#نظام_سلطانی اگرچه برخی نظامهای سلطانی دوره هایی از رشد اقتصادی قابل ملاحظه را تجربه کرده اند، اما…
انتشار: 2026/08/16 16:32 UTCدریافت: 2026/08/18 08:00 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/18 08:00 UTC
#نظام_سلطانی اگرچه برخی نظامهای سلطانی دوره هایی از رشد اقتصادی قابل ملاحظه را تجربه کرده اند، اما در دراز مدت شخص گرایی و فساد نظام سیاسی بر توسعه اقتصادی تأثیر منفی میگذارد. به بیان وبر: در پاتریمونیالیسم دامنه گسترده ای برای خودسری واقعی و بیان هوسهای…#نظام_سلطانیبرخی فرمانروایان نظام های سلطانی چیزی را به وجود می آورند (یا نویسندگانی را وا داشته اند که به وجود آورند) که دوست دارند آن را «ایدئولوژی» بنامند.اما تنها کافی است به جاذبه ی نداشته ی این ایدئولوژیها (برای روشنفکرانی که تحت حاکمیت آنها نیستند، برای جوانان و دانشجویان) بیاندیشیم تا فقدان هر چیزی را که اندک شباهتی به ایدئولوژی داشته باشد، درک کنیم. هیچ کسی که تابع حاکمیت آنها نباشد (و نه حتی بیشتر حامیان آنها) این تلاشهای ایدئولوژیک را جدی تلقی نمی کنند. آنها «شبه ایدئولوژی» هستند.
پستهای تلگرام — یادها
#نظام_سلطانی برخی فرمانروایان نظام های سلطانی چیزی را به وجود می آورند (یا نویسندگانی را وا داشته اند که به وجود آورند) که دوست دارند آن را «ایدئولوژی» بنامند. اما تنها کافی است به جاذبه ی نداشته ی این ایدئولوژیها (برای روشنفکرانی که تحت حاکمیت آنها نیستند،…#نظام_سلطانییکی از تفاوت های نظامهای سلطانی با نظامهای توتالیتر، این است که نظامهای سلطانی به گونه ای کاملاً ناهماهنگ بر جوامع خود اعمال سلطه می کنند. حوزه هایی از زندگی عمومی که برداشت منابع توسط گروه حاکم را تهدید میکنند (مانند مطبوعات) ممکن است تقریباً به همان اندازه که در نظامهای توتالیتر معمول است، کنترل شود. در حالی که حوزه های دیگر به حال خود رها میشوند. موافقت سوموزا با خودمختاری سرخپوستان ساحل اقیانوس اطلس نمونه ای از این رویکرد است. نظام های سلطانی مختلف درجات سرکوب متفاوتی اعمال می کنند؛ از شیوه های نسبتاً ملایم باتیستا گرفته تا پارانویای جنون آمیز نگوما، که مسئول مرگ حداقل پنجاه هزار نفر بود، یک سوم جمعیت کشورش را به تبعید فرستاد و روشنفکران کشور را به مقیاسی که تنها با خمرهای سرخ قابل مقایسه است، نابود کرد.
