#داستان_کوتاه چون اهل قَرَن از کوفه بازگشتند اویس را حرمتی و جاهی پدید آمد در میان ایشان.سرِ آن نمی…
انتشار: 2026/07/10 16:59 UTC
#داستان_کوتاه چون اهل قَرَن از کوفه بازگشتند اویس را حرمتی و جاهی پدید آمد در میان ایشان.سرِ آن نمیداشت، از آنجا بگریخت و به کوفه شد و بعد از آن کسی او را ندید الا هَرِم بن حیّان رضی الله عنه.هرم گفت:چون آن حدیث بشنودم که درجۀ شفاعت اویس تا چه حدّ است آرزوی دیدن وی بر من غالب شد. به کوفه رفتم و او را طلب کردم تا وی را بازیافتم.برکنار فرات وضو میکرد و جامه میشست وی را بشناختم که صفتِ او شنیده بودم.سلام کردم و جواب داد و در من نگریست. خواستم تا دستش فراگیرم، دست نداد.گفتم: رَحِمَکَ الله یا اُوَیسُ و غَفَرلک [ای اویس، خدا بر تو ببخشاید و تو را بیامرزد]،چگونه ای؟گریستن بر من افتاد از دوستی وی و از رحمت که مرا بر وی آمد از ضعیفی حال وی.اویس نیز بگریست. گفت وَ حیّاکَ الله یا هَرِمَ بن حَیّانَ ترجمه [خداوند عمرت دراز گرداند ای هرم]،چگونه ای یا برادر من و تو را که راه نمود به من؟گفتم نام من و پدر من چون دانستی؟و مرا به چه شناختی هرگز نادیده؟گفت: نَبَّأَنِی العَلیمُ الخَبیرُ... ترجمه [آنکه هیچ چیز از علم و خبر وی بیرون نیست مرا خبر داد] و روح من روح تو را بشناخت که روح مومنان با یکدیگر آشنا باشد، اگر چه یکدیگر را ندیده باشند.گفتم مرا چیزی روایت کن از رسول علیه السلام. گفت من وی را درنیافته ام، اخبار وی از دیگران شنیده ام و نخواهم که راه حدیث بر خویش گشاده کنم. و نخواهم که محدث و مفتی و مذکِّر باشم که مرا خود شغل هست که بدین نمیپردازم.گفتم آیتی بر من خوان تا از تو بشنوم.پس دست من بگرفت و گفت:أعوذُ بالله مِن الشَّیطان الرَّجیم و زار بگریست.پس گفت چنین میگوید خدای جل جلاله: وَ ما خَلَقتُ الجِنَّ و الإِنسَ الّا لِیَعبدونِ[جنیان و آدمیان را نیافریدم مگر تا مرا بپرستند / ذاریات، 56] وَ ما خَلَقنا السَّموات و الأَرضَ و ما بَینَهُما لاعِبینَ ما خَلَقناهُما إلّا بالحَقّ ولکِنَّ أکثَرَهُم لایَعلَمونترجمه[ما آسمانها و زمین و آنچه را میان آنهاست به بازی نیافریدیم؛ ولی بیشترشان نمیدانند]،تا اینجا که: إنَّهُ هُوَ العَزیزُ الرّحیم، برخواند. آنگاه یک بانگ بکرد.پنداشتم که عقل ازو زایل شد.پس گفت: ای بُسر حیّان، چه آورد ترا اینجا؟گفتم تا با توانس گیرم و به تو بیاسایم. گفت من هرگز ندانستم که کسی خدای را بشناخت و به هیچ چیز دیگر انس تواند گرفت و به کسی دیگر بیاسود. هَرِم گفت مرا وصیتی کن.اویس گفت مرگ را زیر بالین دار، چون که بخفتی و پیش چشم دار، که برخیزی؛ و در خُردیِ گناه منگر، در بزرگی آن نگر که در وی عاصی شوی که اگر گناه خرد داری، خداوند را خرد داشته باشی و اگر بزرگ داری خداوند را بزرگ داشته باشی.هَرِم گفت کجا فرمایی که مقام کنم.گفت به شام.گفتم آنجا معیشت چگونه بوَد؟اویس گفت: أُفٍّ لِهذِهِ القلوب قَدخالَطَها الشّکُ و لاتَنفَعها الموعظه ترجمه [اف از این دلها که شک برو غالب شده است پند نپذیرد].گفتم مرا وصیتی دیگر کن.گفت یا بُسر حیان، پدرت بمرد، آدم و حوا بمرد، نوح و ابراهیم خلیل بمرد، موسی عمران بمرد، داود خلیل خدای بمرد، محمّد رسول الله بمرد، ابوبکر خلیفه وی بمرد،عمر برادرم بمرد و دوستم بمرد واعُمَراه، واعُمَراه.گفتم رَحِمَک الله، عمر نمرده است.گفت حق تعالی مرا خبر داد از مرگ وی.پس گفت: من و تو از جملۀ مردگانیمو صلوات داد و دعایی سبک بگفت و گفت وصیّت این است که کتاب خدای و راه اهل صلاح فراپیش گیری، یک ساعت از یاد مرگ غافل نباشی و چون با نزدیک قوم و خویش رسی ایشان را پند ده و نصیحت از خلق خدای باز مگیر، یک قدم پای از موافقتِ جماعت کشیده مدار که آنگاه بی دین شوی و ندانی و در دوزخ افتی.و دعایی چند بگفت و گفت رفتی یا هَرِم بن حیّان، نیز نه تو مرا بینی و نه من تو را و مرا به دعا یاد دار که من نیز تو را یاد دارم و تو از این جانب برو تا من از آن جانب بروم.گفت خواستم تا یک ساعتی با وی بروم، نگذاشت و بگذشت و میگریست و مرا به گریستن آورد. من از قفای او مینگریستم تا به کوی فروشد و نیزش از آن پس خبری نیافتم و گفت بیشتر سخن که با من گفت، از امیرین بود فاروق و مرتضی رضی الله عنهما.ذکر اویس قرنی رضی الله عنه 📘تذکره الاولیا عطار نیشابوری