«نگران نبودم خانه را دزد بزند. هیچچیزِ باارزشی نداشتم، جز کتاب و دواتی مرمرین، که یک روز یوسف هدیه…
انتشار: 2026/08/18 21:33 UTCدریافت: 2026/08/26 06:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/26 06:35 UTC
«نگران نبودم خانه را دزد بزند. هیچچیزِ باارزشی نداشتم، جز کتاب و دواتی مرمرین، که یک روز یوسف هدیهام کرد و دزدها معمولاً نگاهشان به کتاب نمیافتد، چون به نظرشان به زحمت جابهجاییاش نمیارزد...احمقها! کتاب بدزدید! روزگارِ پلشتی تمام خواهد شد و کتاب از طلا…من کتاب نمیخواندم که سرگرم شوم، کتاب میخواندم چون حرفهایی که در زندانگاهِ گلویم اسیر شد را کتابها میگفتند. کتابها زبانی بر رویِ تن سخت نداشتند، اما به سکوتِ مبهوت واژگان حقیر سوگند که زبان بیزبانِ آنها، با من سخن میگفت.