#کتاب #ترجمه #آتش_و_خون🔹شاهزادهای که پادشاه شد (صعود جهیریس اول)🔸بخش دهمدر آنسوی مملکت در باراند…
انتشار: 2026/07/23 09:50 UTCدریافت: 2026/08/01 00:07 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/01 00:07 UTC
#کتاب #ترجمه #آتش_و_خون🔹شاهزادهای که پادشاه شد (صعود جهیریس اول)🔸بخش دهمدر آنسوی مملکت در بارانداز پادشاه، جهیریس و مشاورانش در مورد چگونگی رفتن به اولدتاون با وجود این معضل به بحث و گفتگو پرداختند. شاه جوان و خواهرانش، رینا و آلیسان، اژدها داشتند، و بعضی نیز فکر میکردند که بهترین راه مقابله با سپتون مون همان بود که اگان فاتح و خواهرانش، با دو پادشاه دیگر در جنگ کشتزار آتش کردند. جهیریس تمایلی به انجام چنین کشتاری نداشت، و مادرش ملکه آلیسا نیز آن را مطلقاً قدغن کرده بود، به آنها سرنوشت رینیس تارگرین در اقلیم دورن را یادآوری میکرد. دست پادشاه لرد روگار با بیمیلی خاصی گفته بود که او همراه با لشکرش به سمت اقلیم ریچ رفته و پیروان سپتون مون را به زور متفرق خواهد کرد...بااینوجود به این معنی بود که سربازان طوفان و هرچه نیرو که بتواند جمع کند را به مصاف لردها رووان و اوکهارت، شوالیهها و سربازانشان و همچنین برادران گدا بفرستد. محافظ گفته بود،"پیروز میشویم، ولی نه بدون تلفات."احتمالا خدایان داشتند گوش میدادند، زیرا درحالیکه پادشاه و مشاورانش در بارانداز پادشاه در حال بحث بر روی چگونگی حل این مسئله بودند مشکلشان به طریقی غیر منتظره حل شد. خورشید غروب کرده بود که سپتون ماه، خسته از یک روز موعظه، برای خوردن شام به چادرش بازگشت. مثل همیشه برادران گدایش، مردانی تبر به دست و بزرگ با ریشهایی بلند، از وی محافظت میکردند، ولی وقتی که زنی جوان به همراه تُنگی از شرابی که آرزو داشت در ازای کمکش به سپتون بدهد در چادر سپتون حضور یافت، وی را فوراً به چادر راه دادند. آنها خوب میدانستند که زن چه کمکی میخواهد.زمان زیادی نگذشته بود، گاه صدای خندههای بلند سپتون مون از درون چادر میآمد، ولی پس از آن ناگهان، صدای ناله و جیغ زن آمد، پس از آن نیز صدای فریادی از روی خشم آمد. چادر خراب شد و پس از آن زن، نیمه برهنه و پابرهنه، از آن بیرون پرید متحیر و وحشتزده پیش از اینکه برادران گدا به فکر متوقف کردن وی بیوفتند پا به فرار گذاشت. سپتون مون نیز لحظهای بعد از چادر خارج شد، برهنه، با داد و بیداد و غرق در خون. گردنش را گرفته بود، خونی که از زخم در گردنش از کنار انگشتانش روانه شده بود از ریشش چکه میکرد.گفته شده سپتون ماه تلوتلو خوران نصف کمپ را در نوردید، در تعقیب آن فاحشهای که وی را زخمی کرده بود به هر آتشی که در اردوگاه روشن بود سرک میکشید. در آخر حتی با آن جسم نیرومند نیز از پا افتاد؛ درست در زمانی که پیروانش شیونکنان دورش جمع شدند غش کرد و مرد. هیچ اثری از قاتلش پیدا نشد، در سیاهی شب ناپدید شده بود، هرگز نیز دیده نشد. برادران گدای خشمگین اردوگاه را برای یافتن وی به مدت یک روز و یک شب زیر و رو کردند، به هر چادری سر میزدند، تعداد زیادی از زنان را دستگیر کردند، و هر مردی که در مقابلشان میایستاد را کتک میزدند...ولی چیزی در اردوگاه نیافتند. محافظان سپتون مون حتی بر روی اینکه قاتل چه شکلی بود نیز با یکدیگر توافق نداشتند.#rokh 🔥⚔❄️@winterfellir


