عاشورا به پایان رسیده بود…اما گویاکینه،هنوز سیراب نشده بود.دستور رسید…اسبها را آماده کنید.نه برای…
انتشار: 2026/06/26 11:04 UTC
عاشورا به پایان رسیده بود…اما گویاکینه،هنوز سیراب نشده بود.دستور رسید…اسبها را آماده کنید.نه برای میدان…که برای پیکریکه دیگر شمشیری در دست نداشت.میگویند نعلها را تازه بر سُمِ اسبها نشانده بودند…گویی آهن را نیزبرای جنایتی بزرگتر آماده کرده بودند.چه تلخ است…آهن،روزی برای آباد کردن زمین آفریده شد؛اما آن روز،بر سینهی کسی فرود آمدکه خود، آبادکنندهی دلهای ویران بود.اسبها میتاختند…اما مگر سُمِ اسب،میتواند بر خورشید غلبه کند؟میشود گل را لگدمال کرد…اما عطرش را چه میکنند؟میشود پیکر را شکست…اما حقیقت را چگونه خواهند شکست؟آنها میخواستندنشانی از حسین(ع) بر خاک نماند…غافل از آنکههر نعلی که بر آن پیکر نشست،مُهری شدبر رسواییِ ابدیِ قاتلان.از آن روز،دیگر هیچ صدایی،به تلخیِ برخوردِ آهن با سینهی حقیقت نبود.و هیچ زمینی،به اندازهی کربلا،سنگینیِ شرمِ تاریخ را بر دوش نکشید.عاشورا،فقط روزِ ریختنِ خون نبود…روزِ آشکار شدنِ فاصلهی انسانتا سقوط بود.آنجا که گروهی،برای آنکه مطمئن شوند پیکری دیگر برنمیخیزد،بر او تاختند…و نفهمیدندحقیقتی که با خون زنده است،با سُمِ اسب خاموش نمیشود.سلام بر آن پیکرِ مطهر…که استخوانهایش زیر سُمِ اسبان شکست،اما قامتِ دین،بر خونِ او استوار ماند.السلام علیک یا اباعبدالله الحسین

