#تلنگرلحظههایی هستند که هستیم چه تنها، چه در جمع، اما خودمان نیستیمانگار روحمانمیرود همانجا که میخواهد،بی صدا، بیهیاهوهمان لحظههایی که رانندهی آژانس میگوید: رسیدیمفروشنده میگوید : باقی پول را نمیخواهی ؟راننده تاکسی میگوید:صدای بوق را نمیشنوی ؟و مادر صدا میکند حواست کجاست ؟ساعتهایی که شنیدیم و نفهمیدیمخواندیم و نفهمیدیمدیدیم و نفهمیدیمو تلویزیون خودش خاموش شدآهنگ، بارِ دهم تکرار شدهوا روشن شد، تاریک شدچای سرد شدغذا یخ کرددرِِ یخچال باز ماندو درِ خانه را قفل نکردیمو نفهمیدیم کی رسیدیم خانهو کی گریههایمان بند آمدو کی عوض شدیمکی دیگر نترسیدیماز ته دل نخندیدیمو دل نبستیمو چطور یکباره آنقدر بزرگ شدیمو موهای سرمان سفید شدو از آرزوهایمان کی گذشتیمو به خاطر حرف و نظر دیگران، از آنها، از عشقمان گذشتیم...به عشقمان نرسیدیمو کی دیگر او را برای همیشه فراموش کردیم" یک لحظه سکوت برای لحظههایی که خودمان نیستیم "و کاش برای خودمان و به فکر خودمان بودیمدر این باران و باد کمی روبروی پنجره بایستو به تمامِ اینها فکر کنو طبقِ معمول سکوت کنسکوت..🌺🌺🌺