پایان فیلمبرداری فصل دوم «شوالیه هفت پادشاهی» پس از چالشهای بیسابقهبا پخش قسمت پایانی فصل سوم سر…
انتشار: 2026/08/16 18:33 UTCدریافت: 2026/08/17 00:50 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 00:50 UTC
پایان فیلمبرداری فصل دوم «شوالیه هفت پادشاهی» پس از چالشهای بیسابقهبا پخش قسمت پایانی فصل سوم سریال «خاندان اژدها» و تأیید فیلمبرداری فصل چهارم آن برای اوایل ۲۰۲۷، جهان دنیای «بازی تاج و تخت» شاهد یک خبر مسرتبخش دیگر بود، مراحل فیلمبرداری فصل دوم سریال «شوالیهای از هفت پادشاهی» به طور کامل به پایان رسید.پیتر کلافی با انتشار استوری از هدیه پایان کار خود (یک چوب بازی سنتی ایرلندی یا همان هرلینگ با حکاکی طرح دانک و اگ) پایان بازی خود در این فصل را اعلام کرد. پیش از او نیز دکستر سول آنسل فیلمبرداری خود را به پایان رسانده بود. از آنجا که ساختار روایت این سریال کاملاً وابسته به این دو شخصیت است، اتمام بازی آنها به معنای پایان یافتن کل مراحل فیلمبرداری فصل دوم است.فصل اول سریال با اقتباس از رمان کوتاه «شوالیه پرچین» ساخته شد و توانست با لحنی سبکتر و مفرحتر در عین حفظ غافلگیریهای داستانی، محبوبیت زیادی کسب کند. فصل دوم قرار است کتاب بعدی این مجموعه یعنی «شمشیر سوگندخورده» را به تصویر بکشد. ماجرای این فصل حدود یک سال و نیم بعد رخ میدهد؛ زمانی که خشکسالی شدیدی منطقه «ریچ» را فرا گرفته و دانک و اگ درگیر نزاع ملکی دو نجیبزاده بر سر مالکیت یک رودخانه میشوند.به سرانجام رسیدن فیلمبرداری این فصل یک موفقیت بزرگ محسوب میشود، چرا که تیم تولید با بحرانهای غیرمنتظرهای دستوپنجه نرم کرد. برای بازسازی فضای خشکسالی داستان، تیم تولید لوکیشن خود را از ایرلند شمالی به جزایر قناری در اسپانیا منتقل کرد. اما وقوع یک طوفان و سیل تاریخی ۱۰۰ ساله، لوکیشنها را زیر آب برد و بارها پروژه را به تعطیلی کشاند. ایرا پارکر، سازنده سریال، روند ساخت این فصل را بسیار طاقتفرسا خواند و تأکید کرد هماهنگی و آمادگی بالای بازیگران اصلی مانع از طولانیتر شدن روند تولید و در نتیجه ایجاد تعویقها شد.با اتمام فیلمبرداری، پروژه وارد مراحل پس از تولید (تدوین و جلوههای ویژه) شده است. برخلاف فاصلههای طولانی میان فصلهای «خاندان اژدها»، روند آمادهسازی «شوالیهای از هفت پادشاهی» سریعتر پیش میرود و فصل دوم این سریال همچنان برای پخش در اوایل سال ۲۰۲۷ برنامهریزی شده است.#اخبار #شوالیهای_از_هفت_پادشاهی#AKOTSK@Westerosir
پستهای تلگرام — Westeros #GOT
🤩🤩 نقد و بررسیِ خاندان اژدها | همراه با آتش و خون🐉 پست ششم — حرومزادهها! ما زندهایم!👁 هشدار لو رفتن داستان: کتاب و قسمت هشتم از فصل سوم سریال👋 درود بر شما! همونجور که سریال تموم شد، تحلیلها هم داره تموم میشه، اما ساده نباشین! این قسمت آخر نیست! بریم به هرنهال. قلعهای که هدف از ساختش مقاومت در برابر آتش اژدها بود، توی این سریال شد کلینیک روان درمانی الیس ریورز! این قسمت هم بزرگترین جوابِ فصل رو گرفتیم، هم بهترین دو دقیقهی کمدیِ کلِ سریال رو.