🤩🤩 نقد و بررسیِ خاندان اژدها | همراه با آتش و خون🐉 پست پنجم — اثرات کارمند ناراضی👁 هشدار لو رفتن دا…
انتشار: 2026/08/16 08:33 UTCدریافت: 2026/08/17 00:50 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 00:50 UTC
🤩🤩 نقد و بررسیِ خاندان اژدها | همراه با آتش و خون🐉 پست پنجم — اثرات کارمند ناراضی👁 هشدار لو رفتن داستان: کتاب و قسمت هشتم از فصل سوم سریال👋 درود بر شما، دیروز نتونستم پست بزارم، درِ دایرکت مارو سوراخ کردین! (چی؟ هیشکی پیام نداد؟ تکذیب میکنم، خودم ۷ ساعت دایرکت جواب دادم!)، امروز دو تا پست میزارم چشاتون به مقاله خوندن عادت کنه! 🤩این پست میریم سراغ دو تا شازدهای که فصل قبل، وسط بدبختیای زندگیشون با باسن افتادن تو دبهی عسل و توی Red Sowing صاحب دوتا اژدها شدن. بعدِ یه فصل داریم میبینیم که برای این دو نفر وفاداری معنای چندانی نداره! حالا همین اول بگم: جوابِ اینکه چرا این یکی از این دو نفر خیانت کرد و یکی دیگه داره پتانسیل نشون میده که مستقلا گند بزنه تو وستروس رو توی پستِ قبل گفتم! اینجا براتون میپزمش!🚽 با اُلف شروع کنیم. مردی که قرار بود ناجیِ این نبرد برای سبزها باشه، وسطِ جنگ روی مستراح از حال رفته. و اُرموند و جان راکستون دارن شهر رو زیر و رو میکنن که پیداش کنن. من واقعاً نمیدونم چند بار این صحنه رو دیدم، تام بنت کار رو درآورده، شخصیت اُلف علیرغم آنتاگونیست و رو مخ بودنش توی کتاب، توی سریال بانمکه!🪶 اون پرِ سفیدِ روی کلاهخودش، یه متلک خیلی ظریف به کتابه: اُلفِ کتاب موی سفید داره و همین موی سفیده که مدرکِ خونِ تارگرینیشه. اُلفِ سریال موهاش تیرهست و فصلِ دو رفقاش همین رو مسخرهاش میکردن. میشه گفت «اُلفِ سفید» از اول یه لقبِ قلابی بوده، و حالا این آقا یه پَرِ سفید زده به کلاهش که سیاهی موهاش رو جبران کنه. (تازه هنوز معلوم نیست اصلاً تارگرین باشه؛ کلِ سندش اینه که یه کاهن سرخ مثل توروس بهش گفته.)🔥 سِراُلفِ قصهی ما این وسط یهو میزنه به سیم آخر، «گور بابای هر دوتون»-کُنان، شهر رو میسوزونه. نه به سیاه رحم میکنه و نه به سبز!🥸 اینجاست که میشه شخصیت اُلف رو تحلیل کرد. اُلف یه انتخاب داره، یه تصادف نیست. بزرگترین ایرادی که من به این سریال داشتم اینه که دائما داره تصمیمهای کتاب رو تبدیل به سوءتفاهمهای ناخواسته میکنه؛ ایموند لوک رو تصادفی میکشه، الیسنت حرفِ آخرِ ویسریس رو اشتباه میفهمه! هر بار که یه کار «تصادفی» میشه، اختیار از شخصیت گرفته میشه. و من واقعاً میترسیدم اُلف هم یهجوری تصادفی شهر رو بسوزونه. ولی نه. اُلف نشست (در یه جای مناسب)، فکر کرد، و تصمیم گرفت.😐 من خیلی دوست داشتم صورت اُلف رو قبل از تصمیمش برای سوزوندن شهر بیشتر ببینم، کاش چند ثانیه بیشتر روی صورتش میموندیم. این آدم داره هزاران نفر رو میکشه و ما فقط یه لبخندِ مست ازش میبینیم. یهکم بیشتر مکث، این صحنه رو میکرد یکی از بهترین صحنههای کلِ سریال.😎 میخوام بهتون یه جزئیاتی رو نشون بدم که ببینید من تا تهش رو درآوردم! اُلف این قسمت دستش به زنها میخوره. یادتونه فصلِ دو رفیقِ اُلف به دیانا دستدرازی کرد و خودِ اُلف نکرد؟ چون اونموقع اژدها نداشت. حالا داره. سریال فقط به یه حرکتِ دو ثانیهای نیاز داره تا به بفهمونه که قدرت چه تغییری در آدما ایجاد میکنه.🔨 حالا بریم سراغِ هیو، که برعکسِ اُلف، این قسمت هیچچیزی برای خودش نمیخواست. رینیرا بهش گفته بود کینگزلندینگ رو نگه دار؛ هیو خان ملکه رو بی بیضتین گرفت و پیاده، با یه پتک توی دست، رفت توی شهری که داشت میسوخت. برای نجات زنش.😢 و کت مُرد. سریال عمداً نمیگه کی کشتش. ما سربازهای ریورلندی رو میبینیم که میریزن توی خونهاش، و میدونیم هایتاورها ازش بهعنوانِ سپر استفاده کرده بودن. یعنی ممکنه کت یا به دست هایتاورها، یا به دست ریوریها و یا با وحشیبازی اُلف کشته شده باشه. و این سوال برای فصلِ بعد میمونه: هیو قراره تقصیر رو گردنِ کی بندازه؟