امشب در حالی که مشغول استراحت بودم، پیامی دریافت کردم از دختری که نوشته بود: میخوام خودکشی کنم. چن…
انتشار: 2026/08/10 22:55 UTCدریافت: 2026/08/15 02:28 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 02:28 UTC
امشب در حالی که مشغول استراحت بودم، پیامی دریافت کردم از دختری که نوشته بود: میخوام خودکشی کنم. چند دقیقه بعد مشخص شد موضوع صرفاً یک جمله احساسی نیست؛ قرصها کنار دستش بود و خودش هم گفته بود احتمال اینکه آنها را مصرف کند بسیار بالاست. طبیعتاً اولین کار، نه فلسفهبافی بود و نه نصیحت؛ فقط تلاش کردم به صورت جدی از وضعیت اورژانسیاش مطلع شوم و سعی کردم چند دقیقه بیشتر با او بمانم، حرف بزنم، بشنوم و کمک کنم از ابزار آسیب فاصله بگیرد. خوشبختانه قرصها را به یکی از بستگانش تحویل داد و در حضور دیگران ماند. بعد از آن، حرفهای عمیقتری شروع شد؛ از سالها محدودیت خانوادگی، تنهایی، نداشتن فرصت کافی برای تفریح، احساس دیده نشدن، اجبار به قوی بودن و اینکه از کودکی یاد گرفته بود خیلی از حرفهایش را نگوید. اما یک گلایه جدی هم داشت؛ گلایهای که به نظرم باید جدی گرفته شود. میگفت بارها از این روانشناس به آن روانشناس و از این روانپزشک به آن روانپزشک رفته و در نهایت بارها یک جمله شنیده: درکت میکنم. این جمله بد نیست؛ اتفاقاً همدلی یکی از پایههای رابطه درمانی است. اما سؤال اینجاست: بعد از درکت میکنم چه اتفاقی میافتد؟ گاهی مفاهیم ارزشمند روانشناسی مثل تروما، طرحواره، کودک درون و سبک دلبستگی آنقدر تکرار میشوند که از ابزار شناخت، تبدیل به برچسب هویتی میشوند. من تروما دارم. من فلان طرحواره را دارم. من آسیب دیدهام. اما بعد چه؟ اگر این مفاهیم به انسان کمک نکنند که خودش را بهتر بفهمد، انتخابهایش را اصلاح کند، مرز بگذارد، استقلال بیشتری پیدا کند و قدمی واقعی در زندگی بردارد، ممکن است به جای درمان، فقط اسم دقیقتری برای دردهای قدیمی پیدا کرده باشیم. یا قفسی آهنین برای پرواز ساخته باشیم. تروما میتواند توضیح بدهد چرا زخمی شدهای؛ اما نباید تبدیل شود به حکم اینکه تا آخر عمر همانطور زخمی بمانی. در گفتوگوی امشب، اتفاق مهمی افتاد. از جایی به بعد از همدلی و پرسشگریهای پی درپی سقراطی، خودش گفت: میخوام مسئولیت ساختن زندگیام رو بر عهده بگیرم.از خشمش حرف زد، از استقلال، از ورزش، از پیادهروی، از آشپزی، از تواناییهایش و از چیزهایی که دوست دارد دوباره تجربه کند. و جملهای گفت که به نظرم ارزش فکر کردن دارد: خشمم رو تبدیل کنم به نیروی پیشرفتم. من به او گفتم خشم لازم نیست انکار شود؛ باید از صندلی راننده(هدایتگر و تصمیمگیرنده) پیاده شود. خشم میتواند به ما بگوید این اتفاق با من درست نبود، اما نباید تصمیم بگیرد که پس زندگی من هم باید تمام شود. امشب برای من یک یادآوری صدباره و جدی بود: گاهی آدمها بیشتر از نصیحت، نیاز دارند یک نفر واقعاً چند دقیقه بنشیند و حرفشان را بشنود. اما شنیدن، پایان کار نیست. همدلی لازم است؛ ولی کافی نیست. تشخیص لازم است؛ ولی کافی نیست. دانستن گذشته لازم است؛ ولی کافی نیست. در نهایت باید به جایی برسیم که انسان بتواند بگوید: گذشتهام را انتخاب نکردهام، اما قرار نیست آیندهام را هم به گذشته واگذار کنم. و شاید یکی از مهمترین وظایف ما در کار اجتماعی و انسانی همین باشد؛ نه اینکه برای آدمها زندگی بسازیم، نه اینکه خودمان را ناجی آنها بدانیم؛ که کمک کنیم دوباره بتوانند خودشان زندگیشان را بسازند. امشب آن دختر گفت حالش بهتر است و احساس امنیت میکند. من هم امیدوارم این بهتر شدن فقط مربوط به امشب نباشد؛ که شروع یک مسیر واقعی برای ساختن زندگیای باشد که خودش انتخابش میکند. گاهی یک گفتوگوی چندساعته نمیتواند زندگی کسی را تغییر دهد؛ اما شاید بتواند به او فرصت بدهد که خودش فردایش را تغییر دهد.#امیرعلی_بابایی@amiralibabaeiلطفا در چنین مواردی که احساس آسیب به خود دارید بدون اتلاف وقت، سریعا با شماره ۱۲۳ تماس بگیرید