😳 با اگان شروع کنیم. سوارِ سانفایر میآد، از اژدها میآد پایین، یه چک افسری میزنه تو گوش ایموند و میگه: من زندهام. هر چی از بازی تام گلینکارنی بگیم کمه! این فصل واقعا چندین صحنهی درخشان داشت و این صحنه هم یکیش بود.👻 حالا از زاویهی ایموند نگاه کنید. این پسر توی چند قسمتِ اخیر، یه رویا از مادرش دید خوشحال شد بعدش که معلوم شد مادرش نبود، بعد مادرِ واقعیاش اومد و بهش زهر داد، و حالا برادری که مطمئن بود خودش کشتتش، از آسمون میآد پایین و میزنه توی گوشش. این آدم اگه سالم بود دیوونه میشد، چه برسه به ایموند که از همون اول پر از عقدههای اُدیپیه.🤝 اما هیچکدوم اون یکی رو نمیکشه. و این تصادفی نیست. اگان اول فصل گفت میرم برادرم رو میکشم؛ حالا به داداشش رسیده و نمیتونه کار رو تموم کنه. چون این اگانِ فصلِ سه دیگه اون احمقِ بیفکری نیست که تقصیرِ همهچی رو گردنِ بقیه بندازه، و از همه مهمتر: نمیخواد خویشاوندکُش (Kinslayer) باشه. (پستِ سوم گفتم این لقب توی کتاب مالِ کیه؟ بله. اگان نمیخواد ایموند بشه.) و ایموند هم بعد از یه فصل تراپی با آلیس، اونقدری با گناهش کنار اومده که دستش بالا نره.🏞 حالا ما چه تصویر زیبایی رو میبینیم: یه پادشاهِ نصفه، روی یه اژدهای نصفه، توی یه قلعهی نصفه، روبهروی یه برادرِ نصفه. سه تا خرابه و یه بچه، وسطِ قلبِ وستروس، تصمیم میگیرن همدیگه رو نکشن.😨 و این بدترین خبرِ ممکن برای رینیراست. کابوسِ رینیرا این نیست که برادرهاش قوی باشن؛ اینه که با هم متحد بشن بهجای اینکه همدیگه رو پاره کنن. آخرِ قسمتِ قبل فکر میکرد اگان مُرده و ایموند داره میمیره. حالا هر دو زندهن و کنارِ همن.🐐 حالا بریم سراغِ جوابِ بزرگِ فصل. آلیس ریورز کیه؟🕯 جواب: بیوهی هرنِ سیاه. یکی از بچههاش، بچهای که از هرن داشت، توی آتشِ بالریون سوخت. و آلیس هر کاری کرد که نجاتش بده؛ از هر گوشهی قلمرو میستر آورد، به هر نیروی جادوییِ شفابخشی که سراغ داشت متوسل شد. (یاد استنیس و شیرین افتادید؟ من که افتادم.)⛓ الیس با نیروهای جنگل معامله کرد، یعنی با همون خدایانِ کهن و مردانِ سبزی که کلِ فصل دورش میپلکیدن. و بهاش؟ نامیرایی، از قلمروِ پادشاهانِ کهنِ رودخانه نمیتونه بیرون بره، و گرسنگیاش هیچوقت سیر نمیشه. حالا چه گرسنگیای؟🤔 این دقیقاً همون کاریه که کتابهای مارتین همیشه با جادو میکنن. جادو یعنی استفاده از قدرت به یه شکلِ غیرطبیعی و غلط، و همیشه هم برمیگرده توی صورتِ خودت. آلیس خواست جلوی مرگ بایسته و مرگ ازش گرفته شد. این بدترین اتفاقیه که میتونست براش بیفته.🧐 واقعیت اینکه بکگراند الیس تا الان مرموز و این قسمت بهش جواب داد، اما آیا جوابِ خوبی بود؟ بهنظرِ من آره، به یه شرط. جوابِ بد جوابیه که فکر کردن رو تموم میکنه؛ جوابِ خوب جوابیه که سوالِ تازه میسازه. و این یکی کلی سوالِ تازه ساخت: آلیس آهنزاد (Iron Born) بود یا خودش غنیمتِ جنگیِ هرن بود؟ با کاری که هرن با ریورلندز کرد موافق بود؟ و بعد از صد سال زندگی بینِ همون مردم، نظرش عوض شد؟📚 شبی که هرنهال سوخت، توی «آتش و خون» کلمهبهکلمه ثبت شده.📚 توی کتاب اگان بیرونِ دیوار به هرن سیاه پیشنهاد میده تسلیم شو تا هم خودت هرنهال بمونی هم پسرات بعدت حکومت کنن. هرن جواب میده چیزی که بیرونِ دیوارهای منه به من ربطی نداره، این دیوارها بلند و کلفتن. اگان میگه ولی نه اونقدر بلند که جلوی اژدها رو بگیره؛ اژدهایان پرواز میکنن. و هرن اون جملهی معروف رو میگه:من با سنگ ساختم. سنگ نمیسوزد. 