دیروز صبح برای تعمیرات منزل یه آقایی اومد خونه مادرم و کارش تا ۱۲ شب طول کشید.ساعت حدود ۲ شب این آق…
انتشار: 2026/07/17 19:12 UTC
دیروز صبح برای تعمیرات منزل یه آقایی اومد خونه مادرم و کارش تا ۱۲ شب طول کشید.ساعت حدود ۲ شب این آقا زنگ خونه مامانم رو زد و ازش خواست بیاد دم در.مامانمم تو گیجی خواب رفت پایین و دید مرده و همسرش جلوی در واستادن.مرد، عصبی رو به زنش گفت: دیدیش دیگه؟بعدشم به مامانم گفت: حاجخانوم، به زنم بگو تا کی خونهت بودم؟ روانیم کرده!مامانم به زن که هاجو واج بهش خیره بود، توضیحاتی داد و اونا رفتن.ولی جدا چه عواملی میتونه یه آدم رو به این مرز از جنون برسونه که چیزی جز جواب سوالش براش مهم نباشه؟چه جوری تو این زندگیا دووم می یارید؟

