نمی شناسد و عشق بر هر دلبنشیند آن دل را آشفته می سازد:عاشقی را چه جوان چه پیر مردعشق بر هر دل که زد…
انتشار: 2026/07/26 21:41 UTC
نمی شناسد و عشق بر هر دلبنشیند آن دل را آشفته می سازد:عاشقی را چه جوان چه پیر مردعشق بر هر دل که زد تاثیر کرددختر ترسا می گوید اگر تو در عشقت مردانه ایستاده ای باید چهار شرط را بجا آوری و آن چهار شرط عبارتند از:بت پرستی کن، قرآن بسوزان،شراب بنوش و ایمانت را کنار بگذار:سجده کن پیش بت و قرآن بسوز خمر نوش و دیده را ایمان بسوزشیخ گفت:شراب می نوشم اما آن سه کار دیگر را نمی توانم . دختر ترساگفت کسی که هم رنگ یارش نباشد او یار نا صادق استپس اگر تو در عشق به من صادقی باید اسلام را کنار گذاری و دین من را قبول کنی و شیخ قبول کرد.شیخ را به شرابخانه بردند و شیخ از یک سو با نوشیدن شراب و از سوی دیگر از جمال دختر ترسا چنان مست شد که نزدیک بود دستش را در گردن ترسا زاده کند که دختر گفت اکنون اگر قصد داری به من برسی باید به دین من اقرار نمائی و شیخ چنان کرد و شیخ را به دیر ترسایان بردند و شیخجامه اسلام کنار نهاد و مسیحی گشت و زنار بست و همه آنچه را که می دانست از قرآن و اسلام همه را به کلی فراموش کردشیخ چون در حلقه زنار شدخرقه آتش در زد و در کار شددل ز دین خویشتن آزاد کرد نه ز کعبه نه ز شیخی یاد کرد آنگاه رو به دختر ترسا کرد و گفت : ای دلبر زیبا هر آنچه خواستی انجام دادم . شراب نوشیدم و بت پرستی کردم و بلایی از عشق بر سرم آمد که هیچکس نبیند.از عشق تو بود که همه رازهای سینه ام و گنجینه معرفتم از بین رفت و اکنون چون کودکان نو آموز مکتب شده ام و انگارتازه الفباء می آموزم و ابجد می خوانم:ذره عشق از کمین در جست جستبرد ما را بر سر لوح نخستتخته کعبه است ابجد خوان عشقسرشناس غیب سرگردان عشقو اکنون من وصل تو را می خواهم و این همه کار را به امید وصل تو و رسیدن به تو انجام داده ام.وصل خواهم و آشنایی یافتنچند سوزم در جدایی یافتندگر بار دختر ترسا گفت که کابین و مهریه من بسیار سنگین است و من سیم و زر زیاد می طلبم و تو بی چیزی بهتر است از عشق من درگذری.شیخ گفت اینهمه مرا دردسر نده و بهانه تراشی نکن نمی بینی که به خاطر تو دین و ایمان و دوستانم را از دست داده امآیا این چنین رفتاری با من درست است؟ترسا زاده که او را مرد کار و جدی یافت گفت پس به جایمهریه من باید یکسال خوکبانی و خوک چرانی کنی تاآنگاه به من برسی. شیخ یک سال تمام خوک چرانی کرد:رفت پیر کعبه و شیخ کبارخوک بانی کرد سالی اختیاریاران شیخ با دیدن حال و روز شیخ او را ترک نموده و به جانب کعبه روان شدند در کعبه یکی از شاگردان شیخ که با او نبود از شاگردان دیگر حال شیخ را پرسیدند و شاگردانهمه ماجرا را تعریف نمودند. آن شاگرد کعبه نشین ناراحت گشت و گفت اگر شما با شیخ خود همرنگ بودید باید هر چه او می کرد پیروی می کردید و با او زنار می بستید و مسیحی می شدید.پس شرم بر شما که شیخ خود را رها نموده اید.شاگردان پاسخ دادند که ما خواستیم تا با شیخ همراه و همگام شویم اما او قبول نکرد و به ما گفت دنبال کار خویش رویم.آن مرید کعبه نشین گفت گرچه از در شیخ باز گشته اید اما از در حق نباید برید و باز گشت پس :گرچه شیخ خویش کردید احترازاز در حق ارچه می گردید باز و شاگردان به اشاره آن مرید خاص چهل شبانه روز به تضرع و دعا و چله نشینی پرداختند تا دوباره شیخ خودرا بازیابند.سر انجام پس از چهل شبانه روز زاری و التماس، آن مرید خاص در حالت رویاء و شهود حضرت مصطفی(ص)را دید و به دامنش در افتاد که ای رهنمای عالمیان به خاطر خدا شیخ ما را از گمراهی نجات بخش. حضرت پیامبر پاسخشمی دهد که به خاطر همت عالی تو که برای رهایی شیخ به خداوند توسل جستی شیخ را رها نمودم. گرفتاری شیخ از آن جهت بود که از دیر باز غباری در وجود شیخ بود که او را گرفتار نموده بود و من شفاعتش کردم تا توبه نمود و آن غبار از میان رفت و از گناه پاک گردید. آن مرید خاص با شنیدن مژده رهایی شیخ توسط حضرت مصطفی از شادی مدهوش گشت و به همه مریداندیگر مژده داد و همگی عازم محلی شدند که شیخ در آنجا خوکبانی می کرد. شیخ با دیدن یاران از خجالت جامه درید اما یاران به دلداری او برخاسته و گفتند امروز روز شکر و سپاس است و نه غم و پشیمانی. و شیخ دوباره غسلی کرد و از نو مسلمان گشت و همگی عازم کعبه گشتند.از آنسو دختر ترسا در خواب دید که آفتاب با او در سخن آمد و گفت در پی شیخ روان شو و دین او پذیر و تو که او را پلید نموده بودی به دست او پاک شو.دختر ترسا چون از خواب برخاست جانش را پر درد یافت و احساس عجیبی پیدا کرد. چاره ای نبود جز اینکه در پی شیخ روان گردد.با دل پر درد و شخص ناتواناز پی شیخ و مریدان شد رواناو در حالیکه به دنبال شیخ سر از پا نمی شناخت با خداوند راز و نیاز می کرد و می گفت:خداوندا مرد راهت را من راه زدم و از راه بردم اما تو مرا از راه مبر که من نادان و غافل بودم.@adabiyat_va