📚 و جوابِ اگان:وقتی خورشید غروب کند، دودمانِ تو به پایان میرسد.📚 و بعد؟ اگان بالریون رو میبره بالا، از لای ابرها، اونقدر بالا که کتاب مینویسه اژدها به اندازهی یه مگس روی ماه شده بود. و بعد شیرجه میزنه، ولی نه از بیرون؛ میآد پایین داخلِ دیوارها. آتشِ سیاه با رگههای سرخ. و کتاب جوابِ هرن رو میده: قلعهات فقط از سنگ ساخته نشده بود. چوب و پشم و کنف و کاه و نان و گوشتِ نمکسود و غله، همه آتیش گرفتن. آدماش هم که اصلاً از سنگ نبودن.📚 و ریورلردهایی که بیرون وایساده بودن بعدها تعریف کردن که پنج تا برجِ هرنهال مثلِ پنج تا شمعِ غولپیکر توی شب میسوختن، و مثلِ شمع هم شروع کردن به پیچخوردن و آبشدن.📚 جملهی آخرِ این ماجرا توی کتاب اینه که، هرن و آخرین پسرانش در آتش مردند و خاندانِ هور با او مُرد.📚 حالا یه نکته که سریال رو به چالش میکشه. همون شب، هرن بالای بارو به آدماش وعده میده هرکی اژدها رو بزنه زمین، زمین و ثروت میگیره، و اضافه میکنه: اگر دختری داشتم، اژدهاکُش میتوانست دستش را هم بگیرد. یعنی خودِ هرن، شبِ آخرِ عمرش، میگه دختر ندارم. و توی کلِ اون فصل هیچ اسمی از همسرِ هرن نیست. یه پیرمردِ خاکستریمو که چهل ساله داره یه قلعه میسازه و شبِ آخر با پسرای باقیموندهاش شام میخوره.📚 و حالا بهترین قسمتش. کتاب اسمِ خاندانهایی که علیهِ هرن شوریدن و اومدن هرنهال رو محاصره کردن، یکییکی میآره: بلکوودها، مالیسترها، ونسها، براکنها، پایپرها، فریها… و استرانگها.📚 گرفتید؟ آلیس ریورزِ کتاب حرامزادهی خاندانِ استرانگه. یعنی توی کتاب، خانوادهی آلیس جزوِ کسانی بودن که اون شب بیرونِ دیوار وایساده بودن و سوختنِ هرنهال رو تماشا میکردن. سریال آلیس رو از سمتِ آتشافروزها برداشته و گذاشته اونطرفِ دیوار، وسطِ آتش. این دیگه یه تغییرِ کوچیک نیست؛ این یعنی جای این زن توی معروفترین جنایتِ تاریخِ وستروس صد و هشتاد درجه عوض شده.📚 و یه چیزِ دیگه که توی کتاب نیست: بیشهی ویروودی که هرن قطع کرد. کتاب هرن رو به این چیزها متهم میکنه که هزاران نفر رو سرِ ساختِ قلعه به کشتن داد، ریورلندز رو برای مصالح غارت کرد، و لرد و رعیت رو با ولخرجیاش به خاک سیاه نشوند. ولی از جنایتِ مذهبی خبری نیست. سریال این یکی رو اضافه کرده، و خب معلومه چرا: اگه قراره خدایانِ کهن با یه زن از اون خانواده معامله کنن، باید یه طلبی ازشون داشته باشن.📚 ودر نهایت، ایموند. توی کتاب ایموند اینجوری گوشهی قلعه نمیشینه. کتاب صداش میکنه «وحشتِ تراِیدنت»: با ویگار از آسمون میآد پایین و خاندانِ دری رو میسوزونه، بعد شهرِ لرد هارووی، بعد لردزمیل و بلکباکل و کلیپول و اسپایدروود، تا جایی که کتاب مینویسه نصفِ ریورلندز شعلهور بود. توی مریداون دِل سی نفر آدم و سیصد تا گوسفند توی آتشِ اژدها مردن.📚 و یادتونه قسمتِ قبل گفتم سابیتا فِری خودش هرنهال رو برداشت و اون قلعه کم مونده بود به کشتنش بده؟ همینجاست: ایموند یهو برمیگرده هرنهال و هر چیزِ چوبی توی قلعه رو میسوزونه. شش تا شوالیه و چهل نفر سرباز موقعِ تلاش برای کشتنِ ویگار میمیرن، و بانو سابیتا فقط با قایمشدن توی مستراح جونش رو نجات میده. و زندانیِ باارزشش، آلیس ریورز، با ایموند فرار میکنه.✍️ الیسنت سریال رو هم یادمون نره، سالم از هرنهال زد بیرون، بدونِ اینکه مطمئن بشه پسرش مُرده یا نه، و بدونِ اینکه بدونه همون موقع داشت دخترش رو از دست میداد. پستِ بعد، پستِ آخرِ این قسمت، میریم سراغِ هلینا.🤩 برای خواندن متن کامل و دیدن عکسها instant view را باز کنید 🔜 منتظر قسمت بعد باشید....#بررسی_اپیزود #خاندان_اژدها #کتاب_در_برابر_سریال #HOTD @westerosir
رینیرا تارگرین، در هفت سالگی با اژدهایش سایرکس پیوند برقرار کرد و جوانترین اژدهاسوار خاندان تارگرین شد. وقتی در هشت سالگی پدرش او را جانشین خود و شاهدخت دراگوناستون نامید، انتظار میرفت او روزی نخستین ملکهی فرمانروای وستروس شود. اما سرنوشت شاهدخت زیبا و مغرور آن طور که انتظار میرفت نبود.سرگذشت کامل ملکه #رینیرا_تارگرین را در ویکیوستروس بخوانید.#خاندان_اژدها#Rhaenyra_Targaryen#HOTD @Westerosir
حذف میلور تارگرین و بررسی فاجعهی قتل او در کتاب «بخش اول» «مطلب زیر حاوی اسپویل کتاب و سریال است.» اگر به خاطر داشته باشید رایان کندال بارها در مصاحبههایش تایید کرده بود که میلور تارگرین حذف نشده است و فقط در این برههی زمانی حضور ندارد و برای او برنامه…حذف میلور تارگرین و بررسی فاجعهی قتل او در کتاب«بخش دوم»«مطلب زیر حاوی اسپویل کتاب و سریال است.» با محاصرهی لانگتیبل توسط اورموند هایتاور، حدود سی فرسخ به سوی جنوب غرب، بیتربریج از زنان و مردان گریزان از ارتش هایتاور پر بود. بانو کسول، پس از بیوه شدن زمام قلعه را در دست داشت، زیرا همسر لردش به فرمان اگان دوم در کینگز لندینگ گردن زده شده بود، چون او حاضر نشده بود از ملکه روی برگرداند. او دروازههای قلعه را بسته بود، و حتی شوالیهها و لردهایی که به دنبال سرپناه برای خود بودند را پس میزد. جنوب رودخانه آتش غذای، افرادی که همهچیز خود را از دست داده بودند، در شب و از میان درختان قابل مشاهده بود. در حالی که سپت شهر صدها زخمی را در خود پناه داده بود. هر مهمانخانهای نیز پر بود، حتی هاگزهد، خوکدانی ملالانگیزی که مهمانسرا نام داشت. بنابراین وقتی مردی از شمال با عصا در یک دست و پسری بر پشتش ظاهر شد، صاحب مهمانخانه گفت جایی برای او ندارد... تا اینکه مسافر یک گوزن نقرهای از کیسهی پولش بیرون آورد. سپس صاحب مهمانخانه اجازه داد که او و پسرش شاید بتوانند در طویله شب را سپری کنند، اگر او ابتدا آنجا را تمیز کند. مسافر پذیرفت، شنل و توشهاش را کنار گذاشت و مشغول کار با تیشه و بیل در میان اسبها شد.آزمندی صاحبان مسافرخانهها، لردهای زمیندار و جماعتی از این دست، زبانزد خاص و عام است. مالک هاگزهد که مردی رذل به نام بن باتر کیکز بود، با خود فکر کرد که شاید گوزنهای نقرهای بیشتری در کار باشد. در همان حال که مسافر عرق میریخت، باتر کیکز به او پیشنهاد کرد تا عطشش را با پیالهای آبجو برطرف کند. مرد پذیرفت و مهمانخانهدار را به اتاق اصلی هاگزهد همراهی کرد، بیخبر از آنکه میزبان به اصطبلدارش که ما او را تنها با نام