اینکه این داستان واقعیت نداشت، به سرعت ورد زبان تمامی ساکنین کینگزلندینگ شد. ماشروم این داستان را کار کلاب فوت میداند: «مردی که زمزمهها را ساکت میکند، میتواند آنها را نیز پخش کند.»پایان.کتاب آتش و خون#خاندان_اژدها#کتاب#سریال #HOTD @westerosir


