#کوروش_بزرگ سرودهی مهربانو ؛ هما ارژنگی«من بندهای برده داری را بریدم»در یک غروب کهنه و بی رونق و…
انتشار: 2026/07/20 11:21 UTC
#کوروش_بزرگ سرودهی مهربانو ؛ هما ارژنگی«من بندهای برده داری را بریدم»در یک غروب کهنه و بی رونق و تاردر حسرت یک پنجره تا روشناییدر جست و جوی روزنی سوی رهاییدر آرزوی فرصت دیدار «انسان»زین میکنم من توسن اندیشهام را هر سو شتابا ن....در زیر چتر آسمان هر جا که پویمجز درد و اندوه و ستم چیزی به جا نیست.در چار سوی این رباط کهنه گوییمردی و رادی و وفا فرمانروانیست.دژخیم ایام با داس خون آ لودهی درنده خوییدر کار بیداد و جنون ترکتازیست پندار آدم،پندار ظلم و پیشهاش ویرانه سازیست.تن خسته از اندیشههای زندگی سوزدر آرزوی دیدن روزی دل افروزدر حسرت دیدار انسانآنسان که باید، آنسان که شاید؛یکبار دیگر کافور غم از جسم و جانم میتکانمدل را ز چنگ ناامیدی میرهانمپژواک فریادم هوا را میشکافد:" آخر کجایی روشنایی؟"ناگه به یکبار؛از لابلای ابرهای سرد و غمبار،گل میکند خورشید زر تاربا رنگهای روشن و شاددر چهرهی پاک ابر مردی امردادمردی که از ژرفای تاریکی درخشیدجوشید و کوشیدمردی که بنیان ستم زیر و زبر کرد؛چون جویباری نرم و آرام،بانگ نوای مهر خیزشدر گوشهایم مینشیند:"کورش منم شاه جهان - شاه پیمبرکورش منم کشوررهان دادگسترآزادهای پویای راه روشناییدلبستهی آیین مهر و پارساییدر گرم گرم ظلم و تاراج،در روزگار برده داری،آنگه که دد خویان خونریز، با سرفرازیفرزند آدم را به آتش میکشیدند،مست جنون و شهوت و خونگوش و زبانش میبریدند،هر جا که رفتم، هر جا که بودم،از چهر گیتی ننگ دژ خویی زدودممن مهر را در سینهی هستی نشاندممهر گیای من در این دنیای تاریکاز ژرفنای دشمنیها سر بر آورداز آن هزا ران بوتهی زرینه روییدهر بوته گل کرددر روزگارانی که هر کشورگشاییشهر و دیار مردمان ویرانه میکرد،روزی که بوتیمار اندوهدر هر سرایی لانه میکرد،هر جا رسیدم،ویرانهها را سر به سر آباد کردمدر سایهی تدبیر و رایمگسترده شد گیتی همه در زیر پایمآشور و ماد و بابل و لیدی سرایممن رامش و مهر و خرد بنیاد کردمدر باور من،انسان نماد راستینی از خدا بودبر هستی و بر جان خود فرمانروا بودآزادگی گنجینهای بس پر بها بودپس بندهای برده داری را بریدموان بندگان از بند غم آزاد کردمآنگه به آرام،هر کس به فرمان خدای خویش خرسندهر کس بر آیین و مرام خویش پابندمن مردمان سوته دل را شاد کردمآوای کورش،آن دلنشین چاووش جانبخش رهایی،پیک سرور و روشنایی،بر بالهای باد شبگرد تا بیکرانها میشتابدشب سایههای مبهمی پاشیده بر دشتبر جلگهی پارسروی کهن آرامگاهی ساکت و سردسر مینهم بر سنگهای گور خاموشاز بغض سنگینی دل و جانم لبالبزان سوی تاریکی به ناگاهبا بالهای نورباران، تندیس کورش رخ مینمایداشکم به روی گونهها میغلتد آرامفریاد خاموشی درونم میخروشد:کای برترین آزاده ای ماناترین مرداینک تو بنگر، بر سرنوشت تیره و غمبار انسانشاید ندانی سفرهی چرکین دنیاامروز هم پا تا به سر رنگین ننگ استشاید ندانی سینهی گستردهی خاک،امروز هم بازیچهی آشوب و جنگ استحالا نژاد و رنگ حرفی تازه داردحالا سر بازار آدم میفروشند!آزادی و آزادگی افسانه گشتهای برترین آزاده ای ماناتر ین مردناگه غریو همسرایان شبانهپژواک فریاد مرا در میربایدگویی زمین و آسمان سر داده با دردبر بالهای باد شبگرد این نالهی سرد:آخر کجایی روشنایی؟! آخر کجایی روشنایی؟!درگاه(:کانال زرتشت و مزدیسنان)@zoroaster33