اسلای (ناقلا) میشناسیم، دستور داده بود تا وسایلش را به دنبال نقرهی بیشتر بگردد. اسلای سکهی دیگری پیدا نکرد، اما چیزی که یافت ارزشش بسیار بیشتر بود. ردایی از پشم سفید مرغوب دور دوزی شده با ساتن سفید مانند برف که درون آن تخم اژدهایی به رنگ سبز روشن و خطوط مارپیچی نقرهای پیچیده شده بود. چرا که پسر آن مسافر، میلور تارگرین، پسر کوچک شاه اگان دوم بود و آن مسافر نیز کسی نبود جز سر ریکارد تورن از گاردشاهی، سپر سوگندخورده و محافظ او. زمانی که اسلای با ردا و تخماژدها در دستش به داخل اتاق شتافت و از اکتشافش فریاد سر داد، مسافر باقیماندهی آبجو را به صورت مهمانخانه دار پاشید، شمشیر بلندش را از غلاف بیرون کشید و باتر کیکز را از گلو تا زیر شکم با شمشیر پاره کرد. تعداد اندکی از سایر مسافرین شمشیرها و خنجرهایشان را بیرون کشیدند، اما هیچکدامشان شوالیه نبودند و سر ریکارد راهش را با شمشیر از میانشان باز کرد. با رها کردن گنجینههای دزدیده شده، او «پسرش» را برداشت و به اصطبل فرار کرد، اسبی را دزدید و از مهمانخانه گریخت و به سوی پل قدیمی سنگی و بخش جنوبی مندر تاخت. او تا آنجا خود را رسانده بود و به یقین میدانست که امنیت تنها سی فرسخ (۱۸۰ کیلومتر) با او فاصله دارد، جایی که لرد اورموند هایتاور در زیر دیوارهای لانگتیبل اردو زده بود.سی فرسخ مانند سی هزار فرسخ به نظر میرسید، چرا که جادهای که از مندر میگذشت، مسدود بود و بیتربریج به ملکه رینیرا تعلق داشت. صدای فریادی به گوش رسید، مردانی که در تعقیب سر ریکارد تورن بودند، فریاد میزدند: « قتل، خیانت، قتل».کتاب آتش و خونادامه دارد...#خاندان_اژدها#کتاب#سریال #HOTD @westerosir
مارتین پیش از نوشتن «رقص»، دست خودش را برای پایان بسته بود.یکی از نکات جالب دربارهی «رقص اژدهایان» این است که مارتین وقتی جزئیات این جنگ را مینوشت، پایان کلی تاریخ تارگرینها برایش کاملاً ناشناخته نبود. او سالها قبل، در «بازی تاج و تخت»، بخشهایی از تاریخ خاندان تارگرین را نوشته بود؛ بنابراین وقتی بعدها به سراغ نوشتن «آتش و خون» رفت، قرار نبود از صفر تصمیم بگیرد که این جنگ در نهایت به کجا برسد. اما همین موضوع یک سؤال جالب ایجاد میکند:اگه مارتین از همون اول میدونه آخر این داستان قراره به کجا برسه، پس اصلاً خودِ جنگ برای چیه؟ قراره توی این مسیر چی رو به ما نشون بده؟پاسخ این است که جذابیت «رقص اژدهایان» فقط در این نیست که چه کسی تاج را به دست میآورد؛ مسئلهی اصلی این است که مارتین باید زنجیرهای از فاجعهها، تصمیمها و جنگها را میساخت که شخصیتها و جنگ داخلی را قدمبهقدم به آن پایان میرساند و در عین حال، رسیدن به آن را باورپذیر میکرد.این جنگ دربارهی فرسودهشدن قدرت، نابودی نسلها و هزینهای بود که جنگ داخلی بر خاندان تارگرین و کل پادشاهی تحمیل میکرد.⚠️ هشدار: این بخش حاوی اسپویلهای مهمی از پایان «رقص اژدهایان» و سرنوشت تارگرینهاست. ⚠️مارتین سال ۱۹۹۶، در همان «بازی تاج و تخت»، تاریخ پادشاهان تارگرین را ثبت کرده بود. بنابراین وقتی بعدها «رقص اژدهایان» را بهعنوان بخشی از تاریخ «آتش و خون» نوشت، دیگر آزادی کامل نداشت که پایان سیاسی این جنگ را هرطور که میخواهد تغییر دهد. او از قبل میدانست که بعد از اگان دوم، اگان سوم به تخت میرسد.