
کانال اختصاصی دکتر یحیی قائدیدانشیار گروه فلسفه تعلیم و تربیت دانشگاه خوارزمیمتخصص و پیشگام در حوزه فلسفه برای کودکانبرگزار کننده دوره های مقدماتی و پیشرفته تربیت مربی فلسفه برای کودکانمشاوره فلسفی و کافه فلسفه
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان پایین · 3 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/18 تا 2026/08/13
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
هنوز مشاهدهٔ کافی برای امتیازدهی به این کانال وجود ندارد. هر امتیاز دستکم به ۱۴ روز پوشش و ۵ پست مشاهدهشده نیاز دارد؛ کمتر از آن حدس است، نه اندازهگیری.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
گزارشی از جلسهی ششم «قاب اندیشه»Belén۱۸ مرداد ۱۴۰۵برگزارکننده: لیدا باباپوران، علی نجفیمکان: کاشان، مؤسسهی فرهنگی-هنری میدان🎯 جلسهی ششم قاب اندیشه به گفتوگو در مورد فیلم بِلِن اختصاص داشت؛ ماجرای واقعیِ زندانی شدن یک مادرِ آرژانتینی به جرمِ سقطِ عمدیِ جنین، که منجر به تغییرات قانونی و احقاق حقوقِ زنان در آرژانتین شده بود. طبق روال، قرار بود محتوای فیلم محرکی برای اندیشیدن و گفتوگو باشه. این جلسه رو لیدا، برگزارکننده، خودش تسهیلگری میکرد.🎬 ابتدای جلسه، به پرسشنامهای مرتبط با محتوای فیلم، در مورد سکوت، عدالت، حقوق زنان و غیره فکر کردیم و دونفری با بغلدستیمون در موردش صحبت کردیم. پرسشی که من و بنیامین رو درگیر کرده بود، این بود که مسئولیتِ ما بهعنوانِ افرادِ معمولیِ جامعه در رابطه با بیعدالتیها چیاه؟ با این خفقان و خشونت و سرکوبی که در جامعهی ما هست، تا کجا قدرتِ عمل داریم و چهقدر حاضر ایم هزینه کنیم؟🔀 تفاوتِ جامعهی ده سال پیشِ آرژانتین با ایرانِ کنونی مثل پتک توی سرمون میکوبید. بهرغمِ فسادِ سیستماتیک و کارشکنیهای نظامِ حقوقیِ اون کشور در موردِ پروندهی بلن، آزادیهای حداقلی مثل آزادیِ پوشش، آزادیِ بیان، آزادیِ رسانهها و حقِ واقعیِ اعتراض مواردی بود که ما شاید تا دهها سال بعدتر هم خوابش رو نبینیم.👥 در بخشِ بعدی، سؤالاتی اساسیتر رو رندوم از کیسه برداشتیم. اونایی که پرسشِ یکسانی داشتیم، همگروه شدیم تا در گروه به اون سؤال پاسخ بدیم و بحث کنیم.❓ گروهِ اشرف و عطیه و من:با توجه به فیلم، کدوم حق شخصیت زن رو مهمتر میدونید و اگه قرار بود فقط یک حق رو برای زنان تضمین کنید، کدوم رو انتخاب میکردید؟ چرا؟❓ گروهِ سامان و فهیمه و بنیامین:با توجه به فیلم بلن، اگه شما جای شخصیت اصلی بودید و میدیدید دیگران روایت شما رو باور نمیکنن، برای اثبات حقیقت خودتون تا کجا حاضر بودید پیش برید؟ آیا جایی وجود داشت که ترجیح میدادید تسلیم بشید؟❓ گروهِ لیدا و سارا و شیوا:با توجه به فیلم، اگه میدونستید صحبت کردن و دفاع از یک زن ممکنه برای خودتون پیامدهای جدی داشته باشه، آیا باز هم سکوت رو میشکستید؟ اگر نه، چه چیزی مانع شما میشد؟