.او فهمید که اگرچه هنوز در میان مردم زندگی میکند، اما دیگر یکی از آنها نیست. چیزی در او بیدار شده…
انتشار: 2026/08/15 21:07 UTCدریافت: 2026/08/20 14:32 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/20 14:32 UTC
.او فهمید که اگرچه هنوز در میان مردم زندگی میکند، اما دیگر یکی از آنها نیست. چیزی در او بیدار شده بود که نمیگذاشت مثل قبل، نقش خود را بازی کند. و این آگاهی، نه آزادی، بلکه نوعی تنهایی عمیق با خود میآورد، تنهاییِ کسی که دیگر نمیتواند دروغهایی را که همه پذیرفتهاند، باور کند.جورج اورول | رمان ۱۹۸۴#روایت@aminhaghrah
پستهای تلگرام — آمین
•آنکه پیروز نشد!🔹 اول) در پایان جنگ دوم جهانی، شوروی کمونیست به عنوان یکی از برندگان جنگ، شرق آلمان را اشغال و آلمان را تجزیه و در "آلمان شرقی"حکومتی کمونیستی و دستنشانده بر پا کرد که ۵۱ سال عمر کرد و با فروریختن دیوار برلین، فروپاشید و آلمان متحد دوباره پا گرفت. در دوره آلمان شرقی، سازمان اطلاعاتی آن برای نیمی از جمعیت بزرگسال کشور (۶ میلیون نفر) پرونده تشکیل داده بود. این سازمان "اشتازی" نام داشت. اپوزیسیون شناسایی و خنثی شده بود. اعتراضی مجال بروز نداشت.🔹 دوم) «اشتازی فراگیرترین سازمان جاسوسی تاریخ جهان بود و آلمانشرقیها ملتی بودند که زاغ سیاهشان بیش از تمام مللی که تاکنون زیستهاند چوب زده میشد.» 🔹 سوم) «مجتمع اشتازی در نورمانن اشتراسه شامل ۴۱ ساختمان بتونی قهوهای بود. اشتازی علاوه بر آن، مالک ۱۱۸۱ خانه امن، ۳۰۵ خانه ییلاقی، ۱۸ تأسیسات ورزشی و ۱۸۰۰۰ آپارتمان برای ملاقات با جاسوسها بود. اشتازی ۹۷ هزار کارمند تمام وقت داشت. بعد از ارتش بزرگترین کارفرمای آلمان شرقی بود. در آنجا ۲۱۷۱ نامهخوان، ۱۴۸۶ استراق سمعکننده تلفن و ۸۴۲۶ نفر دیگر هم بودند که مکالمههای تلفنی و برنامههای رادیویی را کنترل میکردند. علاوه بر آن حدود صدوده هزار همدست غیررسمی و شاید ده برابر این تعداد خبرچین گاهوبیگاه داشت. دارای ۳۹ اداره مجزا - حتی ادارهای برای چوب زدن زاغ سیاه اعضای اشتازی ـ بود. طول یک پرونده اصلی که در آن به ازای هر یک از کارمندان، همدستها، و هدفهای مراقبت، یک کارت وجود دارد، بیش از نیم کیلومتر است. طول مجموع پروندههای اشتازی حدود یک صد کیلومتر میشد وزن هر نیم کیلومتر حدود پنجاه تن و وزن کل پروندهها ۶۲۵۰۰ تن بود.»🔹 چهارم) «اشتازی هر از گاه اطلاعات بسیار باارزشی پیدا میکرد. این سازمان در اتاق خواب وزیر دفاع آلمان غربی دستگاه استراق سمع کارگذاشته بود.»