✍🏻 #دل_نوشته💠 نوشتهای برآمده از #دل، از ایام وداع و بدرقه #امام_شهید▪️میخواهم از دلتنگی بگویم؛…
انتشار: 2026/07/10 19:31 UTC
✍🏻 #دل_نوشته💠 نوشتهای برآمده از #دل، از ایام وداع و بدرقه #امام_شهید▪️میخواهم از دلتنگی بگویم؛ دلتنگی...#دلتنگیِ این دل از روز جنگ شروع شد! آن روز، گوشیام خاموش بود؛ درست در همان لحظهای که بیش از هر زمان دیگری، دلم میخواست فقط یک خبر درست پیدا کنم.نه اینترنتی بود، نه تماسی، نه راهی برای اینکه بفهمم آن چند کلمهای که در اتوبوس شنیده بودم حقیقت داشت یا نه...فقط مانده بودم با هزار سؤالِ بیجواببعضی خبرها، از همان لحظهای که به گوشت میرسند، زندگی را به قبل و بعد از خودشان تقسیم میکنند.خبر چه بود؟! خبر شهادتِ تو...نه گویندهای بود که با اطمینان حرف بزند،نه خبری که کامل باشد…فقط چند جملهی نصفه، میان همهمهی مسافرها:«… او را زدند، شهید شده…»همین.▪️همین چند کلمه کافی بود تا قلبم از تپیدن بایستد.تمام راه، با خودم تکرار میکردم: نه…این خبر درست نیست، حتماً اشتباه شنیدهام.حتماً شایعه است... مگر میشود؟دلم هزار دلیل میآورد تا حقیقت را انکار کند.اما حقیقت، برای باور شدن، اجازهی ما را نمیخواهد.▪️از همان روز، بغضی در گلویم خانه کرد؛بغضی که نه میشد رهایش کرد، نه میشد با آن کنار آمد.چهار ماه…چهار ماه هر بار که نامت را شنیدم، گلویم سوخت و اشکم را پشت پلکهایم زندانی کردم.چهار ماه با این امید که شاید همهی اینها کابوسی باشد که بالاخره تمام میشود.چهار ماه سخت ،خیلی سخت!تا آن روز… ▪️روزی که پا به مصلی گذاشتم؛ ۱۳ تیر، اما ساعتش را به یاد ندارم چون زمان دیگر انگار در آن مکان معنایی نداشت ...جمعیت موج میزد، اما من هیچکس را نمیدیدم. فقط یک آرزو در دلم تکرار میشد…«کاش همهی اینها خواب باشد…»▪️به پلههای مصلی که رسیدم، هنوز بغضم را محکم در آغوش گرفته بودم. با خودم قرار گذاشته بودم گریه نکنم… قرار گذاشته بودم صبور بمانم… قرار گذاشته بودم اشکهایم را دوباره زندانی کنم.اما مگر دل، قرارهای عقل را میفهمد؟هنوز چند پله پایین نرفته بودم که از دور چشمم به تابوتها افتاد. هر قدمی که برمیداشتم، انگار به حقیقتی نزدیکتر میشدم که چهار ماه از آن فرار کرده بودم.وقتی از پلههای مصلی پایین میآمدم، هنوز با خودم میگفتم:محکم باش…فقط چند قدم دیگر…اما چشمم که به تابوتها افتاد، دیگر هیچ قدرتی حریف اشکهایم نشد و بغضِ چهارماهه، همانجا شکست...اشکهایم یکییکی از پشت دیوار صبر عبور کردند؛ نه آرام… نه بیصدا…!انگار هر قطره، تمام حرفهایی بود که در این چهار ماه نگفته بودم!▪️ آن روز فهمیدم شهادت، فقط رفتن یک انسان نیست… شهادت، جا گذاشتنِ دلتنگی در دلِ تمام کسانی است که دوستش داشتند.و سهم من، از آن روز تا همیشه، تنها یک دلتنگیِ بیانتها خواهد بود ...رهبر شهیدم! تو رفتی اما دلتنگیِ تو،برای همیشه خواهد ماند...📸 ✍🏻 عکاس و نویسنده: خانم زهرا یاوری🔸🔸🔸🏴 @abna_o_zahra