⚖️ بعد از بحث گروهی، نمایندهی هر گروه خلاصهی صحبتها رو با بقیهی گروهها به اشتراک میگذاشت.💪 در این مقطع، در مورد محتوای فیلم و نحوهی ساخت و پرداختش به داستان، بحثهایی شکل گرفت. به نظرِ عطیه، این فیلم مثل مخدر عمل میکرد، با همهی چالشها و سختیها در نهایت، همهچی خوب تموم میشد و انگار ناخودآگاه این پیام رو بهت میداد که «پس میشه». آیا فیلم شعارزده بود و فقط جنبههای مثبت و آرامبخشِ داستان رو روایت کرده بود؟ آیا زنان با همبستگی و راهپیمایی میتونن به همین راحتی حقوقشون رو طلب کنن؟⚔️ فهیمه مخالف بود و میگفت نحوهی پرداختِ فیلم به داستان خوب نبود. لیدا از هر دو طرف استدلال طلب کرد و دقایقی روی این بحث لنگر انداختیم؛ اما هیچکدوم نتونستن اونیکی رو قانع کنن. خودِ من، از طرفِ دیگه، بر این باور بودم که فهیمه مخالفت نکرده؛ بلکه از زاویهی دیگهای دیده. آیا پرداختِ ضعیف به داستان باعث میشد فیلم شعاری به نظر بیاد؟ آیا کلیشههای داستانی به انتقالِ بهترِ مفاهیم و گسترشِ دایرهی مخاطبان کمک نمیکنه؟🤝 همه قبول داشتیم که فیلم شعاری داشته: «زنان، اگه دست به دستِ هم بدن، میتونن به حقوقشون دست پیدا کنن.» اما نتونستیم شعارزدگی یا شعاری بودن فیلم رو تعریف کنیم و قرار شد بعدن بهش فکر کنیم و در گروه بنویسیم.💬 در بحثِ دیگری، انگار که بلن به اندازهی کافی تلاش نمیکرد که حرفش باور بشه؛ با اطرافیان، همسلولیهاش و هم در دادگاه اونطور که باید از خودش دفاع نکرد و انگار که سکوت رو انتخاب کرده بود. و این سؤال دیگهای رو پیش میآورد: آیا جنبههایی از شخصیت یا زندگیِ بلن مسکوت گذاشته شده بود؟ مثلن بنیامین میگفت اگه من در چنین موقعیتی بودم، برای ابرازِ بیگناهیم از اطرافیان و همسلولیهام شروع میکردم.✂️ سامان با مقایسهی این فیلم با ملکهی رینگ (Queen of the Ring) حضورِ زنان رو موجبِ اعتلای جامعه میدونست، همونطور که حضورِ کشتیگیرِ زن در کشتیکچ حیاتِ دوبارهای به اون رشته بخشیده و سببِ بقای اون شده بود. بیراه نیست که اگه ما نصفِ جامعه رو از فعالیت یا حقوقشون محروم کنیم، در واقع، نیمی از سرمایهی انسانیِ مملکت رو به هدر دادیم.🏁 در دقایقِ پایانیِ روشنایی، تولدِ شیوا، مدیر مؤسسهی میدان، رو گرفتیم، کیک خوردیم و عکس گرفتیم. دست آخر، بعضیامون احساس میکردیم زمانِ جلسه کم بوده و گفتوگوها میتونست یه ساعت دیگه هم ادامه داشته باشه؛ اما خاموشی و گرما اجازه نمیداد که ادامه بدیم. شاید در فرصتی دیگر. @tokiala#گزارش#فیلم#تفکر#فبک
آرزوی دیرین فردوسی چنین بود: «فردوسی: کاش از زیر پای ستم سر بردارند و بر سر پای ایستند و ستم در زیر پای اندازند و بکوبند...کاش در راه رفته بنگرند و از سر آز بگذرند و دستها به هم گیرند و درفش آزادگی بیستوارند...کاش! بالهای بریده از نو بر آورند و نوک خونین را هیچ نشمرند و پنچههای بریده به ناخن برنده بیارایند و ...»
