خلاصه عمر یک آشناسالها امام جماعت مسجدِ کوچهپسکوچههای محله بودم؛ جایی که اذانِ صبحم، مادران را…
انتشار: 2026/06/21 05:37 UTC
خلاصه عمر یک آشناسالها امام جماعت مسجدِ کوچهپسکوچههای محله بودم؛ جایی که اذانِ صبحم، مادران را برای بیدار کردن فرزندانشان بهانه میشد و نمازِ مغربم، مرزِ پایانِ روزِ کارگرانِ خسته. به بچههایشان قرآن و احکام دینی یاد دادم، بر تابوتِ عزیزانشان که گاهی با بویِ گلاب و گاهی با بویِ فقر میآمد، نماز خواندم، عقدِ دخترانشان را با اشک شوق مادران جاری کردم و در شبِ عروسی و روزِ تشییع، کنارشان بودم؛ انگار عضوی از خانوادهشان. اما روزی که یکی از عزیزانم، به بیماریِ سختی گرفتار شد که درمانش آزمایشهای گرانقیمت نیاز داشت، به یکی از مسئولان مسجد گفتم: «میشود حقوقِ دو ماهِ پیشرو را یکجا بدهید؟» نگاهم کرد، انگار نه یک امام ، که یک زیاده خواه حق به جانب ، پاسخش با لبخندی خشکید: «ماموستا ! اینجا مسجد است، نه بانک.» در آن لحظه نه از ردِ درخواستم، که از این همه سالِ همسفرهای و همنفسِ بودنم با همان مردم، تلخترینِ لحظات عمرم را چشیدم.مدتی بعد، همان مسئول با تبو تابِ عجیبی اعلام کرد که میخواهند مسجد را با فرشهای نفیسِ مفروش کنند. پول هنگفتی هزینه شد، عکسها در شبکههای اجتماعی پیچید و همه از این عملِ خیرِ چشمگیر تعریف کردند. اما من، در خلوتِ اتاقِ خانه کوچک مسجد، به عزیزم فکر میکردم که روی تختِ بیمارستان، با چشمانی که امیدِ درمان داشت، منتظرِ پولی بود که هیچکس به امامِ مسجد قرض نداد. در دلم گفتم: «کسی که این همه برای فرشهای مسجد سنگتمام میگذارد، چرا درمانِ کسی که سالها خاکِ همین مسجد را با پیشانیِ سجادهاش عطرِ خدا کرده، برایش دغدغه نیست؟» با قرض و قوله هزینه را فراهم کردم؛ اما شبها که از بیمارستان برمیگشتم و صدایم برای اذان میلرزید، میدانستم که این مردم، امامشان را فقط در قابِ محراب و برای نیازشان میبینند، نه در قابِ یک انسانی که مانند خودشان بیمار، مقروض و درمانده است. غافل از اینکه پشتِ هر «اللهاکبرِ» بلندِ من، چه آههای کوتاهی در سینه پنهان است.ماهها بعد، در آستانهٔ عید، پسرم را در آغوش گرفتم و گفتم: «عیدی امسال لباس نو میپوشی، قول میدهم برایت بخرم .» یک دست لباس ساده برایش خریدم و در بازار، او را بغل کردم و خندیدم. فردای آن روز، یکی از نمازگزارانِ همیشگی مرا در کوچه دید و با نیشی کنایهآمیز گفت: «ماموستا ! انگار اوضاع شما این روزها گلوگشت است؛ خریدِ عیدی هم راه انداختید!» لبخند زدم، اما در همان لبخند، دلم چون شیشهٔ شکستهای خُرد شد. او نمیدانست که آن لباس را با نرخِ بهرهٔ دلتنگیِ پسرکم خریدم و کیفِ خریدم پر از قبضِ بدهیهایی بود که هیچکس ندید. مردم گمان میکنند امامِ مسجد از جنسِ همان فرشهای نو است؛ بینیاز از نان، بیرنج از بیماری، بیدرد از فقر. غافل از اینکه من نیز شبیهِ همان پیرمردی هستم که پشتِ سرم نماز میخواند؛ با همان اندوه، همان نیاز و همان امیدِ واهی. اما فرق من با او این است که او میتواند گریهاش را پنهان کند، ولی من باید حتی در تبِ دلتنگی، صدایم برای نماز، استوار باشد.اما روزی رسید که مسئولان و معتمدین بدون هیچ خطایی، بدون هیچ شکایتی، فقط به این دلیل که «سلیقهها عوض شده»، تصمیم گرفتند امامِ جدیدی بیاورند. نه از من خلافی دیده بودند، نه کوتاهی در نماز، نه غیبتی در محراب؛ فقط نظرِ چند نفر تغییر کرده بود. همانها که روزی دستِ پسرم را میبوسیدند و میگفتند «آقا! دعا کنید بچههامون مانند این فرشته راه رو پیدا کنن»، حالا با کمترینِ مهلت، گفتند: «یک هفته فرصت داری منزل را تخلیه کنی.» آن شب، تمامِ سالها مثل فیلمی تیره در چشمانم چرخید؛ هزاران اذانی که در سرمایِ سحر خوانده بودم و نفسم به صورتِ بخار فرو مینشست، هزاران جنازهای که تشییع کردم و خاکِ گورستان به عمامهام چسبید، هزاران جشن و شادی که با دستِ من به محضر خدا رسید. حالا همان مسجد، حتی یک هفته را برایم زیاد میدانست. صبحِ روزِ آخر، موقعِ نمازِ فجر، وقتی گفتم «اللّهاکبر»، صدایم لرزید؛ نه از سرما، که از غربتِ تمامِ این عمرِ وقفشده. نماز تمام شد و مردم، مثلِ همیشه، با عجله به خانههای گرمشان رفتند؛ اما من با تمامِ وجود درک کردم که در میانِ همین جماعتِ همیشهحاضر، تنهاترینِ آدمِ مسجد، خودِ امام مسجد است؛ کسی که همه پشتِ سرش میایستند، اما هیچکس پشتِ او را نمیگیرد. قدرِ این وقف شدگان را بدانیم؛ که آنها در روشناییِ محراب، غریبترینِ غریبهای این دیارند.خلاصه عمر یک آشنا. 😢😢👌👌👌👌👌👌👌 درد ودل یکی از ماموستاهایی کردستان


