به جانان زنده ام تا عشقِ جانان دارم اندر دل نخواهم مُرد چون با دل برم اين عشق اندر گِلحياتِ جسمِ هر…
انتشار: 2026/06/23 00:10 UTCویرایش: 2026/08/01 00:07 UTCدریافت: 2026/08/15 02:46 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 02:46 UTC
به جانان زنده ام تا عشقِ جانان دارم اندر دل نخواهم مُرد چون با دل برم اين عشق اندر گِلحياتِ جسمِ هر نفسی به جان و دل بوَد امّا ندارد غيرِ صاحبدل حياتِ جانِ صاحب دلبه صورت صورتِ آدم بوَد اَبناب آدم را ولی فرق است در معنی ميانِ عالم و جاهلگشودَم چشم چندی تا شناسم حق و باطل را چو حق را يافتم، شد ديدِ باطل ديدنم باطلچنان مشكل بوَد صاحبدلان را غيرِ حق ديدن كه آسان ديدنِ حق نزدِ غيرِ اهلِ حق مُشكلبه تيغم می كُشد در خون و هر دَم آرزو دارم كه باز آغشته در خون گردم از شمشيرِ اين قاتل به هر گامی دلا بردار كامی تا سرِ كويش كه ناكامی است پيمودَن طريقِ عشقِ مُستعجلجهان جز نقد حالی نيست درياب از جهان حالیكه باشد نزدِ عارف حالِ ماضی حالِ مُستقبلتو از ماء حقيقت در حقيقت زنده ائ ای دل و ليكن چون نباتی از حياتِ خويشتن غافلبه خود بر گرد و خود با جلوة خود عشقبازی كن مرو بيهوده ليلی را چو مجنون از پیِ محملتو موسومی به عاشق ليک معشوقی بذاتِ خود به جز اسمی ترا با دوست نَبوَد در ميان حايلزِ نقصان است كآدَم غيرِ خود معشوقِ خود بيند كه خود را عاشق و معشوق بيند عارفِ كاملسفر كن از هوای خويش و در ملکِ دلم بنشين كه در سير وسلوک اينجاست ما را آخرين منزلاگر حق را مريدی، از مرادِ خويشتن بگذر برو در نامرادی كن مرادِ خويش را ..... حاصل✍ ؛ رضا زارعی "شعری از کتاب بهار"@xilvan