#کتاب #ترجمه #آتش_و_خون🔹سال سه عروس (سال ۴۹ پس از فتح)🔸بخش هجدهماین قصور اهمیت بسیاری داشت زیرا و…
انتشار: 2026/08/18 08:32 UTCدریافت: 2026/08/18 08:55 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/18 08:55 UTC
#کتاب #ترجمه #آتش_و_خون🔹سال سه عروس (سال ۴۹ پس از فتح)🔸بخش هجدهماین قصور اهمیت بسیاری داشت زیرا وقتی که لرد روگار و ملکه آلیسا با تاخیر از بارانداز پادشاه سوار بر یک کشتی جنگی، همراه با تعدادی شوالیه، چهل سرباز، سپتون متیوس و استاد اعظم بنیفر که با گزارشاتش اطلاعات بسیاری از آنچه در آن زمان رخ داده است به ما داده است، به آنجا آمدند.جهیریس و آلیسان در حالیکه دستان یکدیگر را گرفته بودند درون دروازههای قلعه از آنها استقبال کردند. گفته شده ملکه آلیسا وقتی آنها را دیده شروع به گریستن کرده است. او گفته بود،"شما بچههای احمق، نمیدونید چیکار کردید."پس از او سپتون متیوس شروع به صحبت کردن کرد، با صدایی بلند پادشاه و ملکه را سرزنش میکرد و پیشگویی کرد که این عمل شنیع دوباره کل وستروس را در جنگ غوطهور خواهد کرد، استاد اعظم بنیفر به ما گفته است که صورت سپتون متیوس در زمان غرولندهایش سرخ و متورم شده بود و آب دهانش از لب و لوچهاش آویزان شده بود،"از مناطق مرزی دورن تا دیوار این ازدواج بین محارم را عملی کفرآمیز خواهند پنداشت، و همه پسران مذهبی که از مادر و پدر(دو چهره از هفت چهره خدایان هفت) پیروی میکنند شما را مانند آنچه که هستید گناهکار خواهند دانست و محکومتان خواهند کرد."جهیریس آشتیدهنده به درستی در تاریخنامههای هفت پادشاهی بعنوان فردی آرام و حتی خوشاخلاق شناخته میشود، ولی به هیچکس اجازه نخواهد داد فکر کند که خون تارگرینها در رگهایش جریان ندارد. پس از آن به آنها نشان داد. وقتی که سپتون متیوس برای لحظهای ساکت شد پادشاه گفت،"اگه کسی هم قرار باشه سرزنشم کنه اون مادرمه نه تو. حواست باشه داری چی میگی، چاقالو. اگه یک کلمه دیگه حرف بزنی، دهنتو به هم میدوزم."سپتون متیوس سکوت کرد.ترساندن لرد روگار به این راحتی نبود. رک و راست پرسید که اعمال ازدواج کامل شده است یا نه."راستشو به من بگید سرورم. اتفاق خاصی افتاده یا نه؟"پادشاه پاسخ داد،"نه اون هنوز خیلی کوچیکه."پس از آن لرد روگار لبخند زد."شما هنوز ازدواج نکردید."برگشت و رو کرد به شوالیههایی که از بارانداز پادشاه وی را همراهی کرده بودند."این بچهها رو با ملایمت از هم جدا کنید. شاهدخت را تا برج اژدهای دریا همراهی کنید و اونو همونجا نگه دارید. اعلیحضرت هم باید همراه ما به قلعه سرخ برگرده."ولی به محض اینکه افرادش جلو آمدند، هفت شوالیه گارد شاهی جهیریس برخواسته و شمشیرهایشان را از غلاف بیرون کشیدند. سِر گیلز موریگن هشدار داد،"از این جلوتر نیاید، هرکی جرئت کنه پادشاه و ملکه مارو لمس کنه همین امروز میمیره."لرد روگار ترسید. دستور داد،"شمشیرتون رو غلاف کنید و کنار بایستید، فراموش کردید من دست پادشاهم؟"سَم ترش پیر پاسخ داد،"بله، ولی ما گارد شاهی هستیم، نه گارد دست پادشاه، و این جوون روی اون تخت میشینه نه تو."روگار باراتیون خشمگین شده و اینگونه پاسخ سِر سامگود را داد،"شما هفت نفرید. پنجاه نفر پشت سر من هستند، یک کلمه بگم تیکه تیکهتون میکنن."پِیت جوان درحالیکه داشت نیزهاش را تکان میداد پاسخ داد،"شاید بتونید مارو بکشید، ولی خودت اولین نفری میشی که میمیره، سرورم، حاضرم روش شرط ببندم."اگر ملکه آلیسا در آن لحظه صحبت نکرده بود معلوم نبود چه اتفاقی می افتاد،"به اندازه کافی مرگ دیدم، هممون دیدیم. شمشیرهاتون رو بندازید آقایون. چیزیه که شده، و الانم باید باهاش کنار بیایم. خدایان به مملکت رحم کنند."رو کرد به فرزندانش،"ما با آرامش اینجارو ترک میکنیم. هیچکس حق نداره از اتفاقاتی که اینجا افتاده حرفی بزنه."پادشاه جهیریس خواهرش را به سوی خود کشید و وی را در آغوش گرفت،"همونجور که دستور دادید مادر. ولی فکر اینکه این ازدواج رو بهم بزنید رو از سرتون بیرون کنید. ما حالا یکی هستیم، و نه انسانها و نه خدایان نمیتونن مارو از هم جدا کنن."عروس تایید کرد،"هیچوقت، حتی اگه منو به آخر دنیا بفرستید و منو به عقد پادشاه ماسووی یا لرد گری ویست دربیارید، سیلوروینگ همیشه منو پیش جهیریس برمیگردونه."پس از آن در حالیکه همگان داشتند تماشا میکردند روی انگشتان پایش ایستاد و رو کرد به پادشاه، و جهیریس با تمام وجود آلیسان را بوسید.*#rokh🔥⚔❄️@winterfellir



