#داستانکگوزنی بر لب آب چشمه ای رفت تا آب بنوشد.عکس خود را در اب دید، پاهایش در نظرش باریک و اندکی ک…
انتشار: 2026/08/10 07:52 UTCدریافت: 2026/08/10 13:25 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/10 13:25 UTC
#داستانکگوزنی بر لب آب چشمه ای رفت تا آب بنوشد.عکس خود را در اب دید، پاهایش در نظرش باریک و اندکی کوتاه جلوه کرد. غمگین شد. اما شاخ های بلند و قشنگش را که دید شادمان و مغرور شد. در همین حین چند شکارچی قصد او کردند. گوزن به سوی مرغزار گریخت و چون چالاک میدوید، صیادان به او نرسیدند اما وقتی به جنگل رسید، شاخ هایش به شاخه درخت گیر کرد و نمیتوانست به تندی بگریزد. صیادان که همچنان به دنبالش بودند سر رسیدند و او را گرفتند.گوزن چون گرفتار شد با خود گفت:دریغ پاهایم که ازآنها ناخشنود بودم نجاتم دادند،اما شاخ هایم که به زیبایی آن ها می بالیدم گرفتارم کردند !چه بسا گاهی از چیزهایی که از آنها ناشکر و گله مندیم، پله ی صعودمان باشد و چیزهایی که در رابطه با آنها مغروریم مایه ی سقوطمان باشد🦋@zugemastan💟
