حذف میلور تارگرین و بررسی فاجعهی قتل او در کتاب «بخش دوم» «مطلب زیر حاوی اسپویل کتاب و سریال است.»…
انتشار: 2026/08/17 14:31 UTCدریافت: 2026/08/18 10:55 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/18 10:55 UTC
حذف میلور تارگرین و بررسی فاجعهی قتل او در کتاب «بخش دوم» «مطلب زیر حاوی اسپویل کتاب و سریال است.» با محاصرهی لانگتیبل توسط اورموند هایتاور، حدود سی فرسخ به سوی جنوب غرب، بیتربریج از زنان و مردان گریزان از ارتش هایتاور پر بود. بانو کسول، پس از بیوه…حذف میلور تارگرین و بررسی فاجعهی قتل او در کتاب«بخش سوم» بخش پایانی«مطلب زیر حاوی اسپویل کتاب و سریال است.» نگهبانان حاضر در این سوی پل با شنیدن فریادها به سر ریکارد دستور توقف دادند. او نهایستاد و سعی کرد تا از آنها عبور کند. اما یکی از آنها افسار اسبش را کشید، تورن دستش را قطع کرد و به راهش ادامه داد.اما در کرانهی جنوبی نیز نگهبانانی بودند و دیواری علیهش تشکیل دادند. از دو طرف به او نزدیک شدند و با چهرههایی سرخ و فریادزنان، شمشیرها و تبرهایشان را تکان میدادند و نیزههای بلندشان را در هوا میچرخاندند، در حالی که تورن به این سو و آن سو میرفت و اسب دزدیاش را میچرخاند و به دنبال راهی در میان صفوف آنان میگشت. پرنس میلور به او چسبیده بود و از ترس جیغ میکشید.سرانجام این کمانهای زنبورکی بودند که او را از پا درآوردند. یک تیر به دستش خورد، دیگری در گلویش فرو رفت. سر ریکارد از زین به پایین افتاد و بر روی پل در گذشت، در حالی که خون از دهانش بیرون میزد و سخنان آخرش را نامفهوم میکرد. سر ریکارد تا آخرین لحظه پسرک را که قسم خورده بود تا از او محافظت کند را رها نکرده بود تا آنکه زن رختشویی به نام ویلو پاوند-استون پرنس گریان را از میان بازوانش بیرون کشید.هر چند با کشتن شوالیه و گرفتن پسرک، مردم نمیدانستند با جایزهشان چه کنند. ملکه رینیرا پاداش بسیاری برای بازگشت او قرار داده بود، اما کینگزلندینگ فرسنگها دورتر بود. ارتش لرد هایتاور نزدیک بود. شاید آنها حتی پول بیشتری پرداخت میکردند. وقتی یکی پرسید که اگر جایزهی پسر زنده و مرده یکی بود چه، ویلو پانداستون میلور را محکم تر در آغوش گرفت و گفت هیچکس حق ندارد به پسر جدید او آسیب بزند (ماشروم میگوید که آن زن هیولایی بود که اندازهی سی سنگ وزن داشت، سادهلوح و نیمهدیوانه بود و نامش را با کوباندن لباسهایی که در رودخانه میشست به دست آورده بود.) سپس اسلای آمد و از میان جمعیت عبور کرد، او در حالی که در خون اربابش غرق شده بود، مدعی شد که پرنس متعلق به اوست، زیرا او تخم اژدها را پیدا کرده بود. کمانداری که تیرش سر ریکارد تورن را از پای درآورده بود نیز مدعی چنین چیزی شد. سپس آنها با هم بحث کردند، بر سر یکدیگر فریاد زدند و بر بالای جسد شوالیه یکدیگر را هل دادند. با حضور افراد بسیاری بر روی پل، غافلگیرکننده نیست که روایات متعددی از سرنوشت میلور تارگرین به دستمان رسیده است. ماشروم میگوید که ویلو پاند_استون پسر را آنقدر محکم به خود فشرد که کمرش را شکست و او را له کرد. سپتون یوستاس به ویلو اشاره نمیکند. در روایت او، قصاب شهر پرنس را با ساطور به شش تکه تقسیم کرد تا تمامی کسانی که بر سرش دعوا میکردند یک تکه از او را بگیرند. داستان راستین استاد اعظم مونکان میگوید که پسر به دست مردم تکه تکه شد، اما نام و نشانی از آنان به میان نمیآورد.تمام چیزی که با قطعیت میدانیم این است که زمانی که بانو کسول و شوالیههایش سر میرسند و جمعیت را متفرق میکنند، پرنس مرده بود. ماشروم به ما میگوید که بانو به محض دیدن او رنگ از رخسارش میپرد و میگوید: « خدایان ما را به خاطر این نفرین خواهند کرد.» به دستور او اسلای و ویلو پاوند_استون و پسرک اصطبلبان از بخش میانی پل قدیمی به دار آویخته شدند، به همراه آنان مردی که صاحب اسبی بود که سر ریکارد از مهمانخانه دزدیده بود نیز اعدام شد. زیرا (به اشتباه) تصور شده بود که او به فرار تورن کمک کرده است. بانو کسول، جسد سر ریکارد را پوشیده در ردای سفیدش به همراه سر پرنس میلور به کینگزلندینگ فرستاد. تخم اژدها نیز به لرد هایتاور در لانگ تیبل فرستاده شد، به امید آنکه این تخم کمی از خشمش بکاهد.ماشروم که ملکه را دوست داشت، به ما میگوید وقتی سر کوچک میلور در مقابل رینیرا قرار گرفت، در حالی که بر روی تختآهنین نشسته بود، به گریه افتاد. سپتون یوستاس که علاقهی زیادی نداشت، در عوض میگوید که او لبخند زد و دستور به سوزاندن سر داد، زیرا او از خون اژدها بود. با اینکه برای مرگ پسر اعلامیهای رسمی صادر نشد، اما خبر مرگ او در شهر پیچید. و در عرض مدت زمانی کوتاه، داستان دیگری روایت شد، داستانی که در آن ملکه رینیرا دستور داده بود تا سر شاهزاده را داخل یک لگن توالت به مادرش، ملکه هلینا بدهند. با اینکه این داستان واقعیت نداشت، به سرعت ورد زبان تمامی ساکنین کینگزلندینگ شد. ماشروم این داستان را کار کلاب فوت میداند: «مردی که زمزمهها را ساکت میکند، میتواند آنها را نیز پخش کند.»پایان.کتاب آتش و خون#خاندان_اژدها#کتاب#سریال #HOTD @westerosir


