لای لای، ای پسر کوچک مندیده بربند، که شب آمده استدیده بربند، که این دیو سیاهخون به کف، خنده به لب آ…
انتشار: 2026/08/19 17:04 UTCدریافت: 2026/08/19 17:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/19 17:45 UTC
لای لای، ای پسر کوچک مندیده بربند، که شب آمده استدیده بربند، که این دیو سیاهخون به کف، خنده به لب آمده استسر به دامان من خسته گذارگوش کن بانگ قدمهایش راکمر ناروَن پیر شکستتا که بگذاشت بر آن پایش راآه، بگذار که بر پنجرههاپرده ها را بکشم سر تا سربا دو صد چشم پر از آتش و خونمیکشد دم به دم از پنجره سراز شرار نفسش بود که سوختمرد چوپان به دل دشت خموشوای، آرام که این زنگی مستپشت در داده به آوای تو گوشیادم آید که چو طفلی شیطانمادر خستهٔ خود را آزرددیو شب از دل تاریکیهابی خبر آمد و طفلک را بردشیشهٔ پنجرهها میلرزدتا که او نعره زنان میآیدبانگ سر داده که کو آن کودکگوش کن، پنجه به در میسایدنه برو، دور شو ای بد سیرتدور شو از رخ تو بیزارمکی توانی بربائیش از منتا که من در بر ِاو بیدارمناگهان خامُشی خانه شکستدیو شب بانگ بر آورد که آهبس کن ای زن که نترسم از تودامنت رنگ گناهست، گناهدیوم اما تو زمن دیوتریمادر و دامن ننگ آلوده!آه بردار سرش از دامنطفلک پاک کجا آسوده؟بانگ میمیرد و در آتش دردمیگدازد دل چون آهن منمیکنم ناله که کامی، کامیوای، بردار سر از دامن مناهواز - زمستان ١٣٣٣فروغ فرخزاددیو شب | از دفتر اسیر🌴🌴🌴@zugemastan


