✔️زمان مترجم کتابهاست✍🏻سهند ایرانمهربعضی کتابها را نباید فقط یکبار خواند؛ باید زندگی را چهار قس…
انتشار: 2026/06/29 07:37 UTC
✔️زمان مترجم کتابهاست✍🏻سهند ایرانمهربعضی کتابها را نباید فقط یکبار خواند؛ باید زندگی را چهار قسمت کرد و در هر دورهای خواند تا فهمید چه معنایی میدهد، راستش اگر نمیخندید حتی معتقدم که بوها و رنگها هم در مقاطع مختلف زندگی حس متفاوتی با قبل دارند. میگویند معنای یک کتاب فقط روی کاغذ و در میان کلماتش نیست، در گفتوگوی آن با زندگی و تجربههای خود ما شکل میگیرد. به همین دلیل است که کتاب ثابت میماند، اما ما هر بار که به سراغش میرویم، دیگر آن آدم سابق نیستیم. هر دورهای از عمر، پرسشهای خودش را دارد و همین پرسشها هستند که تعیین میکنند ما از یک کتاب چه بفهمیم و چه چیزهایی را اصلاً نبینیم.سال ۱۳۷۰، وقتی نوجوان بودم، «پیرمرد و دریا» را خواندم، این کتاب همینگوی و کتاب «مسالکالمحسنین» طالبوف که جزو ادبیات مشروطه است را امانت گرفتم و هردو عجیب جذاب. دوره عجیبی بود، واقعا چه تناسبی بین این دو کتاب بود؟ بهرحال، برای پس دادنشان به کتابخانه شهر هم یک هفته تاخیر داشتم و وقتی هم تحویل دادم چون اصولا کتاب مهم بود نه کتابخوان، کارت عضویتم را سوراخ کردند که یعنی «باطل شد». امروز بعد از اینهمه سال، دوباره سراغش رفتهام. واقعاً آن روزها از این داستان چه فهمیده بودم؟ آیا فقط پیرمردی را میدیدم که با یک ماهی بزرگ میجنگد؟ مثلا از این جمله چه میفهمیدم:«از دردی که میکشید میدانست که نمرده است». اصلاً چطور میتوانستم معنای خستگی، تنهایی، امید و شکست را درک کنم، وقتی هنوز چیزی را در زندگی از دست نداده بودم؟ حالا حتی تصور آن نگاه نوجوانانه برایم سخت است و از سادگیاش لبخند به لبم میآید.امروز، «پیرمرد و دریا» برای من قصهی شکست است؛ اما نه شکستی که نقطهی پایان باشد. درست همینجاست که همینگوی راهش را از تمام این حرفهای کلیشهای و کپسولهای موفقیت انگیزه تغییر میدهد. سانتیاگو در آخر داستان، ماهی را سالم به ساحل نمیآورد. آنچه به بندر میرسد، فقط اسکلت بزرگ شکار اوست. اگر ملاک ما «نتیجه» باشد، او باخته است؛ روزها جان کنده، رنج کشیده و دستآخر چیزی برای فروختن ندارد. اما اگر ملاک را خود «انسان» بگذاریم، قصه چیز دیگری میگوید.زندگی، برعکس مسابقههای ورزشی، همیشه به کسی که درست جنگیده پاداش نمیدهد. گاهی همهی محاسباتت درست است، تمام توانت را هم میگذاری، اما سهمت میشود اسکلت آرزویی که زمانی زنده بود و در دلت موج میزد. تلخی این واقعیت را خیلی از ما تازه بعد از چند دهه زندگی میفهمیم. در نوجوانی خیال میکنیم تلاش و پیروزی یک رابطهی مستقیم دارند؛ اما روزگار این توهم را آرامآرام از ما میگیرد.با این حال، شاهکار همینگوی این نیست که بگوید شکست ناگزیر است؛ کار بزرگ او این است که مرزی روشن بین «شکست خوردن» و «شکستخورده بودن» میکشد. آدم ممکن است در نتیجه بازی را ببازد، اما اصالت و وقار خودش را نبازد. میتواند دستخالی به خانه برگردد، بدون اینکه از درون فرو ریخته باشد. سانتیاگو بر دریا پیروز نمیشود؛ او بر «تسلیم شدن» پیروز میشود و دروغترین چیزی که به آدمها میفروشند این است که موفقیت یعنی پیروز شدن.شاید برای همین است که این رمان را باید در سنین مختلف خواند. نوجوان در آن هیجان شکار را میبیند؛ جوان، اراده و پشتکار را؛ اما کسی که چند بار در زندگی واقعی زمین خورده باشد، لایهی دیگری را کشف میکند شاید اینکه ارزش و شرف یک انسان را نمیشود همیشه با چرتکهی موفقیتهایش سنجید. گاهی ارزش یک زندگی در چیزهایی نیست که به دست آورده، در چیزهایی است که اجازه نداده از دست بروند؛ مثل وقتی که در سکوت سنگین خودت، با درونی کاملا آرام و به قول سهراب « وسیع و سر به زیر و سخت» خودت میدانی چطور به دریا زدهای و چطور به ساحل برگشتهای.