#کتاب_نوشت ۶۸#دیباچهی_نوین_شاهنامه/ #بهرام_بیضایی#یحیی_قائدی*نوشته های در گیومه از کتاب است. "آری در توس مگر گوری پاداش مردِ هنر نیست."اگر بگذارند گورها آسوده بخوابند. این روزها گورها هم آسوده نیستند. شماری از گورها دلخوش به آناند که بیخانمانی شبی سرد در آنها بخسبد. برخی بس بینام و نشانند چون نشانداری در آنها خفته است.آی فردوسی! تو نمیدانی که هنوز هم دیار به همان چرخ میگردد.بناهای آباد گردد خرابز باران و از تابش آفتاب من نیز هنوز به این دلخوشم که چیزکی به یادگار بماند هر چند خُرد. توپی افکندی از نظم کاخی بلند/ که از باد و باران نیابد گزند؟و نیافت گزندی، گرچه برای نماندنش هزار دسیسه چیدند و اکنون که مانده، تو را ستایشگر چیزی میدانند که اگر چنین بود تو دیگر فردوسی نبودی. زیرا خودت گفتی که بداندیش روز نیکی نخواهد دید، هم او که سخنهای نیکت را به بدی یاد کند.بهراستی من تنها از راه بهرام بیضایی دریافتم که تو چگونه رنج بردی در سالِ سی، تا پارسی را زنده نگاه داری. ولی من دو دلم که ما سوای آن هنوز زنده باشیم. میپندارم همچنان در چنبرهی مار سیاه هستیم که آتش از دهانش بیرون میآمد. تو شگفت مردگانی را زنده کردی و بیضایی چنین زنده گردانیدنی را شگفتتر به من نشان داد.چو عیسی من این مردگان را تمام /سراسر همه زنده کردم به نام. فردوسی دیگری بایسته است گویا، تا ما را از چنبرهی نادانی رها کند. بیضایی در شیخ شرزین به روز مردمی که درازدستان بر خود را ستایش میکنند، گریسته بودو آنچه در آن زمان بر ما رفت: سردار: اسمت را دوباره بگو!فردوسی: ایرانیان بینامند.سردار: نشنیدم!فردوسی: بر هیچ چه نام مینهی جز هیچ؟سردار: و نام این بیپدر و مادر چه؟(در اشاره به فرزند فردوسی)فردوسی: او هم چون پدر بینام است!سردار: من بهش نامی میدهم از ترک و تازی، تا چون بخوانیش چندان گمان نکنی که براستی پسر تست! چرا لبخند میزنی؟فردوسی: بدان که پدر نیز مرا به همین سان نام داد.فردوسی بر خاکی ایستاده بود که نامش میرفت از زمین پاک شود. «نمیبینی ریگزارهای جهان را باد به این سو میآورد؟»بهراستی چه چیزی ایران و فردوسی را سر پا نگاه داشت؟ فردوسی ایران را، یا ایران فردوسی را؟ به گمان من فردوسی ایران را. پس اکنون بر ماست که ایران را با فردوسی سر بلند کنیم. دانستن این نکته بسیار بنیادین است. فرهنگ که در جان بنشیند هماره زنده خواهد ماند. حتا اگر خاک پیوسته مورد تاخت و تاز باشد. بسی تمدنهای کهن ماندگار نشدند چون جانشان بسنده فربه نبود که تاب بیاورد دشنه را. اما تمدن ایرانی در تازش دشنهی تازی و مغول و اسکندر تاب آورد. از نامدارترین فربهکنندگان فردوسی بود. اما جان ایران همواره باید فربه بماند. ماندن بر فربهکنندگان باستان دیگر بس نخواهد بود. به پروردگانی نو نیاز است. و این بر گردن هر یک از ماست. یکی از جان افزاترین نوفربهکنندگانِ فردوسی بیضایی است.بسی دشوار خواهد بود پی بردن به این نکته که چگونه تنها برای خود خواستن بدون پاییدنِ برای کشور خواستن، یکسره خاکی را بر باد میدهد. اگر سراسر را از دست داده باشی، کمینه هم دیگر از آن تو نخواهدبود. آنها که سود خود را با زیان کشور تاخت میزنند، ناآگاهند که بیگمان در پی گزند خویشند. چون آن که بر شاخه نشسته بود و بن میبرید و یا در کشتی سهم خود را سوراخ میکرد:«چگونه باغی را سود کنم که کشوری را به زیان میدهم؟ مگر این باغ در کشوری نیست که از ما نیست؛ خب، اگر کشورم را باختهام، پس این باغ را که در آن است نیز باخته ام.»و شاهنامه چنین است:"این شاهِ نامههاست! ندانی که بهترینِ هر چیز را شاه گویند؛ چون شاهی که خوشتر گیاهی است و شاهکار که نیکتر کرداری است و شاهرود که نیکتر رودی است مردمش را و شاهین که برتر پرنده است؟ و این بهترین نامه است مر یاد پیشینیانِ ترا، تا بدانی تو که هیچ میپندارند کئی و از کجایی و از کدام پایهئی و بر چه پائی. این شاهِ نامههاست که با آنان که نیاکانِ به دروغ خویش بر تو میشمرند نیاکان راستین خود بشمری، که چه بودند و چه کردند و چه بر ایشان گذشت و چه بر تو میگذرد و چونست که بدین پایگاه فرو افتادند و چگونه بایست بر خیزند.»و براستی که هر چه یک ایرانی باید بداند در همین بند گزارده شده است. چنان است که اگر مردمی تاریخ خود را نخوانند، بر نادانی جاودان استوار بمانند و از این راه هزار بیداد بر آنها برود. و تا بدان پایه پیش روند که ستمگران خود را ستایش و پرستش کنند، تا آن که بر مرگ آنان مویه کنند و پاسداران تاریخی و کنونی خود را پاس ندارند. پس چون زمان زندگانی اکنون نیز در گور به یاد آورده نشوند و بدتر، چون دشمنِ سرزمین به آنان بنگرند. بدبخت گروهِ مردمی است که تاریخ خود را نداند.