پس مسئلهی اصلی دیگر این نبود که رینیرا برنده میشود یا اگان؛ نتیجه از قبل مشخص بود. مسئله این بود که چه جنگی و چه اتفاقاتی باید رخ دهد تا در نهایت اگان سوم به تخت برسد.به همین دلیل، مارتین باید جنگی میساخت که در آن پیروزیهای نظامی لزوماً به پیروزی سیاسی تبدیل نشوند. تصرف پایتخت به معنای حفظ قدرت نباشد و هیچکدام از دو جناح نتوانند بدون پرداخت هزینهای سنگین، جنگ را ادامه دهند. قدرت مدام دستبهدست میشود، اما هر پیروزی بخشی از توان پیروز را هم از بین میبرد. در نهایت، اگان سوم بهعنوان یک فاتح بزرگ جنگ را به پایان نمیرساند. او محصول نسلی است که جنگ تقریباً آن را نابود کرده است. این نکته مهم است، چون نشان میدهد «رقص اژدهایان» صرفاً داستان رقابت دو نفر برای تاج نیست. جنگ بهتدریج هر دو طرف را فرسوده میکند تا جایی که آیندهی سیاسی وستروس دیگر نمیتواند مثل گذشته ادامه پیدا کند.جنگ همان مسیری است که مارتین باید میساخت تا تاریخ را به پایانی برساند که سالها قبل از نوشتن جزئیات، از آن خبر داشت.#خاندان_اژدها#مقاله#HOTD@Westerosir
رایان کندال، الیسنت را انتخاب خود برای نشستن بر روی تخت آهنین میداند.رایان کندال، شورانر سریال «خاندان اژدها»، میگوید اگر انتخاب با او بود، الیسنت هایتاور را برای نشستن بر روی تخت آهنین انتخاب میکرد. او در این باره گفت:«هیچ شخصیتی در سریال نیست که به اندازهٔ الیسنت فراز و فرود قدرت را تجربه کرده باشد؛ از اوج قدرت گرفته تا از دست دادن قدرت، او همهچیز را تجربه کرده است. الیسنت تجربه و آموزش لازم را داشته تا بتواند تصمیمهای درستی بگیرد.»#اخبار #مصاحبه #خاندان_اژدها #HOTD @Westerosir
🤩🤩 نقد و بررسیِ خاندان اژدها | همراه با آتش و خون🐉 پست پنجم — اثرات کارمند ناراضی👁 هشدار لو رفتن داستان: کتاب و قسمت هشتم از فصل سوم سریال👋 درود بر شما، دیروز نتونستم پست بزارم، درِ دایرکت مارو سوراخ کردین! (چی؟ هیشکی پیام نداد؟ تکذیب میکنم، خودم ۷ ساعت دایرکت جواب دادم!)، امروز دو تا پست میزارم چشاتون به مقاله خوندن عادت کنه! 🤩این پست میریم سراغ دو تا شازدهای که فصل قبل، وسط بدبختیای زندگیشون با باسن افتادن تو دبهی عسل و توی Red Sowing صاحب دوتا اژدها شدن. بعدِ یه فصل داریم میبینیم که برای این دو نفر وفاداری معنای چندانی نداره! حالا همین اول بگم: جوابِ اینکه چرا این یکی از این دو نفر خیانت کرد و یکی دیگه داره پتانسیل نشون میده که مستقلا گند بزنه تو وستروس رو توی پستِ قبل گفتم! اینجا براتون میپزمش!🚽 با اُلف شروع کنیم. مردی که قرار بود ناجیِ این نبرد برای سبزها باشه، وسطِ جنگ روی مستراح از حال رفته. و اُرموند و جان راکستون دارن شهر رو زیر و رو میکنن که پیداش کنن. من واقعاً نمیدونم چند بار این صحنه رو دیدم، تام بنت کار رو درآورده، شخصیت اُلف علیرغم آنتاگونیست و رو مخ بودنش توی کتاب، توی سریال بانمکه!