ترزا وقتی شصتساله شد برای اولین بار در زندگیاش تولدش را درست همانطور جشن گرفت که خودش دوست داشت……
انتشار: 2026/06/21 08:51 UTC
ترزا وقتی شصتساله شد برای اولین بار در زندگیاش تولدش را درست همانطور جشن گرفت که خودش دوست داشت…بدون کیکهای خامهایای که هیچوقت دوستشان نداشت…بدون مهمانیهای شلوغ و حرفهای تکراری…بدون سفرههایی که همیشه برای خوشحال کردن دیگران آماده میشدند…و شاید مهمتر از همه،بعد از سالها، برای اولین بار واقعاً احساس خوشبختی میکرد.ترزا تمام عمرش زنی بود که همیشه «هوای همه را داشت.همهچیز را هماهنگ میکرد، جمعوجور میکرد، به فکر همه بود…اما خواستههای خودش را همیشه آخر از همه میگذاشت.چهل سال، تولدهایش شبیه هم گذشته بود.همان کیک خامهای موردعلاقهٔ دخترش کریستینا…همان موسیقیهایی که دامادش پخش میکرد…فامیل، همسایهها، میزهای شلوغ…و در میان همهٔ اینها، کسی که برای جشن تولد خودش در آشپزخانه میدوید، باز هم ترزا بود.هیچکس آدم بدی نبود.همه نیت خوبی داشتند.اما هیچکس حتی یکبار هم از او نپرسیده بود:تو خودت چی دوست داری؟چند هفته مانده به تولد شصتسالگیاش، یک صبح آرام، وقتی تنها در خانه قهوه مینوشید، ناگهان این حقیقت به دلش نشست.کشف سادهای بود…اما درد عجیبی داشت.چهل سال گذشته بود و هیچکس نپرسیده بود او دلش چه جور تولدی میخواهد.برای همین این بار چیزی نگفت.نه برنامهای چید،نه کسی را دعوت کرد.یک روز مانده به تولدش چمدان کوچکی بست و سوار قطار شد.تنها…به مقصد بارسلونا.در محلهٔ ائیشامپل اتاق کوچکی در هتلی رو به خیابان گرفت.نه لوکس بود،نه تجملی…اما کاملاً متعلق به خودش بود.وقتی دخترش کریستینا تماس گرفت، صدایش پر از تعجب بود:مامان، فردا چه ساعتی میرسی؟نمیآیم، عزیزم.یعنی چی نمیای؟ فردا تولدته!میدانم… من بارسلونا هستم.چند لحظه سکوت بینشان افتاد.تنهایی رفتی؟آره… تنهایی.صبح روز بعد، ترزا بدون صدای آلارم بیدار شد.شاید برای اولین بار بعد از چند دهه…هیچ عجلهای وجود نداشت.قرار نبود کسی را برساند یا به کاری برسد.نه سفرهای بود،نه لیست خریدی،نه آشپزخانهای که منتظرش باشد.در کافهای کوچک صبحانه خورد.نان گوجهفرنگی با روغن زیتون و یک لاتهٔ گرم سفارش داد.روزنامهاش را آرام ورق زد،مردم را تماشا کردو اجازه داد زمان آرام بگذرد.بعد به موزهٔ پیکاسو رفت؛ جایی که سالها دلش میخواست ببیند اما همیشه به تعویق افتاده بود.مدتها روبهروی تابلوها ایستاد.کسی نگفت:زود باش…هیچکس عجله نداشت.شب، در رستورانی دنج در یکی از کوچههای باریک شهر نشست.کروکت، ماهی باکالائو و کمی شراب سفید سفارش داد.و این بار،بهجای کیک تولد،برای خودش یک تارت سفارش داد.چون حقیقت این بود که همیشه تارت را بیشتر دوست داشت.اما سالها فقط کیکهایی را فوت کرده بود که دیگران دوست داشتند.وقتی آرامآرام تارتش را میخورد و بیرون را نگاه میکرد، چشمانش پر از اشک شد.این اشک، از غم نبود…بیشتر شبیه حسِ پیدا کردنِ بخشی گمشده از خودش بود.آن شب، هنگام برگشتن به هتل، کریستینا دوباره تماس گرفت.روزت چطور گذشت؟فوقالعاده بود.احساس تنهایی نکردی؟ترزا چند ثانیه سکوت کرد و بعد با لبخند گفت:نه… حتی یک لحظه.صدای دخترش لرزید:فکر کنم خواستی ما را تنبیه کنی…ترزا نفس عمیقی کشید و آرام جواب داد:نه کریستینا…من شما را تنبیه نکردم.فقط بعد از چهل سال،برای اولین بار به خودم هدیهای دادم…دخترش ساکت ماند.بعد آرام پرسید:امروز چه کار کردی؟ترزا برایش تعریف کرد…از موزه،از قهوهاش،از کروکتها،و از آن تارت کوچک.تارت؟! تو تارت دوست داری؟آره… من همیشه تارت را دوست داشتم.دوباره سکوتی بینشان نشست.اما این بار،سکوت، نرم و مهربان بود.کریستینا آهسته گفت:من این را نمیدانستم…ترزا چشمهایش را بست و آرام پاسخ داد:میدانم…فردای آن روز، در راه بازگشت به ساراگوسا، از پشت پنجرهٔ قطار به دشتهایی که میگذشتند خیره شد.و به تمام چیزهایی فکر کرد که سالها به خودش گفته بود:الان وقتش نیست…شصت سال گذشته بود…و یک تارت کوچک به او یاد داده بود:آدم گاهی آنقدر برای دیگران زندگی میکند،که خودش بودن را فراموش میکند.در حالی که خوشبختی…گاهی فقط در همان چیز کوچکی پنهان شدهکه بالاخره یک روز،برای دل خودت انتخابش میکنی…🕊 @Andishe_parvaz 🕊

