داغِ سمنشعر ✍ ؛ رضا زارعی ..... قروهاجرا 🎤 ؛ بهارشعری از کتاب تقدیس@xilvan
انتشار: 2026/06/24 23:44 UTCدریافت: 2026/08/15 02:46 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 02:46 UTC
داغِ سمنشعر ✍ ؛ رضا زارعی ..... قروهاجرا 🎤 ؛ بهارشعری از کتاب تقدیس@xilvan
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 0 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — اشعار « رضا زارعی » قروه
چه شعری رو کنم امشب نشاند جای رفتن رانماند در "هجا"هایش ، صدای پای رفتن راتو را از ذهنِ اشعارم چگونه پاک خواهم کردکه پای ایستای " جان " ، ندارد نای رفتن رابه پیچ و تابِ گیسویت، گره خورده نفسهایم"رهایی" کی بشوراند ، خرابی های رفتن رادمِ میخانه ی چشمت خیال آبادِ ذهن ماستنه مستی "تن" بمیراند ، نه وانفسای رفتن راشده حالِ دلم بدتر ، ز آن ناقوس صبحِ مرگتحمل کی توانم کرد ، "جفا" در طای رفتن را✍ ؛ رضا زارعی ..... قروه"شعری از کتاب پاییز در من"@xilvan
ما واژه های دردیم ، " درد " آشنا نداریمویرانِ دستِ حزنیم ، وقتِ عزا نداریمخورشیدِ من کجایی ، سرما کلافه ام کردبی سایبان تر از هم ، گویی بنا نداریم !مستی که میخورد می! آب ازسرش گذشتهغرقِ دو جامِ چشمیم ، خوفِ شنا نداریمدرمان نگشته هائیم ، صعب العلاجِ دائمباده نشینِ " ماتم " ، گویی دوا نداریمقدِّ " قصیده "هامان ، تا به فلک رسیدهشاد از سکوتِ عشقیم ، قصدِ صدا نداریم!عمری ست خواهشم را دستِ قضا سپردمغش رفته های مرگیم ، لطفِ خدا نداریم !"دارا"ی قصه هایم ! ، صبرِ ندارِ من بین !جانت سلامت ای عشق ، میلِ خطا نداریمیا " غافر الخطایا " ، کو لیلة الوصالت؟!ما "وصله" های بختیم ، فعلِ جدا نداریم✍ ؛ رضا زارعی ..... قروه"شعری از کتاب تقدیس"@xilvan
بر آمد "ماهِ من" امشب درونِ سیلِ افکارمجهانا ! جان به لب آمد از این بیدادِ بسیارمنقاب افکند ماتم در ، سکوتِ وحشتِ دیوارز داغِ " فاصله " مُرده ، توانِ شرحِ اجبارمز صنعِ " میمِ " ماتم تا ، غمِ حق الیقینِ منچه صبری لازم الاجرا به چندین سال تکرارم !؟که در بازارِ دلبازان ، دلت را باختن حتمی ستخوشا در گوشه ی عزلت ، به داغِ او گرفتارمشدم از غایت مستی ، بری از هر چه هستم من" الا یا ایها الساقی " ، چه بد محتاجِ اقرارمبه شوق دیدن رویش ، تحمل ذوق مرگم کرد !خدایا ... جان به لب آمد ، از این بیداد بسیارم✍ ؛ رضا زارعی ..... قروه"شعری از کتاب پاییز در من"@xilvan
دیدی نمی کوشد " مرا " فصلِ رسیدن ؟!درمانِ هجرانِ " تو " را اسرار ........ بدتر" تاوانِ " ناپیدای " زنجیرِ " دلم را .....تن میدهد بر مرگِ تن ، انگار ........ بدترمستانگیِ ، " پُر " ز آهم ، شد " فراهم "شرحِ " گناهِ " گفته را ، اقرار ........ بدترمی گفت با " من " در خفا حسِ غریبیتاخورده ی " ماتم سرا" ، انکار ........ بدترگمگشته ام ، در " حجمِ " ، بی آرامشی هاهستم ولی درمانده در ، اجبار ......... بدتردر "لابهلای" خاطراتِ ، خوبِ با " تو "حال " مرا " بدتر کند ، هربار ......... بدترمستِ سراپا " غصه " و "غرقِ" سکوتمدر جامِ " دردآلودِ " یک ، گفتار ....... بدتر !وقتِ هجومِ " گریه " ها بر داغِ صبرمطعمِ " جهنم " می دهد ، بسیار ........ بدترمسند نشینِ " تاج" و "تختِ" این عذابمدر " لاجرم " های پس از ، آزار ........ بدترچون دل بریدن میوه ی دلبر شدن هاستغم می کُشد من را ولی ، دلدار ........ بدترگر چه صبوری مرهمِ ، " دردِ " فراق استبر "من" هزارَش می دهد ، افکار ..... بدترظرفِ مرا بشکسته "لیلی" ، داستان است !"دردِ" شکستن میکُشد ، معمار ...... بدترکلِ طبیبان " نسخه "ی تجویز دارند !تاوانِ " بستر " می دهد ، بیمار ......... بدتردیدی نمی کوشد مرا ، فصلِ رسیدن ؟!درمانِ هجرانِ " تو " را اسرار ......... بدتر✍ ؛ رضا زارعی ..... قروه"شعری از کتاب ثلث مرداد"@xilvan
نگو که حالِ دلت چرا رو به راه نیستامان از وعده ی دلبری که تکیه گاه نیستنه عمر کوته ما دید و نه آرزوی وصالطریقِ بندگی ما در ، بختِ سیاه نیستچقدر غصه به سینه ام نشسته خدا داندروالِ متنِ درونم ........ غیرِ آه نیستحدیثِ غیر تو را من به گور میبرم یقینکه راه رفته برای دلم اشتباه نیستبه یوسف خریدنِ خلق عادت کرده فلکبرده ی خانزادِ تو گشتن که گناه نیسترحمتِ واسعه ی خدا، جهاتِ قبله ی قلبمسرت سلامت که غیرِ " تو " شاه نیست✍ ؛ رضا زارعی ..... قروه"شعری از کتاب پاییز در من"@xilvan
به جانان زنده ام تا عشقِ جانان دارم اندر دل نخواهم مُرد چون با دل برم اين عشق اندر گِلحياتِ جسمِ هر نفسی به جان و دل بوَد امّا ندارد غيرِ صاحبدل حياتِ جانِ صاحب دلبه صورت صورتِ آدم بوَد اَبناب آدم را ولی فرق است در معنی ميانِ عالم و جاهلگشودَم چشم چندی تا شناسم حق و باطل را چو حق را يافتم، شد ديدِ باطل ديدنم باطلچنان مشكل بوَد صاحبدلان را غيرِ حق ديدن كه آسان ديدنِ حق نزدِ غيرِ اهلِ حق مُشكلبه تيغم می كُشد در خون و هر دَم آرزو دارم كه باز آغشته در خون گردم از شمشيرِ اين قاتل به هر گامی دلا بردار كامی تا سرِ كويش كه ناكامی است پيمودَن طريقِ عشقِ مُستعجلجهان جز نقد حالی نيست درياب از جهان حالیكه باشد نزدِ عارف حالِ ماضی حالِ مُستقبلتو از ماء حقيقت در حقيقت زنده ائ ای دل و ليكن چون نباتی از حياتِ خويشتن غافلبه خود بر گرد و خود با جلوة خود عشقبازی كن مرو بيهوده ليلی را چو مجنون از پیِ محملتو موسومی به عاشق ليک معشوقی بذاتِ خود به جز اسمی ترا با دوست نَبوَد در ميان حايلزِ نقصان است كآدَم غيرِ خود معشوقِ خود بيند كه خود را عاشق و معشوق بيند عارفِ كاملسفر كن از هوای خويش و در ملکِ دلم بنشين كه در سير وسلوک اينجاست ما را آخرين منزلاگر حق را مريدی، از مرادِ خويشتن بگذر برو در نامرادی كن مرادِ خويش را ..... حاصل✍ ؛ رضا زارعی "شعری از کتاب بهار"@xilvan