🔹 پنجم) «اشتازی میدانست که رفیق گیزلا میز اتویش را کجای آپارتمانش میگذارد، رفیق هورست روزی چقدر آبجو مینوشد. ناهار رفیق والتراد شامل کباب سوسیس با خردل و نان چاودار در دکه خیابانی در ایستگاه راه آهن چقدر از آب در می آید و رفیق آرمین هفتهای چند بار زبالههای خود را بیرون میبرد و هر بار که برای بردن زبالهها بیرون میرود چه رنگ جورابی با صندل خود می پوشد. جاسوسهای اشتازی در خارج از کشور درباره مد لباس مورد پسند کتابدارهای اشتوتگارت، انواع غذاهای روی میز مهمانان خارجی در هتلهای زوریخ، و برنامههای تلویزیون آلمان غربی که به هر صورت اکثر آلمان شرقیها میتوانستند آنها را ببینند - گزارش میدادند، اشتازی مدام مراقب آشغالهای زبالهدانیها و کتابخانههای عمومی بود، اسامی کسانی که کتابهایی با موضوع بالنهای هوای گرم یا تجهیزات صعود از صخره را به امانت میگرفتند از اهمیت خاصی برخوردار بود [آیا میخواستند از دیوار برلین بالا و به غرب پناهنده شوند؟ آیا میخواستند با بالن چیزی به سوی دیگر مرز بفرستند؟!]. اعترافگاههای کلیسای کاتولیک و صندلیهای اپراخانه درسدن محل استراق سمع بود. دوربینهای اشتازی توالتهای عمومی را کنترل میکرد. اشتازی از هر شعار خرچنگ قورباغهای که بر دیواری مییافت، عکس میگرفت و هر شایعهای را روی کاغذ ثبت میکرد. برخی از پروندههای آن درباره آلمان شرقیها حاوی صد طبقه اطلاعات - حتى درباره تعداد، موضع و نوع خالکوبیها - بود. اشتازی کتابخانهای از بوها داشت. چند صد جار شیشهی حاوی تکههایی از لباس زیرهای کثیف ناراضیها تا سگهای تربیت شده بتوانند بو بکشند و نظیر آن بو را در یک جزوه ضددولتی که در پیادهرو پیدا میشد، شناسایی کنند.»🔹 ششم) گونتر گیوم (منشی خصوصی ویلی برانت (صدراعظم آلمانغربی))، گابریل گاست (مسئول تهیه اطلاعات توجیهی برای هلموت کهل (صدراعظم آلمانغربی)) و رئیس سازمان ضداطلاعات آلمان غربی، هر سه، جاسوس آلمان شرقی بودند.🔹 هفتم) «اشتازی آنچنان به شدت مشغول هر ذرهای از عادات و افکار عمومی بود که از این واقعیت که ساختمان [نظام] داشت از هم فرو میپاشید غافل ماند.»🔹 هشتم) فیلم تحسین شده "زندگی دیگران" (The Lives of Others) را حتما ببینید؛ درباره یک عملیات اشتازی است و ماموری که سمت وجدانش را گرفت.🔹نهم) برای مطالعه بیشتر در این باره، از جمله یافتن جملات نقل قول شده در این یادداشت به کتاب "سرزمینهای شبحزده"، نوشته تینا روزنبرگ (صفحه ۴۰۵ به بعد) رجوع کنید.🔹 دهم) این آلمان شرقی بود که از هم پاشید. این اشتازی بود که منحل شد، به پایان رسید و سر آخر، پیروز نشد.@mmoeeni1@aminhaghrah
•از شرمساری... به بهانهی صدور حکم حبس برای هیوا سیفیزادهیکم"هیوا سیفیزاده" خبر داده، پیامدِ خواندن قطعهی کوتاهِ آوازی روی اشعاری از سعدی، در اسفندماه ۱۴۰۳ و متعاقب آن بازداشتش روی صحنه، حالا از سوی مرجع قضایی به چهار سال حبس تعزیری محکوم شده. با چه عنوانِ مجرمانهای؟ "تشویق به فساد و فحشا!"باور میکنید؟! اِفساد با شعر خداوندگار ادب پارسی! دومداستان این است!