🪶 اون پرِ سفیدِ روی کلاهخودش، یه متلک خیلی ظریف به کتابه: اُلفِ کتاب موی سفید داره و همین موی سفیده که مدرکِ خونِ تارگرینیشه. اُلفِ سریال موهاش تیرهست و فصلِ دو رفقاش همین رو مسخرهاش میکردن. میشه گفت «اُلفِ سفید» از اول یه لقبِ قلابی بوده، و حالا این آقا یه پَرِ سفید زده به کلاهش که سیاهی موهاش رو جبران کنه. (تازه هنوز معلوم نیست اصلاً تارگرین باشه؛ کلِ سندش اینه که یه کاهن سرخ مثل توروس بهش گفته.)🔥 سِراُلفِ قصهی ما این وسط یهو میزنه به سیم آخر، «گور بابای هر دوتون»-کُنان، شهر رو میسوزونه. نه به سیاه رحم میکنه و نه به سبز!🥸 اینجاست که میشه شخصیت اُلف رو تحلیل کرد. اُلف یه انتخاب داره، یه تصادف نیست. بزرگترین ایرادی که من به این سریال داشتم اینه که دائما داره تصمیمهای کتاب رو تبدیل به سوءتفاهمهای ناخواسته میکنه؛ ایموند لوک رو تصادفی میکشه، الیسنت حرفِ آخرِ ویسریس رو اشتباه میفهمه! هر بار که یه کار «تصادفی» میشه، اختیار از شخصیت گرفته میشه. و من واقعاً میترسیدم اُلف هم یهجوری تصادفی شهر رو بسوزونه. ولی نه. اُلف نشست (در یه جای مناسب)، فکر کرد، و تصمیم گرفت.😐 من خیلی دوست داشتم صورت اُلف رو قبل از تصمیمش برای سوزوندن شهر بیشتر ببینم، کاش چند ثانیه بیشتر روی صورتش میموندیم. این آدم داره هزاران نفر رو میکشه و ما فقط یه لبخندِ مست ازش میبینیم. یهکم بیشتر مکث، این صحنه رو میکرد یکی از بهترین صحنههای کلِ سریال.😎 میخوام بهتون یه جزئیاتی رو نشون بدم که ببینید من تا تهش رو درآوردم! اُلف این قسمت دستش به زنها میخوره. یادتونه فصلِ دو رفیقِ اُلف به دیانا دستدرازی کرد و خودِ اُلف نکرد؟ چون اونموقع اژدها نداشت. حالا داره. سریال فقط به یه حرکتِ دو ثانیهای نیاز داره تا به بفهمونه که قدرت چه تغییری در آدما ایجاد میکنه.🔨 حالا بریم سراغِ هیو، که برعکسِ اُلف، این قسمت هیچچیزی برای خودش نمیخواست. رینیرا بهش گفته بود کینگزلندینگ رو نگه دار؛ هیو خان ملکه رو بی بیضتین گرفت و پیاده، با یه پتک توی دست، رفت توی شهری که داشت میسوخت. برای نجات زنش.😢 و کت مُرد. سریال عمداً نمیگه کی کشتش. ما سربازهای ریورلندی رو میبینیم که میریزن توی خونهاش، و میدونیم هایتاورها ازش بهعنوانِ سپر استفاده کرده بودن. یعنی ممکنه کت یا به دست هایتاورها، یا به دست ریوریها و یا با وحشیبازی اُلف کشته شده باشه. و این سوال برای فصلِ بعد میمونه: هیو قراره تقصیر رو گردنِ کی بندازه؟🤬 هیو نعرهای رو بعد از مرگ زنش میزنه، که توی صورت ورمیتور زد. اون نعره، اولِ فصل جدید از زندگیِ هیو بود، این یکی آخرش. اونموقع تازه داشت خونوادش رو از دست میداد، اینجا کامل از دستشون داده. تا امروز هیو به خودش میگفت همهی این کارها رو برای کت میکنم. از این به بعد دیگه نمیتونه این رو بگه. هیو الان چی داره جز یه اژدها؟؟ ترسناک نیست؟🐉 ورمیتور عزیز، خشم برنزی، اژدهای جیهیریس، کلِ نبرد هیچ غلطی نکرد و آخرش هم بدونِ سوار پرواز کرد و رفت. یهکم گیجکنندهست، ولی بهنظرم عمدیه؛ سریال داره برای فصلِ بعد دست خودش رو باز نگه میداره.📚 بریم با کتاب بازی کنیم! و سرِ سوال اولِ پست. چرا این دو نفر از نقطهی قوت تبدیل شدن به پاشنه آشیلِ نه تنها جناح سیاه، که کل وستروس؟ جوابش طمعه!📚 بعد از نبردِ گالت، ماشروم میگه این دو نفر توی یه میخونهی دودگرفته زیرِ دراگوناستون نشستن و تا خرخره مست کردن. هیو گفت: حالا دیگه واقعاً شوالیهایم. و اُلف خندید و گفت:شوالیه چیه؟ ما باید لرد بشیم.📚 بعد گالت شانسِ لرد شدنشون رسید. رینیرا لردهای رازبی و استوکورث رو اعدام کرد و زمینهاشون بیصاحب موند. هر کدومشون یه دختر داشتن؛ دخترِ رازبی دوازدهساله بود، دخترِ استوکورث ششساله. دیمن پیشنهاد میده که این دو تا دختر رو بدن به هیو و اُلف. اینطوری هم قلعهها سیاه میمونن، هم پاداشِ این دو نفر داده میشه.📚 فکر میکنین کی مخالفت کرد؟ کورلیس ولاریون. دلیلش هم کاملاً منطقی بود: هر دو دختر برادرای کوچکتر داشتن. در حالی که ادعای رینیرا برای ملکه شدن یه مورد خاص بود چون پدرش خودش اون رو وارث اعلام کرده بود، در وستروس مرسوم نبود که اگر پسری وجود داشت دختری به حکومت برسه! حالا اگه پسرها رو به نفعِ دخترها از ارث محروم کنن، قرنها قانون و سنت زیر و رو میشه و ادعای دهها لردِ دیگهی وستروس زیرِ سوال میره.📚 اینجا رینیرا بین شوهرش و دستش، دستش رو انتخاب کرد. قلعهها داده شد به پسرهای اون دو تا لردِ اعدامی، و اُلف و هیو شدن شوالیه با «چند تا ملکِ کوچک توی دریفتمارک».📚 شاید فکر کنین کورلیس فقط یه بار جلوی لرد شدن این دو تا رو گرفته! اما در ادامه... توی شورای سیاه، دیمن پیشنهاد داد لنیسترها و باراتیونها رو نابود کنن و استورمزاند رو بدن به اُلف و کسترلی راک رو به هیو. و کتاب مینویسه این پیشنهاد «مارِ دریا رو وحشتزده کرد». مار دریا چیه؟ منم وحشتزده کرد! کورلیس گفت اگه این دو خاندانِ کهن رو نابود کنیم، نصفِ لردهای وستروس علیهِ ما میشن. و باز هم رینیرا راهِ وسط رو رفت، و باز هم این دو نفر هیچی نگرفتن.📚 حالا این تصویر رو ببینید: دو بار جلوی چشمِ این دو نفر یه قلعه گرفتن، و هر دو بار همون پیرمردِ عاقل و صلحطلبی که پستِ قبل ازش تعریف کردیم، ملکه رو منصرف کرد. البته که هر دو بارش هم حق با کورلیس بود. و دقیقا تامبلتون رو همین تصمیمهای درست سوزوند.📚 ماشروم توی کتاب دربارهی اینکه این دو نفر چهجور شوالیههایی بودن هم داستان داره: هیو یکی از شوالیههای خودِ ملکه رو توی یه فاحشهخونهی خیابانِ ابریشم سرِ یه دختر تا حد مرگ کتک زد، و اُلف لخت و مست، فقط با چکمههای طلاییش، توی کوچههای فلیباتم اسب میروند. گیلداین میگه معلوم نیست اینها راست باشه، ولی این رو قطعی میدونه که مردمِ کینگزلندینگ خیلی زود از هر دوی این شوالیههای تازه متنفر شدن.📚 یه توصیف از هیو که دلم میخواد ببینم سریال یه پوستر ازش بسازه: پسرِ یه آهنگرِ معمولی، مردی غولپیکر با دستهایی آنقدر قوی که میگفتن میلهی آهنی رو مثلِ سیم دورِ گردن میپیچونه. هیو جنگیدنِ درستوحسابی بلد نبود، ولی هیکل و زورش ازش یه دشمنِ ترسناک میساخت، و سلاحش پتک بود. و اژدهاش ورمیتور بود، اژدهای خودِ پادشاهِ پیر؛ توی کلِ وستروس فقط ویگار ازش پیرتر و بزرگتر بود.✍️ پس این شد داستانِ دو مردی که هیچکس هیچوقت چیزی بهشون نداد. قسمت بعد میریم توی هرنهال. راستی قسمت بعد همین امشب میآد. میدونم منتظرید! :دی🤩 برای خواندن متن کامل و دیدن عکسها instant view را باز کنید 🔜 منتظر قسمت بعد باشید....#بررسی_اپیزود #خاندان_اژدها #کتاب_در_برابر_سریال #HOTD @westerosir