🤬 هیو نعرهای رو بعد از مرگ زنش میزنه، که توی صورت ورمیتور زد. اون نعره، اولِ فصل جدید از زندگیِ هیو بود، این یکی آخرش. اونموقع تازه داشت خونوادش رو از دست میداد، اینجا کامل از دستشون داده. تا امروز هیو به خودش میگفت همهی این کارها رو برای کت میکنم. از این به بعد دیگه نمیتونه این رو بگه. هیو الان چی داره جز یه اژدها؟؟ ترسناک نیست؟🐉 ورمیتور عزیز، خشم برنزی، اژدهای جیهیریس، کلِ نبرد هیچ غلطی نکرد و آخرش هم بدونِ سوار پرواز کرد و رفت. یهکم گیجکنندهست، ولی بهنظرم عمدیه؛ سریال داره برای فصلِ بعد دست خودش رو باز نگه میداره.📚 بریم با کتاب بازی کنیم! و سرِ سوال اولِ پست. چرا این دو نفر از نقطهی قوت تبدیل شدن به پاشنه آشیلِ نه تنها جناح سیاه، که کل وستروس؟ جوابش طمعه!📚 بعد از نبردِ گالت، ماشروم میگه این دو نفر توی یه میخونهی دودگرفته زیرِ دراگوناستون نشستن و تا خرخره مست کردن. هیو گفت: حالا دیگه واقعاً شوالیهایم. و اُلف خندید و گفت:شوالیه چیه؟ ما باید لرد بشیم.📚 بعد گالت شانسِ لرد شدنشون رسید. رینیرا لردهای رازبی و استوکورث رو اعدام کرد و زمینهاشون بیصاحب موند. هر کدومشون یه دختر داشتن؛ دخترِ رازبی دوازدهساله بود، دخترِ استوکورث ششساله. دیمن پیشنهاد میده که این دو تا دختر رو بدن به هیو و اُلف. اینطوری هم قلعهها سیاه میمونن، هم پاداشِ این دو نفر داده میشه.📚 فکر میکنین کی مخالفت کرد؟ کورلیس ولاریون. دلیلش هم کاملاً منطقی بود: هر دو دختر برادرای کوچکتر داشتن. در حالی که ادعای رینیرا برای ملکه شدن یه مورد خاص بود چون پدرش خودش اون رو وارث اعلام کرده بود، در وستروس مرسوم نبود که اگر پسری وجود داشت دختری به حکومت برسه! حالا اگه پسرها رو به نفعِ دخترها از ارث محروم کنن، قرنها قانون و سنت زیر و رو میشه و ادعای دهها لردِ دیگهی وستروس زیرِ سوال میره.📚 اینجا رینیرا بین شوهرش و دستش، دستش رو انتخاب کرد. قلعهها داده شد به پسرهای اون دو تا لردِ اعدامی، و اُلف و هیو شدن شوالیه با «چند تا ملکِ کوچک توی دریفتمارک».📚 شاید فکر کنین کورلیس فقط یه بار جلوی لرد شدن این دو تا رو گرفته! اما در ادامه... توی شورای سیاه، دیمن پیشنهاد داد لنیسترها و باراتیونها رو نابود کنن و استورمزاند رو بدن به اُلف و کسترلی راک رو به هیو. و کتاب مینویسه این پیشنهاد «مارِ دریا رو وحشتزده کرد». مار دریا چیه؟ منم وحشتزده کرد! کورلیس گفت اگه این دو خاندانِ کهن رو نابود کنیم، نصفِ لردهای وستروس علیهِ ما میشن. و باز هم رینیرا راهِ وسط رو رفت، و باز هم این دو نفر هیچی نگرفتن.📚 حالا این تصویر رو ببینید: دو بار جلوی چشمِ این دو نفر یه قلعه گرفتن، و هر دو بار همون پیرمردِ عاقل و صلحطلبی که پستِ قبل ازش تعریف کردیم، ملکه رو منصرف کرد. البته که هر دو بارش هم حق با کورلیس بود. و دقیقا تامبلتون رو همین تصمیمهای درست سوزوند.📚 ماشروم توی کتاب دربارهی اینکه این دو نفر چهجور شوالیههایی بودن هم داستان داره: هیو یکی از شوالیههای خودِ ملکه رو توی یه فاحشهخونهی خیابانِ ابریشم سرِ یه دختر تا حد مرگ کتک زد، و اُلف لخت و مست، فقط با چکمههای طلاییش، توی کوچههای فلیباتم اسب میروند. گیلداین میگه معلوم نیست اینها راست باشه، ولی این رو قطعی میدونه که مردمِ کینگزلندینگ خیلی زود از هر دوی این شوالیههای تازه متنفر شدن.📚 یه توصیف از هیو که دلم میخواد ببینم سریال یه پوستر ازش بسازه: پسرِ یه آهنگرِ معمولی، مردی غولپیکر با دستهایی آنقدر قوی که میگفتن میلهی آهنی رو مثلِ سیم دورِ گردن میپیچونه. هیو جنگیدنِ درستوحسابی بلد نبود، ولی هیکل و زورش ازش یه دشمنِ ترسناک میساخت، و سلاحش پتک بود. و اژدهاش ورمیتور بود، اژدهای خودِ پادشاهِ پیر؛ توی کلِ وستروس فقط ویگار ازش پیرتر و بزرگتر بود.✍️ پس این شد داستانِ دو مردی که هیچکس هیچوقت چیزی بهشون نداد. قسمت بعد میریم توی هرنهال. راستی قسمت بعد همین امشب میآد. میدونم منتظرید! :دی🤩 برای خواندن متن کامل و دیدن عکسها instant view را باز کنید 🔜 منتظر قسمت بعد باشید....#بررسی_اپیزود #خاندان_اژدها #کتاب_در_برابر_سریال #HOTD @westerosir