#سوسن_تسلیمی آقایی بود به اسم اسفندیاری که من هرگز در زندگی ام ندیده ام، اما همه همکارانم میآمدند و میگفتند: اسفندیاری با تو خوب نیست، میگه تو نباید تو این فیلم باشی! همین فیلم مادیان را هم میگفتند اسفندیاری میگوید تو نباید باشی! از این نوع رابطه های دوستی…#سوسن_تسلیمیموضوع باشو به نظر من رسید و با بهرام در میان گذاشتم. بهرام ابتدا گفت نه، من نمی سازم. یک جوری دلسرد شده بود. حتی به داریوش فرهنگ گفتم که بسازد، داریوش گفت به درد بیضائی میخورد. با ژکان هم تماس گرفتم، گفت چون مادیان را در همان محیط ساخته، ترجیح میدهد این سوژه را کار نکند. باز دوباره برگشتم به بیضائی و اصرار کردم. من یک طرح چند صفحه ای داشتم. بیضائی گفت خودت فیلمنامه را بنویس. گفتم نه، علاقه ای به فیلمنامه نوشتن ندارم. من همچنان اصرار کردم، اما میگفت فایده ای ندارد، اگر بنویسم هم ساخته نمیشود. سرانجام بیضائی نوشت و آن را به کانون برد. یکی دو روز بیشتر هم طول نکشید تا طرح را بنویسد. نوشتنِ بیضائی بی نظیر است. ساختار فیلمنامه و شخصیت پردازی را می شناسد و برای همین خیلی راحت و سریع میتواند بنویسد.بهرام بردش به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان. آقای زرین مدیر کانون بود و گفت که تصویب است، بروید و بسازید. خیلی سریع شروع شد. بهرام و گروهش به شمال رفتند و محل های فیلم برداری را انتخاب کردند و هم زمان هم بهرام فیلمنامه را مینوشت و دیالوگها را به من میداد تا به گیلکی ترجمه کنم. من این زبان را بلد بودم، چون زبان خانه ما بود و من با تعدادی از فامیلها از جمله مادر بزرگم که فارسی بلد نبود، گیلکی حرف میزدم. اما به هر حال از دوسالگی در تهران بزرگ شده بودم و فارسی حرف زده بودم. برای بازی در باشو شروع کردم به گیلکی حرف زدن تا دوباره همه چیز یادم بیاید. هربار که به شمال میرفتیم، می نشستم با روستاییهای آنجا گیلکی حرف می زدم.باشو در جایی فیلم برداری میشد که من محیطش را خوب میشناختم و زبانش را هم خوب میدانستم. صحنه بازار که من جنس میفروشم، مردم واقعاً فکر می کردند من فروشنده ام و هیچ تفاوتی نمی دیدند. یک دوربینهایی گذاشته بودند و مردم نمیدانستند از کی فیلم میگیرد. دوربین کارش را می کرد، کسی فکر نمی کرد من ارتباطی با دوربین دارم.
#سیروس_نهاوندی محمد علی حسینی: در زندان بودیم که خبر رسید رادیو مجاهدین ساواکی بودن سیروس را خبر داده است. و من بهت زده و حیران که چطور ممکن است؟ این همه لحظه لحظه ی عاشقانه؟ همه ی این تحلیلهایی که تحسین و تأیید همه ی این به خون خفتگان را در پی داشت؟ گریه…#سیروس_نهاوندیمحمد علی حسینی:کشمکش با خود بی حد بود و درماندگی، بی حساب. موضوع را با هم بندی ها در میان گذاشتم، نتیجه آن شد که صرف ملاقات، اشکالی ندارد.سعید حدائق به ملاقات آمد. گفت تنها چیزی که از ما خواستند تا آزادمان کنند، یک تعهد بود که ما دیگر فعالیتهای «خرابکارانه» نخواهیم داشت. و همه باید این کار را بکنند و بیایند بیرون، تا فعلاً به شکل یک شرکت تعاونی دور هم باشیم تا ببینیم چه خواهد شد؛ و تأکید که هیچ شرط دیگری ندارند و همه ی توضیحات بعدی راجع به اتفاقات، موکول است به بیرون آمدن از زندان. در ملاقات دوم به سعید حدائق گفتم که مینویسم، به شرط آن که به قول او همین دو کلمه باشد و به همان سرعت باشد و او قاطع گفت که چنین خواهد بود و من این را اعلام کردم. چند روز بعد رسولی مرا احضار کرد که: ها! پسر سید حمزه! ما میخواهیم تو ۱۸۰ درجه تغییر کنی! قول، نه آن بود که سعید حدائق گفته بود و تدبیر باید دیگر میشد. موضوع منتفی شد و باید در فکر دادگاه و محاکمه می بودم. از آقای دکتر کی منش (افسر بزرگوار و انسان منش ۲۵ سال زندان گذرانده ی سازمان نظامی حزب توده، و خود زمانی از بازجویان رکن ۲ و مسلط در امر حقوق و دادگاه نظامی و نیز اکنون دندانپزشک) برای مشورت یاری جستم. طی این مدت به بازپرسی رفته بودیم و من دفاع کرده بودم که «در اختناقی این چنین، راهی جز مبارزه نمیماند». دکتر کی منش مهربان و با آغوش باز پذیرفت که در امر دادگاه مشاور من باشد. با یاری او لایحه ی دفاع (این بار حقوقی، و نه ایدئولوژیک را) تنظیم کردم. دادگاه ۱۳ ماه پس از دستگری برگزار شد. تصمیم این بود که اگر دادگاه علنی نباشد، با این لایحه حقوقی دفاع کنم و اگر علنی بود، ادامه ی دفاع سیاسی را بگیرم. روز دادگاه که یکی دو غریبه را دیدم اعلام کردم که اگر دادگاه علنی است ما به گونه ی دیگری برخورد میکنیم. که آن دو نفر (یک خانم و یک آقا) را بیرون کردند. رئیس دادگاه نظامی شیراز سرهنگ تولایی بود. مرد وارسته ای بود و تا آن زمان در شیراز کسی بیش از شش سال نگرفته بود، حتی اسفندیار صادق زاده و دکتر احمد زرکش که مسلح دستگیر شده بودند و هر کدام شش سال گرفته بودند. ما ۱۸ نفر هم بین چهار و نیم تا یک و نیم سال زندان گرفتیم.