ما هم، چند روز پیشتر از واقعهای که بر هیوا رفت، روی همان صحنه ایستاده بودیم. بی اذن و اجازه از کسی، بی تن دادن به تیغ کشندهی ممیزی، ساز زدیم، قصه گفتیم و آواز و ترانه خواندیم.بله! برای ما، در این شرایط، مستقل ماندن و تننیالودن کار دشواریست. اصلن گاهی نشدنیست. اما مساله اینجاست: "ما" بعد از آن اجرا بازداشت نشدیم. ما، به خاطر صدامان متهم به ترویج فساد و فحشا نشدیم!چرا؟ چون ما "زن" نیستیم!سوماین را رفقایم شاهدند. بسیار بار هم در جمع ابرازش کردهام. حالا هم با فروتنی و سری پایین همینجا مینویسم: هروقت روی صحنه ایستادهام، با شرمندگی ایستادهام. خجالت میکشم از اینکه صدای نجیب و محترمِ امثالِ هیوا در قفس است، آنوقت...چهارمبله. به مرحمت حضرات، این یک اختلال جمعیِ خلقیست که به آن دچاریم. کاری با ما کردهاند که شرمندهی همواره باشیم. نوع و عدد محرومیت و محدودیت انقدر متنوع و بالاست که از بهرهمندی از هرچه که رنگی از آسودگی و شور و شکوهِ زندگی دارد خجالت زده باشیم. "آواز" فقط یکیش...اشاره:امیدوارم صحت نداشته باشد اما شنیدم که گویی احکام سنگینتری هم برای برگزارکنندگان کنسرت صادر شده!#روزانه@aminhaghrah
•از روشنی جهان...یکمدیشب رفتیم خانهی پوپک. گفتند وصیت کردهاست کتابخانهاش را بسپارند به من. حالا کتابها اینجاست.و من نشستهام و یک به یک ورقشان میزنم. تقدیمنامهها را میخوانم و یاد رنجی میکنم که برد و رنجی از دیگران که به دوش کشید.و از خودم میپرسم آخرش چی؟ چه کنیم که بیارزد این زندگی؟ دومحتمن شنیدهاید! بسیار:"در لحظه زندگی کن! مگه ما چقدر زندهایم؟"تئوریِ توجیهِ ذبحِ وجدان!و انسان اینطور از زندگیِ انسان غایب شد! سومچه شد نتیجه؟حالا نه! فکر میکنم همهچیز به آن آنِ آخر بستهاست.که آیا با خودمان میگوییم؛ میارزید.ما به جهان روشنی دادیم، یا که به تیرگیهای زمانه افزودیم؟چهارمپوپک، روشنی جهان بود...#روزانه@aminhaghrah
•بیداد را دیشب تماشا کردم.میشود حول موضوع و محتوا، و هم کیفیت فنی فیلم بسیار نوشت (که دیگران نوشتهاند)فیلم اما حرفی را زد و تذکری را (به ویژه به اهل موسیقی) داد (حالا با هر کیفیتی) که بجا و مهم بود و در نظرم به مصائبِ ساخت و عوارض بعد از نشرش میارزید! چی؟اینکه رهاییِ آواز زنان، در بیخیالی و بیهمراهیِ مردان، شدنی نیست.اگر پرنده بتواند یک بالش را از قفس بیرون بکشد، باز پریدن ممکن نیست...#روزانه@aminhaghrah
•▪︎درخت تشنه!(ادامه از بالا🔺️)خب! گیله وا در ۱۴سالگیاش اعلام کرد برای آنکه پویا و باکیفیت بماند به خون تازه نیاز دارد. به جوانانی که مجله را به ایدههای تازه بیارایند و راه نو بگشایند و خواستنیترش کنند. رونمایی از عنوان سردبیری و سپردن برخی مسئولیتها به او هم در همین راستا بود. البته که ماهیتِ کار درست بود، اما مساله اینجاست؛ چه شد که این رَویه پایدار نماند؟ چه شد که بعد از ۲۱ سال (حالا در سال۱۴۰۵) گیلهوا از بعد ساختار اداری و اجرایی در همان جایی ایستاده و در همان شمایلی جلوه میکند که روز نخست! (۳۵سال پیش) گو اینکه از بُعد کیفیتِ تولید ایده و محتوا هم با فاصله از روز تولدش عقبتر مانده!چه شد که حالا، باز، پوراحمد جکتاجی- که دو دهه پیش ذخایر بدنیاش را برای ادامۀ مسیر، به تنهایی ناکافی، و خود را در آستانۀ از پای افتادن میدید، همچنان تنهاست و جز فرزندانش هیچ یاری برای کاری به این دشواری در کنارش نیست؟! یکم.تجربه و مشاهده میگوید بقای گیلهوا تا امروز، جدای از خوشنامی- که محصول پاکیزه خویی و رابطۀ سالم با مخاطب، نه بهرهمندی از رانتهای ویژه است!- بسیار به همین انحصاری ماندنِ مدیریت و تصمیمسازی فردی وابسته است.درست است! کارِ گروهی آرمان و ایدهآل همه است! مع الاسف اما، ما در کارِ جمعی و سازمانی (به ویژه در امور مرتبط با فرهنگ) فقیر، نابلد و عقیمیم. با هم که هستیم بیشتر از آنکه سبکبار شویم، در کارها به دشواری میرسیم. و این را جکتاجی میدانست.البته که حس تملک هم، پررنگ، در کار بود. او نمیخواست و نمیتوانست فرزند جوانش را در مسیری و با آرایشی ببیند که دلخواه و سلیقهاش نبود (که البته حقش بود) پس از میانه کار، دیگر تمرکزش بر حفظ و بقای گیله وا بود تا رشد و پویایی و زیباییاش! دومآن چه حالا از پس ۳۵سال مشهود است، تمرکز بر بقا، گیله وا را دچار سکون کرده است (همین گیله وای کم تحرک و خسته هم البته هنوز یگانه و دُردانۀ مطبوعات گیلان است)علل رکود اما فقط این نیست. جهان، جهانِ ۳۵ سال پیش نیست. سرتاسر دگرگون شده. رسانههای دیجیتال، مدیای غالبند (ارزان و فراگیر) و نوع بشر از مسیر گوشیهای همراه در دریای اطلاعاتِ برآمده از شبکههای اجتماعی غرقه است. دلبستن مطلق به جریدۀ کاغذی از هر نظر (معنایی و مالی) دیگر کار خِرد نیست. و ادامۀ بقا با این شیوه و شمایل هم اساساً شدنی نیست.و دیگر؟ فقرِ قلم (که آسیب اصلیست)نگاهی به کتابها، یادداشتها و مقالات تحقیقی- پژوهشیای بیندازید که حول موضوعات مرتبط با گیلان در یک سال گذشته منتشر شده. به چه عددی میرسید؟ و قابل تاملتر؛ چندنفر از پدیدآورندگانشان جواناند (مثلاً زیر سی سال) فاجعه دقیقاً همینجاست. ما کاهلی کردهایم. گذشته را از دست دادهایم و امروز به ناچاری در نقطهای ایستادهایم که اگر بخواهیم هم حتا خون تازۀ چندانی نیست که در رگهای فرهنگ بریزیم.ریشۀ درخت تنومند گیلهوا، از این رو تشنه است. و اگر در سیمای آن طراوتی نیست، همهاش متوجه باغبان نیست. رودها خشکیدهاند و در آسمانِ امروز، ابری برای باریدن نیست.به فردا اما همیشه میشود امید بست.... اشاره:این یادداشت پیشتر در پایگاه تحلیلی مرور منتشر شده:mroor.org/tnl#%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9…


