️داستان شب 🌙 حکایت می کنند که روزی مردی ثروتمند سبدی بزرگ را پر از گردو کرد، آن را پشت اسب گذاشت و…
انتشار: 2026/08/26 19:20 UTCدریافت: 2026/08/26 22:05 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/26 22:05 UTC
️داستان شب 🌙 حکایت می کنند که روزی مردی ثروتمند سبدی بزرگ را پر از گردو کرد، آن را پشت اسب گذاشت و وارد بازار دهکده شد، سپس سبد را روی زمین گذاشت و به مردم گفت: «این سبد گردو را هدیه می دهم به مردم این دهکده، فقط در صف بایستید و هر کدام یک گردو بردارید. به…داستان شب 🌙؛اما هیچوقت روی نامهها آدرسی نمینوشت.یک روز پستچی کنجکاو شد و پرسید:«این نامهها برای کیه؟»دخترک گفت:«برای خودم… وقتی بزرگ شدم.»پستچی خندید و گفت:«پس چرا همین الان نمیخونیشون؟»دخترک گفت:«چون میخوام وقتی بزرگ شدم، یادم بیاد امروز چه چیزهایی آرزو داشتم.»سالها گذشت.روزی همان دختر، حالا زنی بزرگسال، صندوق قدیمی خانه را باز کرد و نامهها را پیدا کرد.یکییکی خواند…در آخرین نامه نوشته بود:«اگر به همهی آرزوهات نرسیدی، ناراحت نباش.فقط امیدوارم آدمی شده باشی که آن دختر کوچک، از دیدنش خوشحال شود.»زن نامه را بست و لبخند زد.بعضی آرزوها برای رسیدن نیستند؛ برای ایناند که یادمان نرود چه کسی بودی@AmolNoor