#سوسن_تسلیمی سربداران هم سانسور شده بود. علتش هم مشخص نبود. برخلاف همه دنیا که هر چیزی را روی کاغذ مینویسند و دست آدم میدهند، در ایران علت هیچ وقت مشخص و ثبت نمیشود. چون کسی نمی خواهد مسئولیت آن را بپذیرد. این را هم بگویم که آقای نجفی برخی صحنه ها را بدون…#سوسن_تسلیمیآقایی بود به اسم اسفندیاری که من هرگز در زندگی ام ندیده ام، اما همه همکارانم میآمدند و میگفتند: اسفندیاری با تو خوب نیست، میگه تو نباید تو این فیلم باشی! همین فیلم مادیان را هم میگفتند اسفندیاری میگوید تو نباید باشی! از این نوع رابطه های دوستی و دشمنی تا بخواهی در سینمای ما فراوان بود و هست و سرنوشت کارها و کارکنان این صنعت فلک زده ایران را رقم میزد و میزند.[احتمالاً اشاره به امیر اسفندیاری، از مدیران بنیاد سینمایی فارابی]
#سیروس_نهاوندی محمد علی حسینی: در بند ۴ پیش فرجی ها [کسانی که با وجود تمام شدن حکم، آزاد نشده بودند و منتظر بودند فرجی در کارشان بشود] بودیم. اوستا غفور، نجار حدود هفتاد ساله ای کم سواد که بیش از پانزده سال بود که زندان کشیده بود. جرمش آن که در زمان بازدید…#سیروس_نهاوندیمحمد علی حسینی:در زندان بودیم که خبر رسید رادیو مجاهدین ساواکی بودن سیروس را خبر داده است.و من بهت زده و حیران که چطور ممکن است؟ این همه لحظه لحظه ی عاشقانه؟ همه ی این تحلیلهایی که تحسین و تأیید همه ی این به خون خفتگان را در پی داشت؟ گریه ها در دلتنگی خواهر و یاران در بند؟ همه ی این شور زدنها که خطایی امنیتی رخ ندهد و کسی گیر نیفتد؟ این که «ارتجاع نمیگذارد، حرف پوچی است» گفتنها، «میبینی این بچه ها را؟ دلت نمی خواهد قربانشان بروی؟» گفتنها، «من سگ زنجیری توده ام» گفتنها...و بعد خبر آوردند از خانواده اش که سیروس متوجه یورش ساواک شده و در رفته، ولی بعد رفته خودش را معرفی کرده تا تلفات و شکنجه بچه ها کمتر شود. از ساواک درخواست ملاقات با سعید حدائق بدهید تا بیاید و همه چیز را توضیح دهد.
آنوقت که مدرسهٔ طلاب سلیمانخان بودم، نواب صفوی و یارانش به آنجا آمدند. من آنزمان بچه طلبهای بودم و یادم است که نواب و یارانش مسلح بودند، همهشان سلاح داشتند. بهقدری دیدار او، حرفزدن او و اخلاق او و کلماتی که گفت در من و حاضرین اثر گذاشت که وقتی نواب از مدرسه بیرون رفت، [من] مثل کسی که از پایِ یک فیلم سه چهار ساعته بیرون بیاید و دنیا برایش بیگانه باشد، بودم. برای من وقتی از آن دیدار خارج شدم، مفاهیم معمولی زندگی بیگانه بود.۲۲ دی ۱۳۶۳#علی_خامنهای