
سلامت پوست،مو و زیبایی و تتوی بدن ، پروتز موارتباط با مدیر اینستاگرام a_nazari121.tatoo @Nazari121 تهران -آریا شهر ،(صادقیه ) اشرفی اصفهانی،باغ فیض ،سالن آرایش باغ فیض09336171384
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 11 نمونه پست · پوشش داده: 2026/07/03 تا 2026/08/09
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 11 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
قصه فـــداکاری. *کتوشلوار کهنهای که در مراسم عروسی باعث خجالت پسر شد(رازی که ۳۰ سال در جیب یک پدر مخفی بود).* روز عروسی من بود. یکی از مجللترین تالارهای شهر را کرایه کرده بودم و تمام دوستان و همکاران ثروتمندم دعوت بودند. همه چیز عالی بود، به جز یک مورد: پدرم پدرم با همان کتوشلوار قدیمی و رنگورو رفتهای آمده بود که شاید ۱۰ سال بود آن را میپوشید. کفشهایش واکس داشتند اما کهنگیشان از دور فریاد میزد. وقتی همکارانم میپرسیدند: *«پدرتان کجا هستند»* از ترسِ قضاوت آنها، با اکراه او را معرفی میکردم. حتی ته دلم آرزو میکردم کاش او گوشهای مینشست تا کمتر جلب توجه کند.آن شب گذشت. چند ماه بعد، پدرم در اثر یک ایست قلبی ناگهانی از دنیا رفت.وقتی داشتم وسایل اتاق قدیمیاش را جمع میکردم، همان کتوشلوار کهنه را دیدم که با دقت اتو شده و در کمد آویزان بود. وقتی آن را برداشتم، متوجه شدم در جیبِ داخلی کت، یک دفترچهی کوچکِ قدیمی قرار دارد.با کنجکاوی دفترچه را باز کردم. آنچه دیدم، تمام وجودم را لرزاند...در آن دفترچه، پدرم تمام مخارج زندگی مرا از کودکی تا آن شبِ عروسی یادداشت کرده بود: *«هزینهی عمل جراحی پسرم (با فروش ساعت مچی یادگاریام پرداخت شد).»* *«هزینهی دانشگاه ترم آخر (با دو شیفت نگهبانی شبانه جور شد).»* *«هزینهی خرید خانهی جدید پسرم (با برداشتن تمام پسانداز ۳۰ سالهام).»* و در صفحهی آخر، با خطی لرزان نوشته شده بود:«امروز روز عروسی پسرم است. خیلی دوست داشتم یک کتوشلوار نو بخرم تا او پیش دوستانش خجالت نکشد، اما موجودی حسابم را که چک کردم، دیدم فقط به اندازهی خریدِ *"سرویس طلای هدیه برای عروسم"* پول باقی مانده... پس همین کت قدیمی را خوب اتو میکنم. خدا کند پسرم مرا ببخشد که با این ظاهر در جشنش حاضر شدم...» من همانجا روی زمین افتادم و هقهق گریه کردم. من از « *ظاهرِ* » لباسی خجالت میکشیدم که تمامِ « *باطنش* » صرفِ خوشبختی من شده بود.نتیجه اخلاقی:زیبایی و شیکپوشی به لباسهای گرانقیمت نیست؛ گاهی پشتِ یک کفش کهنه یا یک لباس قدیمی، داستانی از فداکاری و عشقی نهفته است که با هیچ پولی نمیتوان آن را خرید.«والدین ما، تنها کسانی هستند که حاضرند خودشان را ویران کنند تا ما را آباد بسازند.
فیلم از طرف abasnazari121121
به یاد جنوب ❤️ به یاد همه جوانان و عزیزان کشورمون که دیگه بین ما نیستند 🖤🌹و به عشق ایرانی بودنمون که افتخاره برامون 💚🤍❤️به امید بازگشت آرامش به جای جای کشور عزیزمون امیدوارم که از ویدئو لذت ببرید 🙏🏻